۱۳۹۵ آبان ۲۴, دوشنبه

دوستم و رویاهای بوتلی




یونس حیدری
ژنرال دوستم  در نشستی خبری در پایگاه خود در جوزجان  رئیس جمهور را به قوم‌گرایی و منطقه‌گرایی متهم کرد و گفت: "برای رئیس جمهوری افغانستان کسی که پشتو گپ بزند، انسان خوب است و پشتو هم صحبت کند و از لوگر (زادگاه اشرف غنی) هم باشد، به نظر او آدم بسیار خوب است.
این سخنان واکنش های متفاوتی را در لایه های مختلف جامعه بر انگیخت! اما بیشتر کسانی که این روزها از ارگ آزرده خاطر بودند را خرسند نمود، و به بهانه سخنان جنرال دوستم تلاش کردند بر این شکاف بدمند، تا دود بیشتر از نفاق و دو گانگی در ساختار حکومت بلند شود! زیرا کسانی هستند که منافع خودشان را در تیرگی روابط سیاسیون، بالا رفتن تب اختلاف و حتا شعله ور شدن آتش جنگ می بینند. اما سخن جنرال دوستم از چند زاویه قابل تامل است، امید وارم بتوانم در این یاد داشت کوتاه به آن بپردازم!
1-      وقتی معاون اول رئیس جمهور جناب اشرف غنی را متهم به قوم گرایی و حتا لوگر گرایی کرد، در نخستین پرده از این درامه این تصویر را بر ملا کرد که شکاف عمیقی میان این دو وجود دارد! اما بعضی از تحلیل گران عقیده بر آن داشتند که جناب جنرال دوستم اقدام به تبدیلی کلاه کرده است، زیرا او در این یکه و نیم دهه اخیر بیشتر کلاه ترکیه و ناتو را بر سر می کرد، با آمد آمد طالبان و داعشیان به شمال اینک او تلاش دارد تا کلاه روسیه و چین را برسر بگذارد و چند صباحی اینگونه شب را سحر و سحر را چاشت نماید. در این دیدگاه آنچه که از زبان جنرال دوستم بیرون آمده است، سخن جنرال نه بلکه سخن کارشناسان جنگی روسها بوده است که به ایشان منتقل شده است و از زبان ایشان بیان شده است.
2-      دیدگاه دوم هم این است که جنرال دوستم احساس کرده است فصل قدرت مندی تیکه داران قومی رو به زوال است، اگر تیکه داران اقدامی برای تداوم حاکمیت های منطقه ای شان ننمایند، یقینن دیری نخواهد گذشت که آنها در گوشه های انزوا خواهند پوسید، بنا بر این بار دیگر در ائتلافی از منزویان تیکه داری که در حاشیه های قدرت جلبک گونه ذی دارند، قرار گرفته است، تا با طرح اینگونه سخنان بار دیگر فضایی که می رفت به سوی صلح و ثبات و ارامش حرکت نماید را با امواجی از حرکت های افراطی قومی به نفع خودشان تغییر دهند. تا شاید چند صباحی دیگر بر عمرسیاسی و اقتصادی شان افزوده گردد.
3-      سخنان جنرال دوستم با انگیزه ایجاد امواج قومی و در نهایت دسته بندی های جدید قومی در کشور صورت گرفته است، تا بار دیگر جزایر از هم گسیخته و مجزای قومی در افغانستان ایجاد گردد، در سایه این جزایر آنها بتوانند به اهداف بلند شخصی شان دست یابند.
اما مردم افغانستان تجربه دارند، زیرا برای عدالت قومی، برای تحقق عدالت میان اقوام افغانستان از هر قومی ده ها هزار کشته بر جای مانده است، حاصل این تقابلها ویرانه های بیشمار در کشور بوده است، اما هیچ قومی پس از تحمل این همه رنج و در بدری عدالت را احساس نکرده است، زیرا مثلن از قوم تاجیک شاید 20 خانواده از هیچ به همه چیز رسیده باشد، هم چنان با شعار افراطیت هزاره گی از میان هزاره ها می توان 3 خانوار را دید که به قدرت و ثروت دست یافتند و از قوم ازبک و ترکمن تنها یک خانوار به قدرت، ثروت و ... دست یافتند! امروز مردم می پرسند که آیا عدالت و برابری ای که برای رسیدن به آن خون جوانان شان را نثار کردند، همین بود که احمد و محمود از میان قوم به نان و نوا برسند و سهم دیگران فقط قربانی شدن بود و بس! ؟
جناب جنرال صاحب دوستم!
 گذشته افغانستان برای همه اقوام آن تاریک و دل آزار بوده است، اما سوال این است که در این قریب سه دهه ای که جناب شما رهبری قوم ازبک را عهده دار بوده اید چه سودی برای جامعه ازبک افغانستان داشته اید؟ به جز اینکه برای دوستم شدن شما خون هزاران ازبک ریخته شده است، اما جنرال دوستمی که در خانواده اش یک شتر داشت، امروز صاحب ثروتهای عظیم می باشد، این از کسی پوشیده نیست، همان جنرال دوستم می خواهد که پس از خودش فرزندش رهبر ازبکها باشد، سوال این است که آیا در میان خیل عظیم ازبکها هیچ انسان شایسته ای دیگر وجود ندارد که پس از جناب شما رهبری قوم را بگیرد؟ یا نه دارد ولی شما نمی خواهید مجال بدهید تا ازبک دیگری هم صاحب قدرت و ثروت شود؟
سخن شما که خطاب به رئیس جمهور می گویید سخن خوبی است که نباید در این کشور انحصار گرایی وجود داشته باشد! اما جناب شما آیا از این اتهام مبرا هستید؟ آیا برای قشر روشنفکر ازبک شما در طول این سالها مجال نفس کشیدن دادید؟ براستی شما با اسماعیل اکبر چه کردید؟ براستی شما با اکبر بای چه کردید؟ براستی شما با آقای فیض الله ذکی و مرحوم اسماعیل منشی چه کردید؟ آیا آنچه که شما با آنها کردید آنها سزاوار بود؟ آنها مستحق این همه جفا بودند؟
من نمی دانم برای بسیاری از پرسشهایی که جامعه ازبک در مقابل شما دارند چه پاسخی خواهید گفت؟ و علاقه هم ندارم که به آن مسایل بپردازم، اما آنچه که مرا وادار می کند تا اینگونه بنویسم، این است که دلم برای سرزمینم می سوزد و راهی را که شما در حال گشودن آن هستید آتشی هست که همه را می بلعد!
جناب جنرال صاحب دوستم!
شما به گونه ای سخن می گویید که می خواهید برای قوم ازبک خود را یگانه دلسوز نشان دهید و یگانه منجی و نجات بخش آنها! و تمام رویای آنها را در این متمرکز می کنید که اگر در چند چوکی مثلن شریک بودند سعادتمند هستند و اگر از این چوکی ها دور بودند ذلیل و بیچاره خواهند بود!
اما من مثل خیلی دیگر از ازبکها مثل شما فکر نمی کنم، آنها از هراسی که دارند شاید نخواهند چیزی بگویند، اما من خودم را در برابر انسان سرزمینم مسئول می دانم و می گویم آنچه را که شما شاید علاقه ای به شنیدنش نداشته باشید!
جناب! آیا فکر کرده اید، چرا در افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه و... بستر مناسب برای تولید و رشد جریانهایی مثل القاعده، طالب، بوکوحرام، داعش و... می باشد؟ آیا قبول دارید که مردمان این مناطق عقب مانده های فرهنگی هستند، و در مردابهای اینگونه جریانهایی افراطی به آسودگی می توانند تولیدمثل کنند و به حیات شان ادامه بدهند؟ من یقین دارم که جناب شما با این حقایق آشنایی دارید، ولی سوال من این است که شما برای تغییر فرهنگی در میان قوم ازبک در سالهایی که به نحوی حاکم و رهبر و پیشوای شان بودید چه کردید؟
شما در شهر خودتان شبرغان چند کتابخانه، و چند مرکز تحقیقاتی و چند مرکز فرهنگی برای رشد ازبکها تاسیس و بهره برداری کردید؟ شما در قصری که در شبرغان ساخته اید حد اقل یک کتابخانه ده هزار جلدی هم ساختید؟ آیا در آن قصر عظیم، حوض آب بازی ضرورت اولیه بود یا یک کتابخانه بزرگ که مرکز تحقیق و دانش و تفکر باشد؟ چرا به این مهم نپرداختید؟
شما بهتر می دانید که امروز بیشتر از هر جای دیگر داعش و طالب از میان ازبکها و ... در حال سرباز گیری می باشند، آیا این استقبال از داعش و طالب از سوی بدنه ازبکها نشان از عقب ماندگی فرهنگی است یا اقتصادی؟ در هر صورت ایا شما نخستین متهم در این میان نیستید که باعث شده اید جامعه ازبک از رشد و پویایی باز بماند و اسیر اغوا گران شود؟
4-      سخنان جنرال دوستم نشان داد که افغانستان به شدت آسیب پذیر است، می تواند هر کس برای خواستهای خودش موج ایجاد نماید، و با ایجاد تقابل در میان اقوام، موج سواری نموده و منافع شخصی خودش را تامین نماید، و بودن چنین پتانسیلی در اجتماع می تواند همیشه مانع رشد و پویای و وحدت ملی در کشور گردد، بنا بر این اینک زمان آن فرا رسیده است، که تئوری استبداد  ملی مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
نظریه اسبتداد ملی می تواند افغانستان را از کام تیکه داران خود سر نجات بخشد، تیکه دارانی که به جز منافع فردی شان در عرصه سیاسی و اقتصادی هیچ منفعتی دیگر را در نظر نمی گیرند، و عامل اصلی بحران در دو دهه اخیر به شمار می روند. در نظریه استبداد ملی می توان راههای ملت شدن، حفاظت از جغرافیای سیاسی، اقتصادی، منابع طبیعی و... یافت.
والسلام.

بوسه

امروز برگها می ریزند!
فردا ما مثل برگها می ریزیم و خاک می شویم!
بیایید پیش از ریختن بوسه بگیریم که فردا سخت دیر است!

۱۳۹۵ شهریور ۱۴, یکشنبه

خرگوشها بخوابید! لاک پشت برنده است!!

خرگوشها بخوابید! لاک پشت برنده است!!
نقل است که روزی تعدادی از خرگوشها به همراه لاک پشتی بر سر رفتن به منطقه ای جار و جنجالشان می شود، گویا محل مورد نظر نیز راه طولانی ای داشته است، سر انجام بین آنها مسابقه ای دایر می شود، که چه کسی به آن مکان زود تر میر سد، خرگوشها به لاک پشت قاه قاه می خندند، و مسابقه را قبول می کنند، گویی سه خرگوش و یک لاک پشت به آن سوی حرکت می کنند، خرگوشها چنان با خنده این مسابقه را آغاز می کنند، که تا ساعتها دندانهای سفید شان در پشت لبهای شان پنهان نمی شود، و از لاک پشت کیلومترها فاصله می گیرد.

همانجا استراحت می کنند، رفع خستگی می کنند، تفریح می کنند، لاک پشت می رسد، باز آنها شتاب می گیرند، ساعتی می دوند، و در نقطه ای دیگر باز همین استراحت را تکرار می کنند و...

سر انجام، این بازی تیز دویدن و استراحت کردن تا رسیدن به مقصد مطلوب بارها و بارها تکرار می گردد، تا اینکه در نزدیکی های، مقصد، می بینند، که آنها از لاک پشت بسیار پیش هستند، و سخت هم خسته شده اند، الزاما می گویند تا لاک پشت نزدیک شود، دمی سوده، و رفع خستگی نمایند.

انها به خواب می روند، و لاک پشت از آنها عبور نموده، خود را آرام، آرام به مقصد می رساند و اعلام برندگی می کند و...

**

1- همه کسانی که در این کلبه هر از چند گاهی مهمان می شوند، یا خود بهتر از من تراژدی حاکم بر افغانستان را می دانند، و یا اینکه با معضلات این کشور، آشنایی نسبی دارند، به هر حال سال 1381 بود، که وارد کابل شدم، یعنی آن روزها تازه طالبان سقوط نموده بود، من در کابل امدم، کابل را نیروهای متعلق به شورای نظار طبق روال گذشته اشغال کرده بودند، هرچند که توافقی را که آنها در بن داشتند، قرار بر این نبوده است، که کابل نظامی شود، قرار بر این بوده است، که همه احزاب درگیر، فقط باید تا دروازه های کابل نیروهای نظامی خودشان را بیاورند، و کابل یک منطقه غیر نظامی قرار داشته باشد. اما شورای نظار طبق رسم دیرین خودش، عهد شکنی گویا جزء ذات آنها بوده، و نمی توانستند، عهدی ببندند و بر آن استوار باقی بمانند.

