یونس حیدری
رویای من سلام!
مدتی هست که برایم الهام کرده ای تا برایت
بنویسم، اما گفته ای که از کابل از آنجای که در آن زیست می کنم بنویسم، اما هر بار
این نامه به دلایلی مبهم و نا معلوم هی به فردا می ماند و هر فردایی باز به پایان
می رسد و هنوز این نامه سر نگرفته است، اما امشب مصمم هستم که در آغاز ین شبهای سال نو، در حالیکه همه به خواب هستند، و
من بیدار هستم و با یک آهنگ نرم و ملایم که لب تاب برایم نجوا می کند برایت
بنویسم.
خواسته ای که من برایت چشم باشم، و همه چشم دید
های خود را برایت تبدیل به کلماتی کنم که معنایی واقعی در دنیایی نوشتاری برای خود
بیابند، اما نمی دانم این چشمهایی که این روزها سخت خسته و افسرده هستند، قادر خواهند بود که همه
زشتی ها و زیبایی های این شهر را برای تو بنگرد و در نهایت روایت گری صادق باشد
برای تو که حتا می دانم هیچ آئینه ای را هم در مقابل خویش نمی گیری، شاید به این
دلیل که هیچ علاقه ای به تکثیر و تکثیر
شدن نداری! باشد؟ اما امشب از کابل برایت می نویسم، اما از کابل نوشتن بدون دانستن
از دیروزگاهش فکر می کنم نوشتن در تاریکی باشد، و بی آنکه بتوانی چیدمان کلمات را
بنگری، بی آنکه بتوانی خطوط نوشته شده و خطوط خالی کاغذ را بنگری می ماند، پس باید
شمعی از جنس دیروزش افروخت تا کمی پیشینه
آن نیز روشن گردد.
رویای من!
کابل شهری است پر از قتل و قتال از دیروز تا
امروزو تا همکنون که هر چند وقت یک بار جاده هایش به جای اینکه هر صبح با آب شسته
شود با خون رنگ آمیزی می گردد! و تابلویی رنگین به شکل مینیا تورهای سرخ در برابر
کمره های خبر نگاران اقصی نقاط جهان به نمایش در می اید.
کابل از دیر زمانی هست که محل مناقشه بوده است،
زیرا کابل روزگاری منبعی برای توزیع ستم از سوی یک خاندان بر همه کشور و بر همه
اقوام آن بوده است، اما همیشه مفسران تخیل پرداز گفته اند که نه کابل مکان ستم یک
قوم بر سایر اقوام بوده است، در حالیکه تاریخ واقعی روایت دیگر دارد و آن می گوید
یک خانواده بر همه اقوام توزیع ستم داشته است. و این توزیع ستم باعث شده است که به
جای رویش گندم و گل و لاله و بنفشه و... بذر عقده های متراکم در داخل قلب های
شهریانش رشد نماید و هر از چند گاهی این عقده ها سر باز کرده و گوشه ای از آن را
ویران کرده است و خون انسانی دیگر از هم نوعان خویش را بر جاده های آن ریختانده
است .
رویای من!
کابل روزگاری محل فروش برده هایی بوده است، که
می بایست حقوق شهروندی شان محفوظ می بود، و برای ابادانی آن تلاش می کرد، اما این
حقوق مراعات نشد، و آنان به هند و ... به عنوان یگانه متاع گران قیمت فروخته شد، و
از پیسه های آن برای گذران زندگی حاکمانش خرج شد، و کابل هم چنان شهری باقی ماند
متعلق به یک خانواده و دیگران نه به عنوان شهروندانش بلکه به عنوان خادمانش می
باید نفس می کشیدند و خم و راست می شدند تا مبادا به حیث برده و بنده و گنیز به
دور از اهل و تبارشان سودا گردد!
کابل شهری بود برای یک خانواده، یک جنس، مکاتبش،
دار الفنون هایش و مراکز آموزش نظامی اش برای کسانی بودند که وابستگی به خاندان
حاکم داشت و دیگران حق عبور از کوچه های آن را نداشتند، چرا که اینجا انسان ها به
دو دسته فرو مایه و بر تر تقسیم شده و این
تقسیمات یک فرهنگ عام بود و در این فرهنگ فرومایگان می بایست به حیث برده و کنیز
سودا می شدند نه اینکه به مدارج عالی علمی برسند و...