وارد کابل می شوند، و بخشهای اعظم کابل را در اختیار خود گرفته بودند،

2- گفته می شد، که نیروهای حزب وحدت نیز تا سیاه پیتو، و نزدیکی های سرچشمه میدان شهر رسیده بودند، که نیروهای شورای نظار اجازه داخل شدن به کابل را نداده بودند، همان زمان یک مصاحبه ای هم اقای خلیلی داشتند، که اگر کسی مانع شوند، انها ناگزیر از قدرت استفاده خواهند کرد و...

در همین رابطه مقامات بریتانیا، پیش اقای خلیلی رفتند، و از ایشان خواستند، که نیروهای خود را به بامیان باز گردانند، و اقای خلیلی استدلال کردند، که مردم ما در کابل است، و انجا باز هم شورای نظار جابجا شده است، مردم نگران هستند، مقامات بریتانیا از اقای خلیلی خواستند که خودشان به کابل بروند، و انها هم از جان ایشان محافظت می کنند، و هم از مقام ایشان، ولی نیروهای خود را به بامیان بار گردانند و... بازهم اقای خلیلی نگرانی خود را از وجود و قدرت یابی شورای نظار ابراز نگرانی کردند، اما مقامات انگلیسی گفتند، آنها را نیز به مرور بر سر جایشان می نشانیم و...

اقای خلیلی با این پیشنهاد موافقه کردند، نیروهای حزب وحدت را بازگردانید به بامیان، خود تحت مراقبت شدید نیروهای انلگیسی و محافظین انگلیسی وارد کابل شدند.

3- در ارگ ریاست جمهوری هم آقای کرزی رئیس جمهور بود، اما همه محافظین وی،نیروهای مستقر در اطراف ارگ، همه وهمه نیروهای شورای نظار مستقر بودند، با پشتوانه همین نیروها بود، که اقای جنرال فهیم مکتوبی را نوشته کرد، عنوانی رئیس جمهور کرزی، که او را به سمت مارشالی ارتقاء دهد، اما حامد کرزی آن روزها که سخت هم می ترسید، دو ماه توانست، با این کاغذ فهیم خان بازی کند، امروز و فردا کند، تا اینکه یک روز صبح اقای فهیم رفت در ارگ، تفنگچه خودش را از کمر خودش بیرون کشید، محترمانه بیخ گوش اقای کرزی گذاشت، و گفت، مارشالی را امضاء می کنید یا خیر؟

بدینسان فهیم خان مارشال مملکت شد و...

4- شورای نظار، یکه تاز میدان بود، با این همه اقای کرزی همچنان صبوری می ورزید، شورای نظاری ها اقای خلیلی و جنرال دوستم را با غروری که داشتند، عددی به شمار نمی آوردند، و به همین خاطر هر از چند گاهی اگر اقای کرزی نمی ترسید، بی سر و صدا جلساتی را می گرفتند، که چگونه می شود این شورای نظاری ها را از کابل محدود کرد و...

- تمامی ارگانهای دولتی، در اختیار آنها بود، آنها به جز خود، هیچ کس دیگر را برایشان حتا ارزش انسانی هم قایل نبودند، پولیس، ارگانهای امنیتی و... همه در اختیار آنها بود، به کسی ارج و احترام قایل نبودند، به آنها سخنی از گل بالاتر گفته نمی شد، چون بلد نبودند، که سخن بگویند، در جوابت، حتا اگر یک سوال هم بود، سیلی پاسخ می دادند و...

5- کم کم اقای کرزی با حرکت لاک پشتی خود توانست، جای پای خود را محکم کند، در اولین حرکت، اقدام، به اخراج محافظین پنج شیری خود از ارگ نمود، به جای آنها از نیروهای آمریکایی مدد گرفت، محافظت ارگ را به یک گروه بخش خصوصی امریکا سپرد، و بدین سان، در نخستین حرکت خویش، توانست دلهره امنیت خویش را بر طرف نماید، بعد از آن بود که اقای مارشال فهیم فقط می توانست با دو موتر وارد قصر شود، در حالی که قبلا با همه موتر های یک رنگ خود داخل می شد، و اقای خلیلی را با یک موتر اجازه ورود می داد.

در قدم بعدی اقدام به عزل و نصب های مقامات امنیتی نمود، و با حرکت اهسته و پیوسته خود، نه تنها توانست تمامی وزارت خانه های کلیدی را از دست پنج شیری ها بگیرد، بلکه در میان آنها چنان اختلاف عمیقی را ایجاد نمود، که تا سالیان دراز آنها توانمندی باز سازی خود را نخواهند داشت.

6- در این میان داستان هزاره ها که دیگر قابل گفتن نیست، چون اقای خلیلی در همان زمان اول فقط عابدانه از آقای کرزی طلب این را داشت، که او را در مقام معاونت حفظش کند، دیگر قول می دهد که برای هزاره ها نه تنها هیچ چیز نخواهد، بلکه همیشه او برای مناطق جنوب و بازسازی این مناطق سخن خواهد گفت، و در کابینه طرح و برنامه خواهد داد، و حتا در سخنرانی خودش در بامیان نیز ادعا کرد، که ما و شما( هزاره ها) ادعا می کنیم، که خیلی محروم هستیم، ولی به خدا قسم مناطق جنوب بد تر از این مناطق است!! و چه تلاش بی وقفه ای را برای وزیر شدن حنیف اتمر برای وزارت داخله نمود، در زمانی که اقای اتمر را تلاش می کردند، از وزارت انکشاف دهات بر طرف نماید، اقای خلیلی تلاش می کرد که او را در وزار داخله توظیف نماید.

7- حامد کرزی سر انجام با حرکت لاک پشتی خویش، دور دوم انتخابات را نیز دایر نمود، همه به اصطلاح رهبران هزاره و اوزبیک را در کنار خود کشید، و وعده داد که همه جفاهایی که در این مدت هشت سال بر آنها روا داشته شده است، را این بار، جبران خواهد نمود، و ...

جبران را دیدیم، که حتا یک وزیر هم از هزاره ها با سناریو ای که در پارلمان ساخته بود، اجازه ورود به کابینه را نداد، اما تمام وزارء کلیدی پشتون و اعضای حزب اسلامی را برایشان رأی تهیه کرد.

8- اجلاس لندن هم دایر شد، کمترین دست آورد اجلاس لندن، ارقام هنگفتی بود، که برای خریدن طالبان، اختصاص یافت، یعنی در واقع گامی مهم برای ثروت مند سازی پشتونها، و ایجاد فابریکات تولیدی در مناطق جنوب، برای اشتغال پشتونها، توجه بیشتر برای بازسازی مناطق جنوب و...

حالا می توان گفت، که خرگوشهای سه گانه به خواب خود ادامه دهید، لاک پشت برنده است!!









|+| نوشته شده توسط یونس حیدری در شنبه 1388/11/10 | یک نظر

وصیت نامه داکتر صادق مدبر!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

به دنبال انفجار روز گذشته در داخل وزارت کلتور، فرهنگ، منابع خبری خبر دادند که تعداد کثیری از دولتمردان، سیاست مداران، چوچه رهبرها و مدعیان رهبری اقدام به وصیت نامه نویسی کردند، حضرت پری با همکاری با سابقه خود با این سایت از همه این وصیت نامه ها یک یک نسخه برای ما کاپی رسانده است، ما هم از این طریق خدمت شما خوانندگان عزیز تقدیم می داریم

نخستین وصیت نامه را که از داکتر جان صادق ثابقا نجیب الله مدبر به دست ما رسیده است تقدیم شما می گردد.

وصیت نامه سیاسی، قومی و زمینی این جانب نجیب الله(صادق) مدبر

به نام خودم که توانستم حزب بسازم!



بدینوسیله که در کمال صحت و سلامت قرار دارم، رئیس اداره امور دار الانشای شب راه وزیران هستم، رهبر حزب انسجام ملی شاخه خودم هستم( چون به زودی شاهد شاخه های دیگر نیز خواهیم بود) بدینوسیله چون یک شبه سیاستمدار هستم، تشخیص می دهم که افغانستان همه ظاهر اسلامی دارد، بناء مسلمان زاده می باشم، در کمال عقل، و سلامت جسمی اقدام به نوشتن این وصیت نامه می کنم.

اقرار اول:

وصی من محترمه بی بی صاحب بلخی می باشد، چون تنها بی بی ای بود که در زندگی دیدم صیغه همه ادمها شد حتا هزاره ها، به همین خاطر من به ایشان احترام فوق العاده رو زمینی و زیر زمینی قایل هستم، او را به حیث وصی خود احتراما قبول می کنم.

اقرار دوم:

این وصیت باید مو به مو اجرا گردد، زیرا من در زندگی یک سیاستمدار بودم، و می خواستم یک سیاستمدار باقی بمانم، اما حالا توسط یکی از بی بی هایی صیغه ای ام، (که سنتی است از حرکت اسلام برایم رسیده است) خبر داد که قرار است سیاستمداری در آن دنیا باقی بمانم، شرعا کشف فرمودم که باید برای فریب مسلمین هم که شده است باید، وصیت نامه نوشته کنم، وگرنه این مردم پشت سر ادمها گپ می بافند، حتا آنهائی که مرده باشند!

اقرار سوم:

این وصیت نامه هیچ گونه اعتبار مادی، فزیکی در قلمرو حکومت من ندارد!



وصیت اول:

چون من در زندگی دهقانزاده ای بیش نبودم، و می خواستم یک خان شوم، شنیده بودم که شیخ اصف محسنی کارخانه خان سازی ساخته است، بنام حزب حرکت اسلامی، و هرکس داخلش شود، ادم می رود، از پیشش خان خارج می شود!

ما بر همین مبنا بود که رفتیم به حزب شیخ اصف محسنی وارد شدیم، پیش از آنکه خان شویم، هوای رهبر شدن به سر ما زد، معامله کردیم، خارج شدیم تا رهبر شویم!

به همین خاطر ما هیچ گونه مایملکی که میراثی پدری باشد، نداشته و نداریم، و به همین خاطر هیچ ضرورتی به هیچ شیخ و ملایی هم نیست که بیاید و سهم و ثلث و... نماید.

وصیت دوم:

ما خیلی چیزها در این سالها پیدا کردیم، به خصوص پس از انکه دکان انسجام ملی را به دستور فاروغ جان وردکی هم ولایتی خودم، باز کردم، تازه فامیدم که ما هزاره ها چقدر زیاد خر بودیم که رفته بودیم رهبری محسنی را قبول کرده بودیم، تا او بتواند بر سر ما معامله کند، از روزی که ما خودما مستقل شدیم، حتا همین شیخ اصف محسنی که دیروز نان خشک روان نمی کرد، کلی برای ما پیسه روان کرد تا دوکان ما کساد نشود، فقط گفت که به نمایندگی از اقای خامنه ای باید شیخ فیاض ارزگان به نمایندگی رهبری مسلمین ایران و افغانستان حضور داشته باشد. ما هم قبول کردیم، حالا ماهیانه کلیه در امد از این چینل داریم به غیر از چینل های دیگر، به همین خاطر به به همه هزاره ها توصیه می کنیم که دیگر زیر بار هیچ کس نرود حتا زیر بار خدا هم نروند، اگر می خواهند صاحب مال و املاک شودند، مستقل باشند، تازه ادعای خدایی هم بکنند، ضرر نمی کنند، چون من یقین دارم که خود خدا هم بعدش باج می دهد!

اما در قسمت تقسیمات این مایملک من وصیت می کنم، که اینچنین باشد، بی بی صاحب به پاس صیغه های خودش هرچقدر که دوست داشت بردارد، بعدش اقای فیاض ارزگان را توصیه می کنم همانجا پیش شیخ اصف برود، چون احساس هزارگی اش مرده است، بی هویت و بی خود شده است، کنار خودش اقای سنگر دوست را هم ببرد، و اقای قاسمی که لطف می کردند، نمایندگی سپاه محمد را در حزب انسجام ملی داشتند، نیز برگردند در همان مقر سپاه پاسداران ایران، و جریان شمال را به دوستان توصیه می کنم به امان باد رهایشان سازد!!



وصیت سوم:

و اما یک وصیت شخصی هم دارم، من هیچ گاهی نمازم قضاء نشده است، چون شیخ اصف محسنی می گفت، این مردم خر هستند، عقل شان در چشم شان هست، مخصوصا هزاره ها، خیلی خر هستند، باید همیشه وقت نماز بخوانی، حتا او توصیه می کرد باید مهر را بر روی اتش سرخ کنی، بر رویش، پیشانی ات را به شکل سجده بمالی تا مثل پیشانی خودش سیاه شود، مردم خر هستند فکر می کنند، چقدر او مومن است، بعد زیاد دورادم جمع می شوند، راستش ما مهر که در اتش سرخ نکردیم، چون شکل جوانی ما خراب می شد، ولی نماز را همیشه بر سر وقتش در حضور همه خوانده ایم، بنا بر این هیچ نماز قضائیی ما نداریم، فقط وصیت می کنم که حتما یگان نفر را پیدا بکند، که 30 سال به جای ما وضو و طهارت بگیرد!!

وصیت چهارم:

این وصیت را که نوشته می کنم به هیچ وجه به این معنا نیست که مردنی هستیم، هرچند که بی بی خبرهایی هم آورده است، ولی با این حال علماء می فرمایند که احتیاط طریق نجات یا شرط نجات است، ما که اصولا

همیشه خودمان گوش ملا ها کر ناجی بوده ایم، زیاد به این سخن ها هم باور ماور نداریم، ولی خوب باید در سیاست امروز همرنگ جماعت شد، احیانا اگر یک وقتی راستی راستی ما مردیم، وصی صاحب که خبر دارم رابطه خوبی با حضرت استاد خلیلی (کرم الله وجهه الشریفه) دارند، موظف هستند که بروند از او بابت مناسبات نا مناسب سیاسی ما و او حلالیت طلب نماید.







ادامه دارد





|+| نوشته شده توسط یونس حیدری در جمعه 1387/08/10

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

شهید مزاری در اسارت عکسها

شهید مزاری در اسارت عکسها!

سیزدهمین سالروز شهادت پیر، پیشوا، مقتدا و رهبر هزاره ها شهید مزاری همچون همه بخشهای کشور، در کابل نیز تدویر یافت.

اما آنچه که بسیار جای تأمل داشت این بود، که وقتی انسان در محوطه بزرگ خاتم الانبیاء که این مراسم دایر شده بود، می رفت، چشم آدم آنقدر عکسهای متنوع را می دید، از جنس مرده ها و زنده ها به علاوه عکس شهید مزاری که به ندرت به چشم می خورد، و اگر هم به چشم می آمد در سایه دیگر عکسها بود، که با این پرسش آدم مواجه می شد، که براستی در محفل یادبود شهید مزاری آمده است، یا اینکه یاد بود مرده های متحرک!!

در هر سوی فقط عکس می دیدی، نمی دانم این عکسها چه کمبود شخصیتی آن عزیزان صاحب عکس را پر می کند، شاید بیشتر آنها دیگر علاقه ندارند که بعد از مرگ آنها عکسهای شان در بیلبردها کلان نشر شود، به همین خاطر تبلیغات می کنند به نام شهید مزاری، اما عکسهای خودشان را به نمایش می نهند، شما در نظر داشته باشید که یک عکس از شهید مزاری به سایز 96 متر مربع سه سال قبل چاپ شده بود، اما امسال عکسی به سایز 108 متر مربع نیز از یک چهره زنده در جایگاه نصب شده بود، و برایتان جالب خواهد بود، که وقتی این شخصیت معزز در جایگاه قرار گرفت تا سخنرانی کند کسی از میان مردم از من پرسید که این همان صاحب عکس کلان نیست؟ او زنده شده است؟ که حالا سخنرانی می کند؟

برایم جالب بود، به طرفش نگاهم را دوختم، ریشهای خاک آلوده اش، حکایت از صداقت گفتارش داشت، به همین خاطر خیره در چشمانش شده بودم، عشق به مزاری از وجودش می بارید، مزاری را پرسیدم که چگونه بود، او گفت که یک مرد بود، مردی که خود را قربانی من کرد، قربانی تو کرد و قربانی همه ما کرد تا ما بتوانیم امروز اینجا جمع شویم، و برایش و برای اندیشه هایش و برای باورهایش تأمل و تعقل کنیم، اما وقتی امروز آمدم چیزی و نشانی در اول از او نیافتم، متاثر شدم، به زحمت توانستم که عکس او را هم در میان همه عکسهای دوست و دشمن بیابم و باور کنم که او نیز وجود دارد، در این کشور هنوز هم دوستی ها بر اساس منافع شخصی تنظیم می شود، و مزاری همچنان که در ان روزگار تنها بود از سوی سیاست بازان دلقک منش، امروز نیز دست آویز بازیهای آنها قرار گرفته است، و ما فقط به عشق مزاری زندگی می کنیم، به عشق مزاری می میریم، زیرا او برای ما زندگی و زنده ماندن را معنا کرده است، و به همین خاطر هم هست که امروز دیگر هزاره بودن مثل گذشته جرم نیست، اما چون جایش خالیست آهسته بار دیگر به سوی جرم شدن پیش می رود!

مرد ریشهایش را با ناخن های ترکیده دستش شانه کرد، و اشک های دیده اش بر روی خاکهای زمین محوطه خاتم الانبیاء ریخت، شرمیدم از این همه عشق و نگاهم را به زمین دوختم و اینکه براستی مزاری چه کرده است، که نام او برای همه مردمان شفای دردهای ناسورشان می شود.

جوانی در میان مردم عکسی را در دست داشت، بر روی عکس به علاوه عکس شهید مزاری یک عکس دیگر هم وجود داشت، از او پرسیدم که آیا او را دوست می دارد؟ گفت نه! عاشق مزاری می باشد، از او پرسیدم که اگر راست می گویی چرا عکسش را بلند کرده ای؟ گفت: من عکس مزاری را بلند کرده ام، و هر نجاست اجتماعی ای که عکس خود را در کنار مزاری چاپ کند من آن را بلند می کنم، چون معتقدم که مزاری بزرگ تر از این سخنان است، و عکس مزاری نباید بر زمین خدا بی کس بماند!!



|+| نوشته شده توسط یونس حیدری در جمعه 1386/12/24 | آرشیو ن

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

خفاش شب




یونس حیدری

سالها بود که در قم زندگی می کردم، در همان محله نیروگاه بخشی از عمر خود را سپری کرده بودم، چند سالی بودکه در مدرسه هم می رفتم، در حال آموختن چیزهایی  بودم، که یک باره روزنامه های ایران خبری وحشت ناک را منتشر کردند، خبر بسیار تکان دهنده بود، خبر از دستگیری یک جنایت کار بود، این جنایت کار کارش این بود که دختران و زنان جوان را فریب می داد و انها را با خود  می برد، در منطقه های خاص پس از تجاوز جنسی به شکل فجیعی با چاقو سلاخی می کرد. خبر همه را تکان داده بود، ارقام مقتلوین چندین نفر بود، در بسیاری از مناطق تهران و سایر ولایات ایران رخ داده بود،  این خبر با تیتر جنایات خفاش شب، شهرت یافت، بر سر زبانهای خورد و کلان افتاد، احساسات همه را جریحه دار کرده بود،  در همین گرما گرم بود که روزنامه ایران ارگان نشراتی حکومت ایران اعلام کرد که تحقیقات به دست آمده نشان می دهد که  خفاش شب یک افغانی بوده است!
 **
از همه دنیا بی خبر بودم، صبح نسبتن زود  از خانه برای انجام  کاری بیرون شدم، سر کوچه همیشه تعدادی از بچه های شبیه ولگرد بودند، من به آنها هیچ توجهی نکردم، باید از کنار آنها عبور می کردم تا به ایستگاه موترها می رسیدم، وقتی نزدیک شدم، چند نفری به جان من افتادند، مرا بغل کردند و با خود داخل یک موتر انداختند، دیگر راستش چیزی نفهمیدم، که چه بر سرم آمد، وقتی چشمم را باز کردم، دیدم داخل یک خانه هستم، یک جوانی بر سر سجاده نشسته است، کتاب مفاتیح الجنانش هم باز بود، داشت دعا می خواند، نمی دانم چی می گفت، تقریبن پشتش به طرف من بود، زیاد چهره اش نمایان نبود، نیمی از نیم رخش پیدا بود که ته ریشی هم به صورت داشت،
من هنوز خوب به هوش نیامده بودم، احساس می کردم که همچنان خوابم می آید، ولی با زور داشتم به اطراف خودم آهسته آهسته نگاه می کردم، در کنار اتاق یک عکس قاب کرده از امام خامنه ای  وجود داشت، در همین زمان بود که درب اتاق باز شد دو نفر دیگر هم وارد شدند، من سرم را وقتی به طرف در چرخاندم دیدم که بدنم با طناب بسته شده ا ست و بر روی زمین دراز افتاده هستم، خواستم که خود را تکان بدهم، هیچ احساس و قدرتی برای تکان خوردن نداشتم. جوانها سلام کردن و د ر کنار آن دوست دیگرشان نشستند، یکی از آنها بعد از لحظه ای مکس گفت:
-          خوب با این دختره افغونی چه کنیم؟
-          خوب معلومه همون کاری رو می کنیم که اون کثافت خفاش شب با دخترای ما کردند!
-          این که درست نیست، او هم مسلمونه، واسه  چی این کارها را با هاشون بکنیم! تازه اگر به هش دست درازی کنیم،  زنا حساب میشه حکم زنا رو هم که می دونی چیه؟
-          زنا واسه دخترای ایرونی حساب میشه، دیشب وقتی پایگاه بسیج بودم، یکی از دوستا به سر لشکر  تماس گرفت، تلفن روی آیفون بود، خودم با گوشهای خودم شنیدم که فرماندهان سپاه رفته بودند از آقا سوال کرده بودند که حکم دختران و زنان افغونی از نظر شما چیه؟ اقا گفته بودند که اونهایی  که با پاسپورت وارد شده اند، حکم شان همان حکم ایران گردان می باشد، مابقی متجاوز محسوب می گردد، و  حکم متجاوزین هم در قبال زنان حکم کنیز و در قبال مردان حکم برده جاری می باشد.
-          منظورت اینه که این دختره برای ما حکم  کنیز را داره؟
-          بله خود آقا گفته است. و آدم با کنیزش هر کاری که بکنه ثواب هم دارد! بعد تازه طبق فتوای اقا میشه کنیز را به کسی دیگر که دوستش داری ببخشی! بدون عقد و طلاق میشه همه کارها رو باهاش کرد.
-          یعنی تو می خوای به این دختره به قصد ثواب دست درازی کنی؟
-          من که به قصد ثواب به این آشغالهای افغانی کار ندارم، من فقط می خوام به  این ها بفهمونم که ما هم می  تونیم، و تازه مثل خفاش شب افغونی اینها را نمی کشیم، می فرستمشون خونه شون تا زنده هستند یادشان باشه که افغونی یک کثیف اشغال بی همه چیز بیشتر برای ما نیست.
احساس ترس همه وجودم را فرا گرفته بود، شنیدن صحبت های آنها مثل چکشی بود که بر مغزم فرود می آمد اما من هرچقدر زور می زدم نمی توانستم خود را تکان بدهم، همه وجودم درد می کرد،  احساس می کردم که همه جا تاریک شده است، وقتی متوجه شدم، دیدم سه تایی آمده اند دارند طناب را باز می کنند و بعد ا ز باز کردن طناب شروع کردن به در آوردن لباسهایم من شروع کردم به داد و فریاد کردن، یکی شان چفیه دور گردن خودش را باز کرد و محکم به دهانم بسته نمود و...
***
نیمه های شب بود که لباسهایم را به تنم کردند، و برایم گفتند که اگر صدات در بیاد با این چاقو تیکه تیکه ات می کنیم، و اگر آروم بودی می بریمت به خونه تون می رسونیم.. راستش خیلی دوست داشتم کشته شوم، دیگر با این بی ابرویی که رخ داده بود چطور می توانستم به خانه برگردم و به چشم مادر و پدر و.. نگاه کنم، می خواستم فریاد بکشم تا آنها مجبور شوند، که با چاقوی تیزشان مرا قطعه قطعه کنند، ولی نمی دانم چرا شاید از ترس صدایم از گلویم خارج نمی شد.
مرا از خانه خارج کردند، سوار یک پیکان سفید کردند، از کوچه خارج شدند، فکر می کنم محله شیخ آباد بود، در آخرای نیروگاه، بعد از چند دقیقه ای به سرعت سر کوچه خودمان در ماشین را باز کردند، مرا از ماشین انداختند و خودشان فرار کردند.
من وسط جاده بودم، قدرت بلند شدن نداشتم، زور زور خود را به کنار جاده کشیدم، سینه خیز سینه خیز خود را به طرف خانه می کشیدم که در سکوت شب و خلوتی جاده کسی سراسیمه نزدیک شد، مادرم بود، مرا دید فریاد کشید و خود را بر رویم انداخت و...
***
در خانه پدرم از شدت عصبانیت  در مرز سکته  قرار داشت، مثل گوسفند سر بریده شده سرش را به هر طرف می کوفت، ناچار شد  گوشی تلفن را گرفت به نزدیک ترین تاکسی تلفنی زنگ زد، یک تاکسی در خانه رسید مرا با خود برد سوار تاکسی کرد، به تاکسی گفت به پاسگاه پولیس برود، پیش پاسگاه پولیس از ماشین پیاده شدیم، وارد پاسگاه شدیم، مامورین سوال کرد که چیکار دارد؟ پدرم گفت که عده ای اوباش دخترم را برده مورد تجاوز قرار داده اند، مامور به طرف مامور دیگرش روی خود را بلند کرد و گفت: افغانی میگه مورد تجاوز قرار گرفته، راستی جناب سروان چند تا افغانی کم داشتید؟ مامور دیگر گفت دو نفر!
گفت این دو تا را هم ببرید بازداشتگاه، صبح اول وقت اتوبوس بخواهید تا این کثافت ها را ببرند اردوگاه تا رد مرزشان کنند.
**
در هرات بودیم که یک شب رادیوی بی بی سی اعلام کرد سر انجام هویت مردی که قبلن در ایران اعلام شده بود، یک افغانی است جدیدن فاش شده است که او از مردمان شهرستان قوچان از ولایت خراسان بوده و  در گذشته از فعالان بسیج بوده است، اما به دلایل نا معلومی اقدام به شکار دختران می نموده است، و پس از تجاوز آنها را با چاقو سلاخی می کرده است.