رویای من!
گفته ای که من پاهایت باشم و به جای تو در کوچه
ها و جاده های مملو از خاک آن قدم بگذارم و دستهایت باشم، همه اجسام آن را لمس کنم
و بعد برای تو روایتی از این قدم زدنها و لمس کردنها را در قالب چیدن کلمات منعکس کنم.
نمی دانم امکان دارد پاهایم به جای پاهایت بر
سنگ فرشهایی که همین سال گذشته بخشی از پیاده روهای شهر به همت شهردار کابل فرش
شده است راه برود و دستهایم به جای دستهای تو در سطح شهری اجناس و اجسام را لمس
نماید که روزگاری در آن تفنگ و باروت و جنگ افزارهای سبک و سنگین می بارید اما
امروز زندگی ناله کنان در آن جریان دارد و زن مرد در تلاش هستند که لقمه نانی به
دست آرند و زنده بمانند!!
نمی دانم ، نمی دانم و...
رویای من!
بگذار برایت بنویسم که برای روز نوروز از مدتی قبل برای آمدن یک مهمان
برنامه ریزی کرده بودم، قرار بود نوروز را باهم در کابل نوروز گردی کنیم، به روی
چندین کوه و تپه که مردمان برای شادمانی آنجا می روند، برویم و او برای خاطرات خود
تصاویری بگیرد و به همراه خویش ببرد، اما همه برنامه ها به هم ریخت، من از شب قبلش
در شفا خانه بودم در کنار دخترک خورد سالم، تا او بهبود بیابد، بعد از ظهر نوروز
با اذن گریز دو ساعته از محضر دخترک بیمارم از شفا خانه گریختم، رفتم سراغ مهمان،
با مهمان رفتیم تا دامنه های یک شبیه کوه، مردمان زیاد آمده بودند، مردمان، مست از
شور بهاری بودند، بازی می کردند، آواز می خواندند و خلاصه همه اندوخته های درونی
خویش را در دامنه کوه پراکنده بودند، و مهمان همه را نگاه می کرد، به یک باره
مهمان رویش را با شگفتی زیادی به طرفم کرد و سوال نمود: همه مرد هستند؟ زنهایشان
کجاست؟ همه جا مرد مرد مرد
خندیدم، برایش گفتم، اینجا کابل است، کابل شهر
مردان است، در شهر مردان وجدان انسانی مرده است، وقتی تابوت وجدان انسانی را می
بردند، زن با تابوت در دو گور متفاوت تدفین شد، اینجا کابل است و زن هنوز انسان
نیست، زن باید در خانه باشد، به حیث خادم مرد، زن هنوز در جدول انسانی قرار ندارد،
این باور مردمان کابل است، هر چند که بر خلاف دوران طالبان حضور زنان در اجتماعات
از لحاظ قانونی مشکلی ندارد ولی در باور و ذهن بیمار اکثریت مردم جامعه هنوز زن در
بازار حق آمدن ندارد، اگر آمد حتمن باید در داخل بوجی ای بنام برقع پنهان شود،
زیرا اینجا ذهن مردانش مریض است، و با افتادن چشم های مردان مریض به زنان گناه رخ
می دهد، این گناه باعث نابودی همه چیز می شود و...
مهمان دور چشمانش را حلقه ای از اشک فرا گرفت،
آهی از عمق دل کشید، و برایم گفت، برگردیم، و تا رسیدن به محل اقامت چند باری با
دستمال سفیدی که به همراه داشت اشکهایش را پاک کرد و دیگر هیچ نگفت.
رویای من!
کابل امروز با دیروز بسیار فرق کرده است، تا
دیروز بسیاری ها حق آمدن در ان نداشتند، و اگر از بد حادثه پایشان به کابل می
رسید، باید صاحب مشاغل پست می شدند، و حق رفتن و نگاه کردن به خیلی از چیزها را
نداشت، اما امروز می توان گفت کابل شهر تساهل و تسامح است، هرچند که شاید ادعا کنی
چگونه شهر تساهل و تسامح است که هر روز در آن جان انسانی را می گیرند، و اگر تساهل
و تسامح با گرفتن جان انسانهای بی گناه معنا پیدا می کند، که دیگر به آن نباید گفت
شهر تساهل و تسامح بلکه باید گفت شهر درندگان، شهر تنازع بقا، شهری که انسان گرگ
انسان می شود!!