۱۳۹۵ فروردین ۲, دوشنبه

پس لرزه های هجوم کوچی ها به بهسود



این متن از سایت سلام گرفته شده است

 نویسنده: احسان شریف
پیش در آمد، سخن آخر و ویرایش از: سایت سلام


پیش در آمد

     
هجوم کوچی ها به بخش هایی از هزارجات در اوخر بهار و اوایل تابستان 1386 آثار و پیامد های آنی و غیر آنی به همراه داشته است. بر اثر این تهاجم نیرو های انسانی از دو طرف تلف شدند و هزاران تن از ساکنان هزارجات مجبور به ترک خانه و کاشانه خویش گردیدند. دارایی های ان ها به یغما رفتند و مزارع اسیب دیدند. از زاویه ملی اگر به قضیه بنگریم به جرئت می توان گفت که شکاف های قومی یک بار دیگر دهان گشودند و تنفر و احساس دشمنی تقویت شد. هزاره ها باز هم اعتماد شان را به حکومت مرکزی از دست دادند؛ چون ان را حامی قوم خاصی یافتند.
      در میان خود هزاره ها، تهاجم کوچی ها اثر عمیقتری بر جا نهاد. ساکنان هزارجات خود را کما فی السابق در معرض خطر یافتند و شاید این باور تقویت شد که انها یک بار دیگر مورد معامله قرار گرفته اند. پیش از همه رسانه ها و وبلاگ ها اخبار را منتشر کردند و موضعگیری نمودند. نیرو های هزارگیی که در دولت کرزی بودند از کنار قضیه بی تفاوت گذشتند و سکوت کردند. البته برخی از نشریات انها چنین وانمود کردند که کوچیان را طالبان فرستاده اند. شاید انان فکر می کردند که از این طریق هم دل کرزی و حامیان کوچیان را نرنجانده اند و هم به مردم بگویند که کار کار طالبان است و در نتیجه از احساس دشمنی مردم نسبت به طالبان استفاده کنند و خشم مردم را به سمت دیگر منحرف کنند. پس از سقوط بامیان به دست طالبان، اختلافات عمیقی در میان کادر رهبری حزب وحدت اسلامی پدید آمد که پس از تهاجم امریکا به افغانستان و مسابقه نیرو ها در پیوستن به دستگاه مولود بن، انها از هم جدا شدند و عملا هر کسی ره خود در پیش گرفت. اما پس از تهاجم کوچی ها شیرازه هزاره ها از هم پاشید و شکاف دیگری دهن باز کرد؛ این بار بین توده مردم و مدعیان رهبری.
     در این میان رابطه حزب وحدت اقای خلیلی و جنبش ملی اسلامی دوستم هم آسیب دید. پس از تهاجم کوچیان، نشریه جنبش سلسله نوشته هایی را به نشر سپرد که اقای خلیلی را سخت رنجاند. رفت و امد های زیادی بین طرفین انجام شد تا قضیه حل شود. در نهایت در تاریخ 2 سنبله 1386 حزب وحدت طی نامه ای (که بعدا خواهید خواند) به دوستم خواهان پایان دادن به ان نشرات و جبران مافات شد.
     نکته ای که باید ذکر شود این که سردبیری نشریه جنبش را یونس حیدری به عهده داشت؛ کسی که هم در جمع محقق و هم در مشارکت خلیلی کار کرده است. یونس را من در حدود 10 سال است که ندیده ام اما از 18 سال پیش می شناسم. درست از زمانی که دانش آموزی جوانی بود اما خیلی چالاک و فعال. بر خلاف سن وسالش کار های بزرگی می کرد. او حق زیادی بر گردن حزب وحدت دارد. او صادقانه برای جا افتادن حزب می کوشید؛ حزبی که هنوز عملا راه نیفتاده بود و مخالفان قوی و جدی داشت. اقای محسنی با نام فقاهت با ان مخالفت می کرد و اقای خلیلی که فعلا حزب را در اختیار دارد در پاکستان رفته و سازمان نصر نوین را در ضدیت با حزب وحدت راه انداخته بود.
     در چنین شرایطی بود که هیئت حزب به سرپرستی شهید مزاری به ایران امد تا هم مخالفین را راضی کند که با اکثریت هزاره ها و شیعه ها همراه شوند و هم حزب را رسما اعلان نماید. در ان زمان یونس و تعدادی از دوستانش در خانه پدر او برنامه هفتگی نویسندگی داشتند و مرا هم دعوت کرده بودند. بنا شد که جمع شویم و به استقبال هیئت حزب برویم در فرودگاه مشهد اما ناگهان رای بر این تغییر کرد که بهتر است کاری کنیم که ماندگار تر از رفتن چند نفر به استقبال باشد. لذا مصمم شدیم که بیانیه ای به نفع حزب صادر کنیم چون فکر می کردیم که منافع مردم در ان است.    
      دوستان امر کردند تا بیانیه را من بنویسم. همانجا بیانیه ای را تحت عنوان "ترحم به نسل قربانی" نوشتم که بیش از حد انتظار در میان مهاجرین مورد استقبال قرار گرفت و افراد زیادی هم ادعا داشتند که بیانیه کار انان بوده است. این اولین بار است، از سال 1369، که من علنا اعلام می کنم که ان را نوشته ام. یکی از دوستان کل پول های نقد خود را برای تایپ وتکثیر اختصاص داد که بیش از 120 تومان نبود و یونس هم مسوولیت نشر و پخشش را متقبل شد. اولین ادمهایی که واکنش نشان دادند، اعضای دفتر حرکت اسلامی ایت الله محسنی در مشهد بودند که یونس در جای دیگر داستانش را بیان کرده است. خوب ما زور مان به انها نمی رسید تا نسخه های تکثیر شده را از چنگ دفتر حرکت ازاد کنیم چون انها را اطلاعات ایران حمایت می کردند و مسوول ان زمان دفتر حرکت اسلامی در مشهد که فعلا در کابل از چهره های سیاسی و علمی است همکار اطلاعات بود. لذا دست به دامان شهید مزاری شدیم. رابطه صمیمی عجیبی بین یونس و شهید مزاری برقرار شده بود. یونس چند بیانیه دیگر به نفع حزب و علیه مخالفین آن به تنهایی صادر کرده بود و با گرد اوردن علمای حوزه طومار طویلی را به حمایت از حزب وحدت ترتیب داد که مخالفان حوزوی حزب را خلع سلاح کرد.
    
چند روز بعد، یونس توسط اطلاعات ایران و به بهانه ارتباط با قونسولگری رژیم کمونیستی افغانستان دستگیر شد. آن گونه که خود یونس در خاطراتش نوشته است، در زندان روی بیانیه ترحم به نسل قربانی زیاد تاکید می شده است. من به عنوان نویسنده ان تاکید می کنم که در آن هیچ حمله ای علیه ایران نشده است و تمام مخاطبانش نیروهای داخلی بودند.
     چند سال بعد، حسب تصادف، یونس را در میدان شهدای مشهد برخوردم. ادمی خاکی که از ان سر شوری های سابق خبری نبود. کاملا به یک ادم شکاک تبدیل شده بود؛ همانگونه که از خاطراتش بر می آید.
یونس حیدری در نشریه جنبش هم ارام نگرفت و جنبید. او نوشته هایی را چاپ کرد که دستگاه اقای خلیلی را بسیار بر اشفتند و حسب این نوشته برخی پیشنهاد حذف فزیکی او را دادند.
     در سلسله نوشته هایی که می آیند، نویسنده و گرد آورنده نگاهی دارد به حوادثی مرتبط با یورش کوچی ها به بهسود که باعث تیرگی روابط حزب وحدت اقای خلیلی و جنبش ژنرال دوستم شده اند.

تیرگی روابط دوستم و خلیلی
ماجرا چگونه آغاز شد؟ --- قسمت اول


     حمله کوچی ها به بهسود در رسانه های جمعی و انترنتی انعکاس قابل توجهی یافت؛ هرچند، نوع، عمق و زاویه های نگاه و تحلیل ها یکی نبودند. نگاه هزاره ها، به استثنای دیدگاه های هزاره های نزدیک به دولت کرزی، تقریبا همسان بودند و بر داشت انها این بود که هزاره ها باز هم مورد تهاجم طالبان و دولت افغانستان و البته تحت نام کوچی ها قرار گرفته اند. این تحلیل ها هم مبتنی بر پس زمینه ها و شواهد تاریخی بودند و هم مدارک موجود و سیاست ها و موضعگیری های افراد و اشخاص در دولت کنونی و نیز نحوه آرایش کوچی ها.
     یکی از مسایلی که ادعای همسویی دولت کرزی با کوچیان را تایید و یا تقویت می کرد، موضعگیری اولیه آقایان خلیلی و محقق نسبت به حمله کوچی ها بود. آن دو نفر که در جناح کرزی قرار دارند نتوانستند به موقع و به درستی واکنش نشان دهند. عدم واکنش آنان را اصحاب رسانه ها این گونه تحلیل کردند که اقایان محقق و خلیلی در یک مخمصه قرار گرفته اند: اگر واکنش علیه کوچیان را برگزینند، کرزی و سیاف خشمگین می شوند و اگر سکوت کنند، هزاره ها را از دست خواهند داد که در نهایت این دومی بیشتر نمایان شد.
     از میان نشریات، نشریه "جنبش" به سردبیری یونس حیدری نوشته هایی را به نشر سپرد که هر دو شخصیت فوق الذکر را شدیدا رنجاند و به جای واکنش در برابر کوچی ها به خصومت با حیدری و جنبش اقای دوستم واداشت. اولین نوشته در تاریخ 11 سرطان 1386 چاپ شد که نویسنده اش غلام حسین از حصه دوم بهسود بود. در این جا، اصل نوشته را می خوانید:

"كوچي ها بهسود را ترك مي كنند اما...!
غلام حسین از حصه دوم بهسود ---- شماره دوم 11 سرطان 1386
به قول هموطنی که مي گفت"کوچي ها و کوچي گري را دولت هاي گذشته افغانستان نيافريده اند اما از آن ها به عنوان ابزاري براي مجازات اقوام غير پشتون در مرکز و شمال افغانستان" استفاده کرده اند، شايد بتوان ادعا نمود که راست مي گويند، کوچي ها هم به راستي که شهروندان مظلوم اين مرز و بوم مي باشند، آنها هم بايد مانند ساير ساکنين اين کشور در گوشه اي از آن حق زندگي و حق اسکان داشته باشند.
آنها بايد  از يک زندگي مناسب اجتماعي برخوردار شوند و همانند ساير شهروندان  کشور در چوکات قانون ثبت و تعداد کساني که از دولت افغانستان تابعيت مي کنند معين شوند و بر اساس قانون، ارائه خدمت زير پرچم  را انجام دهند، همچنان که قانون اساسي دولت را مکلف مي سازد تا زمينه اسکان دائمي آنان را فراهم سازد اما متأسفانه عده از قوم سالاران به عنوان اهرم فشار از کوچي ها  بر ساير کتله هاي قومي ديگر  به نحو سيستماتيک  سوء استفاده مي نمايند. اين روندي هست که بيش از چهار سال است که در مناطقي از هزاره جات تداوم داشته است، و هر بار که کوچي ها آمده اند، همراه  خود از ساکنان بومي منطقه  قرباني هايي را بر جاي نهاده اند و رفته اند.
هر چند که تهاجم 60 روزه آنها در روزهاي اخير با تلاشهاي بي وقفه تعدادي از موي سفيدان هزاره و  و تلاشهاي ديپلماتيک  جنرال صاحب عبد الرشيد دوستم، از طريق مجامع ملي و بين المللي، سر انجام با  صدور حکم حامد کرزي رئيس جمهور به سوي روزهاي پاياني خويش نزديک مي شود، اما اين حکم با همه نواقص خويش و سکوت آن در قبال انچه که بر آن مردم بومي روا داشته شده است، از سوي کوچي ها مي رود تا اجرا گردد و صدها خانوار بي جا شده بر سر خانه و کاشانه ويران خود،و زراعت هاي از بين رفته خود باز گردند.
ماجراي کوچي ها، اما امسال، نسبت به سالهاي گذشته جاي بسي تأمل و دقت دارد، زيرا در گذشته کوچي ها ان چنان مسلح نبودند، آنگونه حالت تهاجمي نداشتند، اما امسال آنها تا بن دندان مسلح بودند، آنها براي تهاجم آمده بودند، اما مردم با دستان خالي،  چشم اميد شان به مدعيان رهبري شان بودند، همانها که همواره از نام اين مردم در هر محفلي بهره برده و خود را تا مرز رهبريت آنها پيش کشيدند، انتظار داشتند؛ حال که آنها آمده اند تا با تمام قوا آنها را بي جا کنند، خورده رزق آنها را بستانند، و طعمه چهارپايان خويش نمايند. ديگر در اين دنياي وانفسا  کسي  نيست تا به دادشان برسد، حتما آنها از چوکي هاي خود بر زمين مي آيند، چون بارها گفته بودند که آنها بر روي آن چوکي ها براي عسکري همين مردم رفته اند!
آنها از آن چوکي ها ديگر پاسداري نخواهند کرد، در ميان مردم مي آيند، هرچند با دستان خالي، اما اراده آهنين، صداقت پولادين خويش را به نمايش خواهند نهاد، زيرا اينجا آزمونگاه حفظ چوکي و يا  خون انسان بود، آزمونگاه حفظ چوکي و يا حفظ ناموس مردم بود، و با آمدن خويش، دنيا را يکبار ديگر متوجه مظلوميت انسان هزاره ترک تبار، در قرن بيست و يکم خواهند کرد!!
دريغ و درد که چنين نبود، آنها چوکي را بر همه چيز ترجيح داده بودند، آنها تاريخ را از ياد برده بودند، آنها از ياد برده بودند که هجوم کوچي هاي امسال خود آزموني است براي يافتن پاسخ اين پرسش که براستي چوکي نشينان استحاله شده اند؟
جستجو گران پاسخ اين پرسش، شايد که به پاسخ قناعت بخش خويش دست يافته باشند، اما مردم، بالاتفاق به اين نتيجه رسيدند، که معامله گران، ديگر از آنها نيست، چنانکه وقتي چوبي مي سوزد، و سياه مي شود، و بر خود نام  زغال مي نهد، و زغال را کسي پس ازآن ، چوب نمي گويند!  آنها بايد در جستجوي کسي باشند، که در روز مظلوميت شان، لا اقل صداي ناله آنها را بلند مي کند، تا به گوش، شايد شنوائي اين زجه مظلوميت انسان هستي باخته برسد!!
اما چيزي که براي آنها رسيد، سکوت بود، سياسي بازي و مسامحه کاري بود، هيچ کس صداي مظلوميت آنها را تکرار نکرد، همانها که روزگاري از نام اين مردم بهر هاي وافر براي خويش اندوخته کردند، کوچه را براي خود تصاحب کردند، اما فقط در قبال همه اين مشکلات با نوعي فراموشي مواجه شدند، اما در اين ميان تنها نشريه اي که آن را صادقانه و بدون جانبدارانه منعکس کرد، هفته نامه جنبش بود، و تنها تلويزيون هم آئينه!!  و من وقتي براي اولين بار يک نسخه از هفته نامه جنبش  را يافتم که صداي مظلوميت مرا نوشته بود، نا خود آگاه اشک بر ديده گانم جاري شد، قطرات اشک را زماني ديدم که ورق روزنامه ترشده بود و سطح سطرنجي محقر خانه مان از سوراخ روزنامه  به نمايش در آمده بود، اين است که بعد آن را با همان شوق قاب کردم، در کنار خانه ام آويزان کردم، تا باشد همه بدانند که ما بازگشتيم به سوي اصل خويش! تا بيابيم روز وصل خويش را!
حال مي خواهم از اين مجال استفاده کنم، تذکاري هم هر چند ساده ولی دلسوزانه براي همه آناني بدهم که مدعي رهبري هزاره ها  هستند و در همه  اين سالها بنام اين مردم سوء استفاده کرده اند و ثروت اندوزي!
همانها که در جريان هجوم دوماهه کوچي ها  به برخي از مناطق هزاره نشين از جمله بهسود، نحوه موضعگيري شان سخت آشفته و سوگمندانه به نظر مي رسيد. و متاسفانه  براي رفع ستم تاريخي مردم هزاره تلاش در خور ستايش نکرده اندکه هيچ، بلکه با سکوت تأييد گرانه  خويش باعث شتاب زدگي (تشجیع) بيشتر مهاجمان کوچي شده اند.  در خلال اين مدت با توجه به گزارشات مستدل و مستند توسط خبر نگاران مستقل، حقوق بشر و يوناما از وضعيت رقتبار مردم بهسود و آوارگي آنان از خانه و کاشانه خود مدعيان رهبري اين قوم يا سکوت کرده اند و لب به سخن نگشوده اند و يا اگر بيان موضع کرده اند، (موضعشان) بسيار منفعلانه تر از آن بوده است که (بتوان) تصورش را کرد.
با توجه با آنچه گفته شد، اين عالي جنابان، بايد بدانند که اين مناصب و موقعيت ها براي هميشه ماندگار نخواهند بود و به ياد داشته باشند که روزي و در برهه اي ديگر از تاريخ، رهبري اين مردم را کساني ديگر نيز به عهده داشتند و اعتماد بيش از حد آنان به کرسي نشينان کابل مسير نابودي و اضمحلال را براي آنها و تبار هزاره هاي ترک تبار هموار نمود. اينک براي تذکر به مردم، بزرگان و  و کسانيکه همچنان داعيه رهبري اين مردم را دارند، و همچنان "کلمه رهبري" اين مردم را با خود يدک مي کشند، فرازي چند از تاريخ گذشته بزرگان اين قوم بخصوص مير يزدان بخش بهسودي و امير شير عليخان جاغوري  و اعتماد بيش از حد آنان به حاکمان وقت و فرجام آنان را مي آوريم تا تلنگري باشد بر وجدان هاي خفته و آرميده ما تا باشد از تجربه تاريخي، عبرت و درس لازم را بگيريم."
   در نوشته فوق، مانند نوشته های دیگری که در آینده خواهیم آورد، شخصیت های هزارگیی مورد نقد و خطاب هستند که در دولت شریک می باشند و ادعای رهبری هزاره ها را هم در سر دارند. نویسنده از فرد خاصی نام نبرده است اما مساله روشن است. هم اقای محقق رنجید و هم اقای خلیلی ان را به خود گرفت. نماینده های انها با جنبش در تماس شدند و گله ها شروع گردیدند. بتدریج، اقای محقق از این مساله فاصله گرفت، اما داستان اقای خلیلی به اوج خویش نزدیک می شد. مخصوصا که نامه "نثار" از بامیان در شماره بعد نشریه جنبش چاپ شد و کاسه صبر برخی را لبریز نمود.



"نثار": قدرت پیام      --- قسمت دوم


    در شماره سوم نشریه جنبش مورخه دوشنبه 18 سرطان 1386 پیام کسی به نام "نثار" از بامیان چاپ شد. این پیام بر اقای خلیلی گران آمد و در نتیجه دفتر وحدت شاخه خلیلی در بامیان تعدادی از کسانی را که نثار نام داشتند احضار نموده مورد سوال و جواب قرار داد. وقتی از بامیان نا امید شدند، به یونس حیدری زنگ زدند تا مانع چاپ مطالب شوند. مساله این است که در این پیام چه مطلبی انعکاس یافته بود؟ برای رعایت امانت، اصل پیام را در این جا می آوریم:
     "نثار از باميان- سلام –  اولا خدمت همه دست اندر كاران نشريه خوب و خواندني "جنبش" مانده نباشيد عرض مي كنم، بعد هم آرزوي توفيق دارم براي همه شما تا بتوانيد، قوي، با پشت كار، و تلاش شبانه روزي صداي عدالت خواهان خاموش به خصوص صداي مظلوميت و محروميت اقوام محروم از قدرت را بيان كنيد. از طريق همين نامه مي خواستم سلام خود و همه دوستان بامياني خويش را خدمت جنرال صاحب دوستم تقديم نمايم. مي خواستم به ايشان بگويم كه از نظر ما و دوستان ما در باميان تنها شخصي كه شايستگي رهبري اقوام محروم را داراي مي باشد شما هستيد. دوستان از شهيد مزاري نقل مي كنند وقتي كه در آن سالهاي اول براي اولين بار با شما ملاقات كردند، و بعد از آنكه شما جلسه را ترك كرديد، شهيد مزاري گفته بود که شما شايستگي رهبري اقوام محروم را دارا مي باشید. به همين خاطر هم بود كه در تشكيل جنبش ملي اسلامي با شما از هر نوع تلاشي دريغ نكرد. چنين جمله اي را او در قبال هيچ كس نگفته است. او هيچ هزاره اي را لايق اين رهبري نخوانده بود. به همين خاطر هم بود كه وقتي  خود همه مال و زندگي خويش را قرباني خدمت براي مردم كرد، وقتي كه همه رفته بود در پاكستان و ايران تماشاگر شده بودند، او تنهای تنها مانده بود. سر انجام وقتی که او جان خويش را نيز فداي اقامه عدالت  نمود، خيلي ها بر آمدند كه جانشين اویند، اما ديديم كه ثروت اندوز، معامله گر و... از كار بر آمدند. امروز تنها كسي كه نه معامله كرده است و نه به دنبال قدرت رفته است، شما هستید. من به حيث يك هزاره به شما به وجود شما، به رهبر يت عدالت خواهانه شما افتخار مي كنم. اميد وارم با قاطعيت "مزاري گونه" خودتان از احياي عدالت و برابري ميان همه اقوام باهم برابر و برادر افغانستان ادامه دهيد.
      چشم ما هزاره ها امروز از همه مدعيان رهبريت هزاره مأيوس شده است. آنها در هجوم كوچي ها نشان دادند، كه هيچ گونه لياقت نداشتند، آنها نشان دادند كه محافظه كاراني هستند، كه به جز منافع شخصي به چيزي نمي انديشند، به همين خاطر هم بود كه كرزي صاحب در حضور جمع تحقيرشان كرد. چون خوب مي داند آنها در معده شان رفته و هضم شده گانند! من از شما مي خواهم كه اين موضوع را از طريق مقامات بين المللي دنبال نمائيد.
بازهم از جريده شما كه به باميان روان كرديد، تشكر مي كنيم."
     اکنون به تجزیه پیام می پردازیم:
 - بازیگران: کوچی ها، هزاره های بهسود، راوی پیام، هزاره های جناح کرزی و صاحب قدرت، ناشر پیام.
- مناسبت: تهاجم کوچی ها به بهسود و رنج و بی خانمانی مردم.
- موضوع پیام: شرح درد هزاره های مهاجر و بی خانمان شده و یافتن راه حل برای مساله.
ویژگی های بازیگران:
      - کوچی ها: مهاجم
      - هزاره ها: قربانی و نا امید
      - نثار: روایتگر رنج و حرمان و نومیدی هزاره ها
      - حیدری: مبلغ حرمان هزاره ها
      - هزاره های صاحب قدرت: ثروت اندوز، معامله گر، بی لیاقت، محافظه کار، حقیر، منفعت طلب.
 سمبل عدالتخواهی و حامی حقوق اقوام محروم:  شهید مزاری
چاره گر مشکل هزاره ها: ژنرال دوستم
      در این پیام دو مساله وجود داشت که جنجال آفرین و درد آور برای آقای خلیلی بود: اول، هزاره های صاحب قدرت به عنوان افراد ثروت اندوز، معامله گر، بی لیاقت، محافظه کار، حقیر، و منفعت طلب ترسیم شده بودند که در شرایط دشوار، مانند تهاجم کوچی ها، قدرت موضعگیری و کمک به مردم خود را ندارند. دوم، ژنرال دوستم به عنوان جانشین لایق شهید مزاری مطرح شده است. بگذریم از این که دوستم چنین توانایی را دارد یا نه و اصلا چنین ارزویی در سر دارد که پرچم عدالت طلبی اقوام محروم را بلند کند یا نه اما نفس طرح مساله برای اقای خلیلی که دوست دارد وارث شهید مزاری مطرح باشد بسیار گران تمام شد. در این پیام، راوی یا از روی هوشیاری یا از ترس نامی از اقای خلیلی نبرده است و به جای ان از صنعت کنایه استفاده کرده است که ابلغ من التصریح است.
     به دنبال این پیام بود که وحدت اقای خلیلی  در روز پنجشنبه اول سنبله 1386 در دفتر کارته چهار جلسه فوق العاده تشکیل داد تا در باره رابطه وحدت آقای خلیلی و جنبش بحث شود. در این جلسه بود که یکی از حاضرین پیشنهاد حذف فزیکی یونس حیدری را داد.
جلسه اضطراری --- قسمت سوم

       به دنبال پیام "نثار" بامیانی بود که وحدت اقای خلیلی  در روز پنجشنبه اول سنبله 1386 در دفتر کارته چهار جلسه فوق العاده تشکیل داد تا در باره رابطه وحدت آقای خلیلی و جنبش بحث شود. در این جلسه یکی از نزدیکان اقای خلیلی، که فعلا از ژنرالان وزارت دفاع است و قبلا در بامیان منشی خلیلی بود، پیشنهاد حذف فزیکی یونس حیدری را داد اما پیشنهادش رای نیاورد. مخالفین ترور یونس حیدری بر این باور بودند که فعلا شرایط افغانستان با زمانی که حزب وحدت اقای خلیلی در خفا و جلا مخالفین رهبری خود را ترور می کرد فرق دارد. انها تاکید داشتند که اگر حیدری ترور شود، اقای خلیلی و حزبش برای همیشه از صحنه طرد خواهد شد. بدین ترتیب، در آن جلسه تصمیم گرفته شد که بر دوستم فشار آورده شود تا حیدری را از جنبش بیرون کند. اگر دوستم قبول نکرد، خلیلی از رقبای ازبک دوستم حمایت کند و در دولت هم تا آن جا که ممکن است جناح دوستم تضعیف شود.
      در این جلسه، کمیته سیاسی نامه ای نوشت به جنبش که در ذیل می خوانید. لازم به یاد آوری است که پیش از آن شخص خلیلی به دوستم نامه نوشته بود اما ما به متن آن دست نیافتیم.