اما نه واقعن کابل شهر تساهل و تسامح شده است،
در این شهر هرچند معیارهای عملی بر خلاف معیارهای شعاری بسیار تغییر کرده است، اما
واقعن بسیاری از مفاهیم دیروز دیگر بار معنایی خودش را از دست داده است، و دیگر در
عمل هیچ کاربردی ندارد، شاید در ظاهر همه آن مفاهیم و تناقض ها و پارادوکس ها وجود
داشته باشد، اما در عمل چیز دیگر تبدیل به یک فرهنگ شده است، فرهنگی غالب و این
فرهنگ غالب در رفتار همه آدمها تاثیر خودش را بر جای نهاده است، اگر باور نداری
خودت بیا از نزدیک در این شهر پرسه بزن، واگر بر روی قولت استوار هستی که چشمهایم
به جای چشمهایت و دستهایم به جای دستهایت و قدمهایم به جای قدمهایت همه چیز را
بنگرد و لمس کند و راه برود، فقط سکوت پیشه کن و باور کن، چرا که جز این راهی نیست.
کافی هست ساعتی را بر سر زیر زمینی بگذرانی و
ساعتی دیگر هم به شهر نو بروی، اینجا جمع اضداد است، انسانهایی با دیزاین های
مختلف را می نگری، اصولن دیزاین ها و نوع پوشیدن کالا ها و رنگها نشانگر نوع
فکرهای آدمیان است، و آدمها را می بینی که چگونه لباس پوشیده اند، در حقیقت می
بینی که چگونه فکر می کنند، اما بدون اینکه به یک دیگر مزاحمت خلق کنند از کنار هم
می گذرند، و جالب تر اینکه زنان با چادری، زنان با روسری، زنان با کالاهای بلند،
زنان با کالاهای کوتاه، زنان با سران برهنه و... همه قابل رویت هست، و هیچ کس هم
به کسی کار ندارد، در حالیکه دیروز اگر زنی در جاده راه می رفت مورد لت و کوب و
ازار و اذیت قانون قرار می گرفت و...
رویای من!
کابل پر است از دکانداران و تیکه دارانی که بر زبان شان شعار قومیت جاری و
ساری است، اما در عمل هیچ کدام به باورهای قومی ایمان ندارند، همه باورهای نو
پیدا کرده اند، همه تلاش می کنند، از واژه
قومیت به عنوان یک متاع گرانبها در بازار معاملات پرسود بهره ببرند، و به همین
خاطر هم هست که تلاش می کنند، چوکی های کلان را تقسیم بندی قومی کنند، اما تا
معرفی شدن همان کس که آن چوکی را به خاطر رعایت حضور اقوام دریافت کرده است به
بالاترین خریدار از هر قومی که باشد می فروشد و پیسه آن را در جیب های مبارک پنهان
می نماید، و با افتخار می گوید این از صلاحیت های من بود، و من از این صلاحیت خود
به خاطر حفظ وحدت ملی، رعایت منافع ملی، تحکیم وحدت اقوام و شایسته سالاری به فلان
کس ها دادم و....
کابل شهر حلالها و حرامهای گزینشی هست!! باورت
می شود؟ من هم باورم نمی شد، اما هر چقدر زمان شتابان به پیش می خزد، باورهایم هست
که تغییر می یابد، من برایت دو نمونه می گویم که هردویشان از منظرگاه دینی و مذهبی
حرام است، اما یکی بی آنکه از آن کلمه حلال برایش استفاده شود، چنان کاربرد دارد
که کم کم تبدیل به یک فضیلت کلان اخلاقی شده است و دیگری چنان حرام شده است که
شاید در میان واژه های حرام حرام تر از آن نباشد، دو کلمه دروغ و شراب!!
دروغ چون هویت اصلی انسان را پنهان می سازد، و
از انسان یک هویت بدلی بیرون می دهد، و از انسانی پلید و زشت و زشت روی و زشت خوی،
یک انسان مهربان و پاک و طاهر و زیبا نمایش می دهد، در همه این شهر رایج شده است،
و هیچ کس هم نیست که بگوید های مردم، تا کی این همه دروغ و ریا! دروغ و ریا همه
ارزشهای انسانی و دینی را نیست و نابود می
کند، اما همه دروغ می گویند، حتا مبلغان مذهبی هم مروجان دروغ های مصلحتی هستند!!