"به رهبری جنبش ملی اسلامی افغانستان!
با سلام و تحیت!
      طوری که می دانند، حزب وحدت اسلامی افغانستان، چه در زمان رهبری شهید مزاری و چه در زمان رهبری استاد خلیلی از بدو تأسیس جنبش ملی اسلامی افغانستان تا هنوز، همواره جنبش ملی را دوست و متحد طبیعی خویش تلقی نموده و در جریانات و حوادث مهم سیاسی، همسویی و حمایت خویش را از مواضع جنبش دریغ نداشته است. به سلسله سیاست همسویی، در جریان حادثه غمبار شبرغان، هفته نامه مشارکت ملی ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی افغانستان، شاید تنها نشریه ای بود که از جمع مطبوعات حزبی، به دفاع از موضع جنبش پرداخت و ریشه اصلی حادثه را در عمق نارضایتی ها و خواست های عدالت طلبانه مردم محل در رابطه به گزینش مقامات محلی و کوتاهی دولت در برابر این خواسته ها دانست. این در حالی است که استاد خلیلی رهبر حزب وحدت، معاون دولت می باشند.
      با همه اینها اما متأسفانه اخیراً دیده می شود که رسانه های مربوط به جنبش ملی اسلامی در قبال حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبری آن یک نوع موضع غیر دوستانه و قسماً خصمانه را دنبال می کنند. مثلاً در شرایط بسیار حساسی که همایش بزرگ مردمی به حمایت از رهبران سیاسی و جهادی در کابل تشکیل گردید، تلویزیون آیینه، در سلسله پخش جریان همایش، در حالی که همه برنامه ها را پوشش داد، سخنرانی استاد خلیلی را حذف نمود. چند روز بعد از آن، این تلویزیون مصاحبه ای را با دو نفر از افراد به نشر رساند که از یکسو همایش بزرگ مردمی را در کلیت آن زیر سوال برد و از سوی دیگر، حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبری آن را مورد حمله قرار داد.
      به دنبال آن، ارگان نشراتی جنبش (جریده جنبش) در چندین شماره پیاپی با عناون و بهانه های مختلف، سلسله ای از اتهام و توهین را به حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبری آن به نشر رساند که موجب تأثر عمیق گردید. این تأثر زمانی مضاعف می شود که می بینیم سلسله این حملات، علی رغم تذکرات دوستانه پایان نمی پذیرد. چه اینکه نشر هر مطلب در ارگان نشراتی یک حزب، موضع رسمی آن حزب تلقی می شود.
حزب وحدت اسلامی افغانستان نشر چنین مطالب توهین آمیز و مغایر با معیارهای مطبوعاتی و رسانه ای را مخل روابط نورمال و دوستانه احزاب دانسته و اعتراض شدید خود را نسبت به آن ابراز می دارد. این حزب همچنین انتظار دارد که جنبش ملی اسلامی موضوع را بررسی نموده، قضیه را جبران نماید؛ زیرا ادامه چنین روندی، ممکن است هردو طرف را به اتخاذ مواضع ناخواسته بکشاند.
کمیته سیاسی
کابل- 2/6/1386"

فشار افکار عمومی  قسمت چهارم


علیرغم ارسال دو نامه وحدت اقای خلیلی به جنبش، نشریه جنبش به نشر 5 نامه رسیده در ماه های اسد و سنبله اقدام نمود. ما در این قسمت به نشر و بررسی دو نامه می پردازیم و ما بقی را در فرصت های دیگر. محتوا و سبک این دو نامه شبیه به آن چیزی است که در نامه "نثار" از بامیان دیدید و خواندید. در عین حال، نکات جدیدی در این نامه وجود دارد که کالبد شکافی خواهند شد.
نشریه جنبش در شماره 6 مورخه 8 اسد 1386 نامه زیر را منتشر نمود:
"خسته دل از حصه اول بهسود: دوماه است که ما سر گردانیم؛ دو ماه است که کوچی ها آمده اند و ما را از خانه و کاشانه مان، اخراج کرده اند؛ دو ماه است که نان نداریم؛ دو ماه است که هر شب بر سر سفره کسی مهمان می شویم؛ ولی حقیقت این است که آنها نیز مردمانی هستند فقیر مثل همه مردمان هزاره جات و همه ترک تباران این سرزمین!؛ دو ماه است که ما چشم در راهیم. اول فکر می کردیم که حکومت منتخب، همانهایی که ما برایشان رأی دادیم، همانهایی که ما به آنها دل بسته بودیم که جهنم موجود افغانستان را تبدیل به بهشت برین روی زمین می سازند، به سراغ ما می آیند؛ ما را به خانه هایمان باز می گردانند، ما را بر سر ملک و املاک مان محترمانه انتقال می دهند، اما هرچه که زمان گذشت دلهای ما از آنها نا امید شد، و کم کم این آوازه جان گرفت که بهشت سازان خود با هجوم گران کوچی در یک قطار نشسته اند.
دلمان فرو ریخت! کوزه باورمان شکست، و بعد تازه به یاد مان آمد که ما هم در این جرگه بهشت سازی سهمی داشتیم، ما هم حتا کسانی از همین ولسوالی، در آنجا تا بلند ترین مقاماتش راه دارند، باورمان شده بود که می آیند، حتما با دستان مهربان خویش از یتیمان به جای مانده از هجوم کوچی ها عیادت می کنند، حتما می آیند، و جامعه جهانی را با خود می آورند، و ما را از این فلاکت نجات می دهند و یا اینکه خود از آن کاخها فرود می آیند!
اما همه باورهایمان غلط از آب در آمد، اشتباه بود، همه دردها  و رویاهایی که داشتیم، حالا تازه فهمیده ایم که ما تنهائیم، ما هیچ کس نداریم، از میان ما هرکس که کلاه "کس" شدن بر سر می نهد، معامله گر و بازی گر و فراموش کار می شود، دیگر به فکر مردم نیستند، چرا که مردم برای آنها زینه هایی برای بالا رفتن و صعود کردن بیش نیست، و آنها از این زینه ها بالا رفته اند، حال به این فکرند که باید چیزی آورد و همه آنها را در زیر خاک گمشان کرد تا دیگر پیدای شان نباشند، و تا دیگر کسی نداند آنها از کدام زینه انسانی بالا آمده اند!
ما تنهائیم، در این تنهائی کسی به فریاد ما نمی رسد. نمی دانیم هفته نامه شما شهامت نشر این تنهائی ما را دارد؟"
و در شماره 7 نشریه جنبش در تاریخ دو شنبه 15 اسد 1386 نامه دیگر چاپ می شود:
"رزاق: من و تعداد کثیری از دوستانی که هم اکنون هفته نامه جنبش را در حال خواندن می باشیم، از شما دست اندر کاران این هفته نامه تشکر و قدر دانی خویش را ابراز می کنیم و به خصوص از مقاله خوب و خواندنی ای که در ارتباط با کوچی ها نشر کرده اید و به خصوص از نویسنده آن آقای غلام حسین از حصه دوم بهسود!
در ضمن یک مطلب دیگر را هم می خواستم بگویم، از زمانیکه هفته نامه جنبش شروع به نشر کرده است، خواب از سر همه دلالان و معامله گران و ثروت اندوزان جامعه هزاره ترک تبار پریده است. ما از جنبش ملی اسلامی و به خصوص شخص جنرال صاحب عبد الرشید دوستم، که پس از مزاری قهرمان، آن شهید راه عدالت و برابری، اینک بیرق یکرنگی اقوام محروم، (ازبک- ترکمن- هزاره) را بر افراشته اند و از حقوق ما محرومان هزاره ترک تبار در هفته نامه خویش و مذاکرات دیپلماتیک خود، به دفاع بر خواسته اند، کمال تشکر و قدردانی را داریم.
ما هزاره ها امروز تنها امیدمان به شما یادگار واقعی شهید مزاری، دوستم بزرگ است. زیرا ما بر این حقیقت دست یافته ایم که دوستم یک قهرمان است، و تنها کسی هست که رقم شهید مزاری صادق به وطن، مردم و جامعه می باشد.
او به دنبال جاه  و مقام و ثروت اندوزی و معامله گری نیست، او فقط خواهان احیای عدالت و تامین حقوق مساویانه همه اقوام و نژادهای باهم برابر و برادر در کشور است.
دوستم قهرمان! امروز شما تنها ادامه دهنده راه شهید مزاری هستید. ما یاوران شهید مزاری از غرب کابل را در کنار خود حساب کنید، و ما کسانیکه در سخت ترین لحظات با مزاری بودیم، اینک افتخار داریم که در کنار شما و گوش به فرمان عدالت خواهانه شما باشیم!"


مرده های متحرک را میازارید! --- قسمت پنجم
نشریه جنبش در شماره 8- دوشنبه 22 اسد 1386 نامه زیر را چاپ کرد. در این نوشته دو نکته خیلی برجسته هستند: مذمت غیر مستقیم و کنایه آمیز اقای خلیلی و مدح و ستایش دوستم با استفاده از نام شهید مزاری و مساله قومیت: ترک تباری. در این قسمت، این نامه را بخوانید
.
"مرده های متحرک را آزار ندهید!
آقای یونس حیدری، سردبیر محترم نشریه جنبش!
اولا سلام علیکم! ثانیا موفقیت شما را در امر نشر جریده وزین جنبش، برای شما و همه دست اندر کاران آن نشریه خوب و خواندنی تبریک می گویم، اما آنچه که مرا وا داشت تا این سطور را برای شما قلمی نمایم، نکاتی بود که به شدت در این چند شماره شما آنها را در اشکال گوناگون، دنبال کرده اید، می خواستم ابتداء این نکات را بر شمارم، و به آنها به عنوان یک انسان، اما انسانی که تعلق به جامعه ای دارد که آن جامعه در این سرزمین به شدت، سنگ تیپا خورده ای بیش نیست، بنگرم، و از همین زاویه برای شما دیدگاه خود را بنویسم، تا شاید پس از این مورد توجه آن دوست عزیز و دردمند قرار گیرد، و شاید پس از این از نشر درد دلهای بسیاری از مردم که نا شیانه آب به آسیاب مردگان می ریزند، جلو گیری به عمل آورید!

دوست عزیز!
 شما خوب می دانید، که ما در کجا زیست می کنیم؟ شما می دانید، که این مردم برای زنده ماندن خود در این سرزمین چه سختیها و چه ناملایمات سختی را سپری کرده اند، اما نمی دانم که شما هیچ از خود پرسیده اید که چرا همواره در این دهه های اخیر تاریخ کشور این اقوام (ازبک- ترکمن- هزاره) یعنی ترک تبارها مورد این همه جفا قرار گرفته است؟
شما بهتر می دانید که این ترک تبارها بودند که سالیان دراز بر گستره وسیعی از آسیا حکومت می ورزیدند، و... دشمنان عزت و سر بلندی این مردم برای نابودی آنها دست به نیرنگ های عدیده ای در طول تاریخ زده اند، و یکی از آن نیرنگها همین جدا کردن ناخنهای یک دست ترک تباری به نام ازبک و ترکمن و هزاره می باشد، من در اینجا بر خود می بالم که شما در رسانه عزیز جنبش برای اولین بار صحبت از اتحاد آنها به میان می آورید، صحبت از اصالت و وحدت و یگانگی آنها می کنید، اما چیزی که مرا به شدت متآثر نمود و مرا واداشت تا این قلم را بگیرم، و برای شما نکاتی را بنویسم، این است که راه را غلط می پیمائید، راه غلط ، خودش باعث پراکندگی جدید می شود!

دوست عزیز!
من اینجا در مقام وعظ و نصیحت شما نیستم، شما ارجمند تر از آن هستید، که من نا چیز بیایم و برای شما که یک پارچه درد و درمان هستید، چیزی را گوشزد کنم و یا خدای نا کرده شما را نصیحت کنم، همینجا پیشا پیش اگر گاهی تند می شوم، عفو عاجزانه از محضر شما می طلبم، اما دردهایی است که انباشته شده است، و برای فرار از این دردها نا گزیرم که به شما نوشته کنم، پیشا پیش اگر گستاخی ای صورت می گیرد، صادقانه از محضر شما عفو و بخشش طلب دارم.

دوست عزیز!
شما خوب می دانید که در جامعه هزاره یک مرد آمد، که فقط همه می دانند تنها یک بار آنهم از یک مرد دیگر تعریف کرده است، آن را شما نشر کردید، که جنرال صاحب دوستم می باشد، شهید مزاری به ندرت همانگونه که یکی از خوانندگان شما پیام داده بود، از کسی تعریف می کرد، اما از جنرال صاحب دوستم به عنوان کسی که شایستگی و لیاقت به منزل رساندن کاروان عدالت طلبی اقوام محروم را دارد در جمعی از دوستان یاد کرده است، این چیزی نیست که شما ندانید، چون از شما شناخت دارم، می دانم که خبر هم دارید، اما اینجا می خواهم چیز دیگری را برای شما یاد کنم، آن این است که پس از شهید مزاری بازهم مردم با همان گرایش کوچک  قبیله ای خویش، به دنبال کسانی دیگر به راه افتادند، کار نداریم که بعضی از این کسان حتا از ابزار گریان نیز همواره بهره ها بردند، اما مردم صادقانه به دنبال آنها راه افتادند. مردم برای سخنان آنها جان دادند، خون دادند، و... تا شاید آنها نیز چون شهید مزاری برای آنها صادقانه بگویند و صادقانه گام بر دارند، اما برای مردم به اثبات رسید که مزاری در تاریخ این کشور از میان هزاره ها فقط یک مزاری بود، دیگر در میان هزاره ها به هر سو که نگاه کنی، کالبد مردی وجود دارد، اما ماهیت مردانگی متاسفانه خیر!
اما از حوزه هزاره گی که خارج شویم، در حوزه کلانتر و اصیل تر نگاه کنیم، فقط چشم ما به یک نفر خیره می شود، آن همان کسی هست که آدرسش را مزاری گفته بود، "جنرال صاحب دوستم تنها کسی که شایستگی و لیاقت به منزل رساندن کاروان عدالت طلبی اقوام محروم را دارد" می باشد، اینجا من به نگاه ژرف آن مرد بزرگ حیران می مانم، که او چه نگاه شگفت ناکی داشت، و چی عمیق انسانها را می شناخت، از شهادت و حضور او بیش از 12 سال می گذرد، اما هر چقدر که از آن زمان می گذرد، درخشش این سخن در سیمای جنرال صاحب دوستم بسی افزون تر می گردد، و من هر باری که به یاد آن سخن می افتم و عملکرد این مرد را می بینم، بار دیگر به اندیشه های او، به باور های او، به شناخت او ایمان می آورم، و شناخت او یک شناخت مافوق بشری بوده است!
اما گلایه من از شما این است، که شما همانگونه که در آن نوشته بلند خود پس از کناره گیری از مشارکت ملی برایم تحت عنوان "سلام کابل" ایمل کردید، و من از شما خواهش کردم که حالا هزاره ها به شدت آسیب پذیر هست، و از نشر آن جلو گیری کنید، و بازهم تشکر می کنم که این در خواست مرا پزیرفتید، و آن را خوشبختانه در هیچ کجای دیگر ندیدم و نخواندم، یاد آور شده اید که اینها مرده گانند!!
من امروز به استناد همان نوشته خود شما می خواهم بگویم "اینها مرد گان متحرک اند" و مرده گان متحرک  را بیش از این در گورهای زر و تزویرشان میا زارید!
شما در آن نوشته بلند خود با اسناد کافی مرده گی آنها را به اثبات می رسانید، اما امروز با اجازه نشر مطالبی در هفته نامه جنبش که جناب شما مسئولیت سردبیری آن را دارید، در حال دمیدن روح تازه به این مردگانید!
شما در این چند شماره به شدت مقالاتی را پیرامون کوچی ها و کوچی گری نشر کرده اید، اما در هیچ یک از آنها نیامده اید، ابتداء کوچی را تعریف حقوقی کنید، بعد بیائید برای حل معضل آنها راه حل بسنجید. کوچی تنها تعلق به هزاره ها ندارد، کوچی در جنوب مشکل آفرین می باشد، هر ساله با قتل و کشتار از زمینهای آنها عبور می کند، کوچی در پنج شیر بحران آفرین می شود، مردم پنج شیر در برابر آنها قامت استوار می کنند، کوچی در شمال و شمالی و... همه جای این کشور معضل آفرین می شود، اما شما می آئید به بهانه کوچی به جان مرده گانی می افتید که روزگاری بیچارگان به قول بعضی از نوشته های شما کلمه رهبریت هزاره ها را یدک می کشیدند، اما از یاد نبرید، که حال مردم خوب می دانند. اگر در سال 84 در یک محفل آنها 80 هزار انسان تجمع می کردند، اما حالا اگر همه شان یکجا هم شوند، تعداد حضور یافته گان مردم از شمارش اعداد سه رقمی عبور نمی کند.
این افت و پائین آمدن اگر نبود، آنها کی بر سر فاتحه غریب ترین مردمان در مساجد مختلف شهر می آمدند، اما حالا تو خود بهتر می دانی، که آنها نفر توظیف می نماید، که در مساجد ببینند، کجا فاتحه می باشد، تا آنها خود بدون کارت دعوت حضور یابند، این خود دلیلی هست بر اینکه آنها خود نیز مرگ خویش را در یافته اند!
اگر نمی دانستند، کجا چنین شتابان در هر مسجد و برزن رخنما می گردیدند؟ متاسفانه نشر نوشته های شما در این جریده آنها را متوجه این مرگ سیاسی شان در اجتماع هزاره ها کرده اند، و حال می خواهم این مژده را نیز برای شما دوست عزیز بدهم، که مردم خوب می فهمند، مردم دیگر فریب "زر" و "تزویر" آنها را هرگز نخواهند خورد، اما از شما متاسفم که آنها را متوجه این مردگی شان کردید!
آنها در ذهن و ضمیر مردم از یاد رفته بودند؛ آنها در همه جا به دنبال یک قهرمان می گشتند؛ همه آنها نشانی این قهرمان را یافته بودند.  شما هم می توانستید برای نا یافته گان آدرس این قهرمان را بدهید، اما هیچ ضرورت نبود که به خاطر آدرس دادن مردم و معرفی یک قهرمان آدرس مرده گانی را به ذهن مردم بدهید، که در این سالها موجی از نفرت در یاد و خاطره مردم به جا نهاده اند، موجی از توهین و تحقیر آدمها که در پشت دروازه های آنها با دروغ و ... مواجه شده بودند.  مردم با زحمات زیاد توانسته بودند آنها را از یاد و خاطره خویش پاک کنند، اما شما بار دیگر این تصویر نکبت بار و غمبار معامله گری  و اگر بخواهیم رساتر بگوئیم، تصویر "زر" و "تزویر" را بار دیگر به یاد آنها دادید.
این است اشتباه شما، مردم را اگر بخواهید قلب شان را روزی بشکافید، من یقین دارم که در آن فقط یک کلمه خواهید یافت، و آن کلمه این است که "دوستم عزیز امت، دوستت می داریم!"
اما حال شما مرده گان را به تحرک وادار کرده اید. آنها بار دیگر آغاز به تلاش کرده اند، تا شاید بتوانند که خود را از این مرداب دست ساخته خویش خارج کنند، آنها که میدانی معدنی از "زر" و "تزویرند"، چیزی که عامل تباهی یک اجتماعی می باشد، و باعث این بیداری و این تحرک و دست و پا زدن آنها شما شده اید، و من یقین دارم که تاریخ شما را نخواهد بخشید!
والسلام
ارادتمند شما عبد الله "
اکنون به تجزیه و تحلیل پیام می پردازیم:
 - بازیگران: کوچی ها، هزاره های بهسود، راوی پیام، هزاره های جناح کرزی و صاحب قدرت، ناشر پیام.
- مناسبت: تهاجم کوچی ها به بهسود و رنج و بی خانمانی مردم.
- موضوع پیام: شرح درد هزاره های مهاجر و بی خانمان شده و یافتن راه حل برای مساله.
 ویژگی و نقش های بازیگران:
      - کوچی ها: مهاجم
      - هزاره ها: قربانی و نا امید
      - عبد الله: روایتگر رنج و حرمان و نومیدی هزاره ها
      - حیدری: مبلغ حرمان هزاره ها
      - هزاره های صاحب قدرت: ثروت اندوز، معامله گر، بی لیاقت، محافظه کار، حقیر، منفعت طلب، و از لحاظ اجتماعی و محبوبیت مردمی و انجام نقش سود مند، مرده.
 سمبل عدالتخواهی و حامی حقوق اقوام محروم:  شهید مزاری
چاره گر مشکل هزاره ها: ژنرال دوستم
 اکنون این پرسش ها مطرح است که در پشت این نامه ها چه هدفی خوابیده است؟ نقش دوستم چیست؟ ایا شعار ترک تباری برای چه به میان آورده شده است؟ نیرو هایی فرهنگی، و یا آنانی، که این نامه ها و مطالب را نوشته اند راه درستی در پیش گرفته اند؟ آیا انتقاد و، یا احیانا، افشاء گری های آنها در مقام ستیز با منافع هزاره ها نخواهد بود؟ آیا تجربه رهبر سازی هزاره ها با شکست مواجه شده شده است؟
بدون تردید، تا کنون نتوانسته ام دریابم که نویسندگان این نوشته ها از اعضای تحریریه نشریه جنبش بودند و یا افرادی خارج از ان و ان گونه که معرفی شده اند. تحلیل محتوایی مطالب نشر شده می رساند که انها توسط کسانی تهیه شده اند که اندیشه و طرح مشترک در سر داشتند. محرومیت و بدبختی جامعه هزاره به حد و اندازه ای است که هر کسی می تواند براحتی با چند شعار جذاب و احساس انگیز چهره واقعی خود را در پشت انها پنهان کند. مساله تهاجم کوچی ها به بهسود به ان اندازه مهم بود که هزاره ها از هر طیفی واکنش نشان دهند، اما تعمق بیشتر در اطراف نوشته ها و پیام های فوق چنین می نمایاند که در کنار انعکاس مظلومیت هزاره ها، نویسندگان، و یا نویسنده، نامه ها از این حادثه به منظور تخریب و تضعیف هزاره های شریک قدرت و ثروت، مخصوصا کریم خلیلی استفاده کرده اند.
همان گونه که در نامه کمیته سیاسی حزب وحدت شاخه خلیلی امده است، این که چنین حملات و نوشته هایی از ادرس یک حزب سیاسی علیه یک حزب دیگر و مخصوصا رهبری آن که در قدرت شریک  است صورت گرفته اند نمی توان به سادگی  آن را در کنار نوشته هایی بدون پیام سیاسی خاص قرار داد. در افغانستان رهبران احزاب به شیوه مستبدانه رهبری می کنند و این که مدیر مسوول یا سر دبیر یک نشریه حزبی بدون موافقت رهبر حزب مطالبی با این صراحت بنویسد منطقی به نظر نمی رسد. ظاهرا جنبشی ها به این نتیجه رسیده بودند که موقعیت کریم خلیلی از لحاظ مردمی بسیار ضعیف شده است، گر چه در دولت مقامش بالاتر از دوستم است و با انگلیسی ها هم زد و بند هایی دارد، پس با توجه به شرایط  بد هزاره ها مخصوصا پس از تهاجم کوچی ها می شود با طرح حمایت از هزاره ها و ادعای دنباله روی از شهید مزاری می توانند ضربه محکم به کریم خلیلی بزند و جایگاه مردمی دوستم را برای  استفاده های سیاسی بالا ببرند. نتیجه ای که عجالتا می توان گرفت این است که بدون توجه به نویسنده پیام، سران جنبش با نشر چنین مطالبی موافقت کرده بودند؛ هر چند در نهایت مصلحت را در آن دیدند که رابطه جنبش با حزب خلیلی را بیش از آن تیره نسازند. بدین ترتیب بود که در در تاریخ 13 سپتامبر /2007 برابر با 22 سنبله 1386 میهمانی از سوی شورای اجرایی جنبش در دفتر مرکزی اش در کابل ترتیب داده شد و هر دو جناح وحدت در ان دعوت شده بود تا از ان ها دلجویی شود؛ هر چند معذرت خواهی انجام نشد. از جناح محقق، اقایان یاسا و عبده شرکت کرده بودند و از جناح خلیلی، اقایان موسی عارفی، اسد الله سعادتی، اسماعیل حکیمی، و زهیر. مباحث طولاني هم پيرامون انتخابات پيش رو و تعديل قانون انتخابات در گرفت. در پی آن، آن نشریه تعطیل و یونس حیدری از کارش اخراج شد.
سخن آخر
 فرهنگیان: زندانیان قدرت و اسیران نان

اکنون می رسیم به نقد و بررسی نقش یونس حیدری من حیث یک فرد فرهنگی. پیش از ان که وارد اصل موضوع شوم ذکر چند نکته را ضروری می دانم. اول اینکه منظور این نوشته در این قسمت تنها یونس حیدری نیست، بلکه سخن عام و با تمام فرهنگیان (ممکن است برخی دوست داشته باشند به جای فرهنگیان بنویسند: روشنفکران) است. در عین حال، کمی در باره ایشان خواهم نوشت و ایشان ممکن است روایت خود از داستان را در جایی منتشر کند. ثانیا، من این مطالب را نه از روی عناد نسبت به فرهنگیان بلکه از روی عشق و اخلاص به انها می نویسم؛ چون فکر می کنم انها با رفتار خویش خود را به ثمن بخس می فروشند و ارزش سخنان و کار های خود را بر باد می دهند.
و اما داستان یونس حیدری و سردبیری نشریه جنبش. می دانم که وی ادم جسور و اهل ریسک است و در عین حال می تواند با صاحبان قدرت هم پیاله شود و در جان و ضمیر انها رسوخ نماید؛ کاری که از دست هر فرهنگی بر نمی اید. وقتی ان پیامها را در نشریه تحت مدیریت او خواندم احساس کردم، بر اساس برداشت خودم از روابط قدرت بین فرهنگیانی که برای رهبران احزاب کار می کنند، که روزگار حیدری در جنبش به سر امده است و این چنین هم شد. از سوی دیگر این سوال مطرح بود که ایا حیدری از تهدید های پنهانی جناح اقای خلیلی بیم نداشته است؟ این مساله جدی بود هم با توجه به نحوه برخورد اقای خلیلی با مخالفانش در گذشته وهم با تووجه به پیغامهای رد و بدل شده جدید. روز 5 شنبه اخر رمضان (19/7/ 1386) در يک جلسه برگزار شده به مناسبت خرید و فروش زمین در کابل، یکی از کسانی که در گذشته به اقای خلیلی نزدیک بود حیدری را نصیحت می کند و می گوید که " اينها مافياي خطر ناک دارند. مي توانند طوري سر به نيستت کنند که جنازه ات را خانواده ات هم پيدا نتواند." اما اجازه بدهید رفتار حیدری را در میان رفتار سایر فرهنگیان تحلیلی کنیم تا ممکن است بابی شود برای تفکر بیشتر اصحاب قلم در باره خود و نقش اندک شان در جامعه.
فرهنگیان لایه تحصیلکرده جامعه ما به شمار می روند اعم از قدیم و جدید، اما لایه ای که علیرغم احترام ذهنی مردم از لحاظ اقتصادی عمتا فقیر و در زد و بند های قدرت اکثرا حقیر بوده اند. نسل قدیمی تر انها را تحصیلکردگان حوزه ها تشکیل می دادند و نسل فعلی انها بیشتر دو رگه هستند یعنی هم تحصیلات قدیمی تر و حوزوی دارند و هم معلومات سکولار. در سنت قدیم کسی در برابر دانش پول نمی گرفت و چون خدمات ارائه شده از سوی علما تماما وظیفه دینی به حساب می امدند نه خود طالب پاداش بوند و نه مردم چندان پاداش محترمانه می دادند. مردم گاهی زکات می دادند و گاهی صدقه و در مواقعی هم خود فرهنگیان آبرو را گرو قرار داده کمک جمع می کردند. پایگاه دینی و وضع مالی انها غالبا انان را در کنار و مداح قدرتمندان قرار می دادند.
بتدریج و در قرن بیستم خدماتی که انها ارائه می کردند تا حدی تغییر نمودند؛ مضامین جدیدی را برخی وقت ها در میان می اوردند و گاهی هم از طریق ارائه دانش نان می خوردند که این دسته شامل فرهنگیان بروکرات و یا شاغل در محافل دولتی می شد. بعد به یمن جنبش های اسلامگرا و به برکت تهاجم شوروی به افغانستان بسیاری از ان ها وارد میدان های جدیدی شدند و خود تبدیل به صاحبان قدرت شدند. وابستگی این دسته از زکات و صدقه مردم به کمک ها و صدقات خارجی تغییر نمود و در برابر این فرهنگیان سابق دیگر خدمات علمی و فرهنگی نداشتند تا ارائه کنند بلکه در مقابل برای خارجی ها نوکری می کردند و هنوز می کنند. اما در زندگی انهایی که وارد معاملات نشدند تغییری حاصل نشد.
نسل دو رگه فرهنگی و  یک رگه ان هنوز به لطف و کرم نسل مستحیل فرهنگی پیشین می نگرند که خود تبدیل به منبع قدرت و ثروت شده است. دانش این نسل ها کمی قیمت یافته است اما هنوز ارزش واقعی خود را پیدا نکرده. انها از لحاظ اقتصادی همچنان وابسته اند اما گاهی سخنان نو دارند که ساختار جامعه و اوضاع نابسامان ان را به چالش می طلبند. این دوگانگی فرهنگیان جدید را بر سر دوراهی قرار داده است. عقل اقتصادی و معیشت دستور می دهد که در خدمت اصحاب قدرت باشد ولی آموخته هایش او را به تقابل می خوانند. اما انها در هر جایی که باشند مشکل دارند. مهمترین مشکل این است که نسل جدید فرهنگیان مانند نسل پیشین خود باوری به ارائه خدمات مفت ندارند و فکر می کنند که باید با انها مانند مابقی صاحبان دانش برخورد شود و به عبارت دیگر پول در برابر دانش دریافت نمایند. اما این برداشت و ذهنیت در میان اصحاب قدرت خریدار ندارد. انها وقتی از یک فرهنگی دعوت به کار می کنند طلبکارانه دعوت می کنند و مزدی که به انها می دهند، اگر بدهند، نه بخاطر کار شان بلکه بابت همباندی و به عنوان لطف و کرم رهبری یک حزب می دهند. رهبران به "قلم بدستان" صدقه حزبی می دهند. تعدادی از قلم بدستان سابق با ایجاد پیوند های خارجی و داخلی و از طریق تشکیل یک حلقه تاجر و بازرگان از نزدیکان و ربط دادن انها با دستگاههای اطلاعاتی برخی کشور های همسایه سعی کرده اند که راه رهبران احزاب را بروند.
معذالک، فرهنگیان همچنان دنبال صاحبان قدرت می دوند. صحنه تجمع و رقابت کارگران روز مزد را در سر چهار راههای شهر در ذهن مجسم کنید. وقتی یک نفر به دنبال کار گر می رود همه هجوم می اورند. در جاهایی مانند افغانستان این وضعیت طبیعی است و زندگی ادم ها را مجبور می کند که چنین کنند و الا باید بمیرند. اما ایا فرهنگیانی که قلم بر دوش به دنبال صاحبان ثروت و قدرت می دوند چنین وضعی دارند؟ جواب هم می تواند مثبت باشد و هم منفی. برخی واقعا چاره ای ندارند و برخی دنبال سود بیشتر هستند. اما هر دوی انها یک نتیجه را کمایی می کنند: از دست دادن حرمت قلم در میان مخاطبان شان.     
کار کردن برای فرهنگیان در ذات خود عیب نیست و اصلا زنگی بدون دویدن و زحمت معنا ندارد، البته برای فقرا و انانی که قدرتی ندارند. چه عیب دارد یک دانشجو، یک شیخ، یک قلم بر دوش و یک محقق برود کار کند و در ساعت فراغت به یافته های فکری خود بپردازد. این کار اگر هیچ ارزشی نداشته باشد حد اقل یک استقلال شخصیتی به فرد می دهد و او را از صدقه جمع کردن و خم شدن پیش ثروتمندان بی درد باز می دارد. من کاملا درک می کنم که زندگی جای شوخی نیست، اما ان قلم بدستی که به امید رهبر یک حزب می رود ولی بعد از چند ماه و سال حضور ملتمسانه و غریبانه در دفاتر احزاب حتا موفق به زیارت ان رهبر نمی شود و باز با کوله باری از شکست و توهین در کوچه های کابل گم می شود و سر انجام باز به خانه اقوام پناه می برد، می توانست از اول چنین کند. کسی که می خواهد برای هزاره ها تاریخ بنویسد باید از اول فکر دربدری را بکند؛ کسی که میران هزاره را نقد می کند، از دکانداران هزاره چه توقع دارد؟ کسی که تاریخ حرمان می نویسد و می خواهد به جامعه ای هویت بخشد، خود باید آمادگی هزاران حرمان را داشته باشد ولی سر التماس بر در دکانداران خم نکند؛ در غیر ان صورت، خوانندگان تاریخش را با "نان نامه" یکی خواهند دانست. من هنوز درک نکرده ام چگونه برخی از فرهنگیان یک مدتی را در خدمت یک نفر سپری می کنند و شعار های روشنفکر مابانه می می زنند و زمانی را با کسی دیگری که قبلا علیه او کار می کردند. یک روز مدافع استقلال هستند و روزی دیگر مواجب بگیر می شوند. یک روز به سبک چه گوارا زندگی می کنند و روز دیگر از "هشت صبح" تا "هشت شب" نوای حقوق حیوانات سر می دهند. یک روز الگویش مائو است و روز دیگر پیامبری بوش را قبول می کنند. این گونه فرهنگیان زندانیان قدرتند و خود به دنبال تبدیل شدن به یک مستبد دیگر. در ان سوی دیگر، عده ای واقعا به دنبال نان هستند تا زنده بمانند. ممکن است در عالم ذهنیات از نوعی عرفان سیاسی سخن بگوید اما صبحها کیف بر دوش به سوی دفتر بی بی سی در کابل بدود.
 البته، می دانم که در این روز ها چنین حرفهایی یاوه ای بیش نیستند به نظر اصحاب "عقول"، چون امریکا برای شان جهانی شدن را به ارمغان اورده است و از سوی دیگر ان دکانداران از "خود" هستند و چه عیبی دارد که ادم پیش انان برود. این گپ هم از ان گپ های چند پهلو و پر از ابهام است.
هزاره ها هنوز نتوانسته اند "خود" را خوب تعریف کنند و به همین جهت هر کسی ان بیچاره ها  را به سویی می کشد. اما هر چه باشد، از فرهنگیان تقضا می شود مباحثی مانند "ترک تباری" و امثال ان را به محافل اکادمیک بسپارند. چنین شعار هایی در میدان عمل جز ابزار سوء استفاده دغل بازان عرصه سیاست نمی شوند. ان "خودی" ی که وجود و عدمش برای جامعه اش یکی باشد و یا حتا بد تر باشد، به آن که نباشد. فرض کنید یک پشتون، یک تاجیک، و یا یک ازبک پیدا شد که به هزاره جات خدمت کند و در ان طرف ده ها هزاره ای که یا توان خدمت ندارند و یا فقط سود شخصی می اندوزند، کدامیک بهتر است؟ ایا معقول است بگوییم چون هزاره است بگذار خیانت کند؟ بعلاوه، در جامعه ای که بخواهد از مراحل قومیت عبور کند، اصلا، رهبران قومی باعث اختلاف و شکاف می شوند. بنا بر این، لازم است مایه های نفاق طرد شوند نه ترویج.
این نوشته تمام شد ولی یونس حیدری می تواند فکر کند که در میان کدام دسته قرار دارد: زندانیان قدرت یا اسیران نان. امیدوارم او توانای نجات خویش از این جنگل را داشته باشد.

واکنش دستگاه کریم خلیلی به مطلب فوق و سایت سلام که در تاریخ ذیل در وبلاگ یونس حیدری در صفحه پیام ها گذاشته شده بود.

نویسنده: اسدالله سعادتی
دوشنبه 24 دی1386 ساعت: 19:44
عزیزم آقای حیدری سلام!
امروز سایت سلام را خواندم. بعد به آدرس وبلاگ شما در آن سایت برخوردم. بعضی از نوشته های شما را در وبلاگ نیز مرور کردم. به نوشته هایت کاری ندارم. هرچه می خواهد دل تنگت بگو. نوشته ها و گفته ها معرف شخصیت انسان است. بگذار دیگران قضاوت کنند. برای من هیچ بخشی از نوشته هایت تعجب برانگیز نبود؛ چون با شخصیت جناب عالی آشنایی دارم. تنها چیزی که برایم تعجب بسیار و نیز خنده بسیار داشت، این بود که شما خود را هزاران مرتبه بزرگتر از آنچه که هستید، فکر کرده اید. بهتر است برای خود، در حد خود رقیب تراشی کنید. داستان شما و خلیلی داستان پشه و فیل است. جلسه فوق العاده گرفتن، طرح ترور و... همه از این حماقت غیر قابل تصور شما نشأت می کند. شما کشته عقده و حقارت خود هستید؛ کیست که خون ... شما را به گردن خود می سازد؟ ما برای خود ننگ میدانیم که با جنبش و یا هر حزب دیگری که شما را جذب می کند، نامی از شما ببریم. خودت نیز میدانی.
ما همچنین به نوشته ها و چرندیات شخصی کسی هم کاری نداریم. این سایت ها و این شما و همه هار صفتان دیگری که عقده رنج شان می دهند و این طرف و آن طرف، بی هدف و سرگردان حمله می کنند. در رابطه با نشریه جنبش ما فقط خواستیم موضع آن حزب را بدانیم. فقط.. و این هیچ کار غیر متعارفی نیست.