اما شراب از دید همه حرام است، راستی شراب آین آب تلخ چه رازی دارد که همه از آن
نفرت دارند، آیا در محتوای خویش پلید تر از دروغ و ریا است؟ زیرا شراب دقیقن نقطه
مقابل دروغ است، وقتی کسی لب به شراب می زند، دیگر کنترل خویشتن را از دست می دهد،
آنچه در سایه ذهن خویش دارد، همه راستی ها و پاکی ها را به بیرون عرضه می کند، در
واقع دشمن راز و راز دانی و راز داری می باشد، و در جامعه ای که باید همیشه دو رنگ بود و دو
رنگ زیست همه از آن هراسان است.
اصلن شراب همان موسیقی بتهون است، مگر نمی دانی
کسی در کابل به موسیقی بتهون گوش نمی دهد، نت موسیقی بتهون مگر چه رازی دارد که
همه از آن گریزانند، شاید علت اصلی که در این کشور بسیاری ها موسیقی و الات موسیقی
را حرام می پنداشتند همین نت های موسیقی بتهون بوده است، زیرا به قول رومن رولان
هرکس بتواند درها را بگشاید و در آستان مقدس موسیقی بتهوون قدم بگذارد، دگرگون می
شود و تا عمر دارد با دروغ و ریا آشتی نخواهد کرد.
رویای من!
کابل شهر دینداران است، دینداران متعصب، که تعصب
شان را به خاطر حتا یک ورق به نمایش می گذارد، در هر کجای دنیا که کسی بر علیه دین
شان اهانتی روا بدارد، آنها در جاده می ریزند، و شروع می کنند به آتش زدن، انتحار
کردن و جان انسانی را گرفتن، اما کسی نیست که بگوید همین دین می گوید وقتی یک
انسان بی گناهی را به قتل برسانی در واقع تمام بشر را به قتل رسانده ای!!
کابل نمایش گاهی از تصویر های مختلف دین است،
یکی با دین به دنبال آزادی می گردد، یکی برای دین خود را انتحار می کند، یکی در
کعبه می رود و سوگند یاد می کند تا دیگر جنگ نکند، اما باز جنگ می کند، وقتی از او
سوال می شود که چرا جنگ کردی مگر سوگند یاد نکرده بودی، به راحتی می گوید من هدفم
از سوگند یاد کردن جنگ نکردن در خانه خدا بود، اینجا که خانه خدا نیست، اینجا کابل
است! من هر گز سوگند یاد نکرده ام که در کابل جنگ نکنم!
مثل این می ماند که بگویی چیزی بیار به رنگ
ماست، اما بعد بگویی من قصدم از رنگ ماست رنگ خاکستری بود، آری رنگ ماست در کابل
دیگررنگ ماست نیست، رنگ خاکستری است، اما تا کنون در هیچ کتاب لغتی نیامده است که
رنگ ماست خاکستری باشد، به همین خاطر کابل نیازمند یک کتاب لغت مخصوص به خودش هست،
تا همه مفاهیم برایش از نو تعریف گردد، تعریفی در جغرافیای کابل!
رویای من!
بگویم یا بس است؟ اما اجازه بده همینجا بس کنم،
چون بیشتر از این اگر بگویم، اشکهایم لبریز می شود، این روزها سخت افسرده هستم، از
رنجی که از درون مرا می خورد، و این رنج بازهم به خاطر کابل است، به خاطر فرهنگی
که از دیر هنگام بر آن مسلط است، و هر چه تلاش می کنی، می بینی هنوز خیلی فاصله
داری تا فرهنگی را با معیارهای انسانی و کرامت انسان بار گذاری کنی، و هنوز خیلی
زمان لازم است، تا به مرحله ای از کمال اجتماعی دست بیابی که در آن انسان انسان
باشد، و اننسان صرفن به خاطر انسان بودنش به دور از قوم، قبیله، نژاد، جنسیت و...
احترام شود.
رویای شب های تار من!
سحر در راه است، اما من اطمینان دارم که تا
لحظات دیگر این متحد فوق ستراتژیک من یعنی خواب بر من غلبه خواهد کرد، و تو به جای
من گونه های سحر را ببوس و برایش بگوصبح ... نزدیک است
درود و بد رود
قربانت من
کابل – نیمه شب 6/1/92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر