یونس حیدری
اپیزود اول
شب بود، تاریک بود، یک کوماز مملو از آدم را قبل
از ما در "پولی گون" خالی کرده بودند، ما کوماز دوم بودیم که باید در
حفره ای خالی می شدیم، بیلدوزر در حال خاک انداختن بر روی آدمهایی بودند که با تمام وجود دست و پا می زدند اما از نظر
مقامات حکومت تاریخ مصرفشان در این دنیا به سر آمده بودند، باید به دیدار حوریه ها
و غلمانها می رفتند، بعضی ها شوخی می کردند، که جاده های آن طرف دنیا همه شان از
جنس بلور است، صاف صاف، بدون هیچ گونه کپرکی، بعضی دیگر با اهی سرد، تبسمی بر
لبانشان جاری بود، و آخرین لحظه های دنیا را به دور از همه محبوب هایشان سپری می
کردند، می دانستند که تا لحظات دیگر باید در داخل حفره ای به شکل دسته جمعی گور
شوند و برای همیشه با این دنیا وداع کنند، دنیایی که چه کوتاه بود، دنیایی که چه ارزوهای
شیرینی برایش داشتند، اما حالا در انتهایش رسیده بودند، شاید خیلی ها به همین فکر
می کردند، نمی دانم، ولی در آن لحظه چیزی که همه ذهن مرا با خود مصروف کرده بود،
واقعیتش همین کوتاه بودن دنیا بود، اصلن فکر نمی کردم، این قدر زود دنیا به آخرش
برسد، اگر دنیا هم به آخرش نرسیده بود من که به اخر دنیا رسیده بودم، آخر دنیا
همین پلی گون پل چرخی بود، حفره ای که کنده شده بود در دل شب مرا باهمه کسانی که
دیروز هرگز نمی شناختم ولی امشب همه باهم در یک گور دسته جمعی خاک می شدیم، تا
طعمه ای لذیذ برای مورها و موریانه ها و مارها شویم و...
در برابر چشمانم آدمهایی که نمی خواستند بمیرند،
دست و پنجه می زدند، فریاد می کشیدند و فریادشان در انبوه تاریکی شب گم می شدند،
اما من در میان صداها به دنبال صدای دیگری می گشتم، صدایی که چندین ماه بود از ان
بی خبر بودم، چندین ماه بود که دیگر چهره اش را ندیده بودم، چندین ماه بود که حلقه
اشک را در گرد چشمانش ندیده بودم، چندین ماه بود که صورتش را ندیده بودم که در
میان چادری ابی رنگش قایم کند، و از سوراخهای چادری اش با تمام وجود مرا تماشا کند
و بگوید دوستت دارم و من با همه شرمندگی هایم، ارام در قلبم بگویم که من هم تو را
به اندزه همه هستی دوست دارم و...
همه کسانیکه داخل کوماز همراه من بودند، نگاه
هایشان به نگاه چراغ بلدوزر خیره شده بودند، اما نمی دانم به چه فکر می کردند، اما
چشمانشان آدمهایی را می دیدند که هر لحظه تعدادی از آنها برای همیشه در زیر خاک مدفون
می شدند، و دیگر هیچ کس اثری از آنها نمی یافتند که در کجای این زمین پهناور خاک
شده اند، اما من در روشنایی چراغ بلدوزر چشمان متمایل به سیاهی لیلا را می دیدم که
ملتمسانه برایم می گفت؛ گل آغا هرچی ملا می گوید گوش کن، ملا کلان است، ملا
نماینده خداست، دشمنی با ملا دشمنی با خداست، ولی من برایش می گفتم که عزیزم! من
با کسی دشمنی ندارم، من چی کار دارم به این کارها، ملا برای من راهی را نشان می
دهد، که خودش نمی رود، ملا راهی را نشان می دهد و به من می گوید برو در میدان مین،
خوب معلوم است که روی مین راه رفتن یعنی مرگ و مردن، ولی من در این دنیا نیامده
ام، که مرگ را انتخاب کنم، من در این دنیا آمده ام تا با تو باشم، تا با تو از این
دنیا لذت ببرم، تا در این دنیا از همه نعمتهایی که خدا خلق کرده است استفاده کنم،
من می خواهم از نعمت با تو بودن لبریز شوم،
و از مجالی که خدا داده است تا با تو باشم در درگاه خدا سر سجود فرود آورم و او را
شاکر باشم، ولی لیلا می گفت نه ملا جادو بلد است، ملا بچه خان محمد را با جادو در
پلی گون پل چرخی دفن کرد، بیا هرچی ملا می گوید قبول کن، من خندیدم، خنده ام گرفت،
وقتی لیلا می گفت، ملا جادو بلد است، با جادوی خودش بچه خان محمد را در پلی گون
های پل چرخی رساند و نابود کرد و... آنروز هرگز سخن لیلا را باور نمی توانستم
بکنم، ولی حالا من در پلی گون بودم! شاید همانجایی که بچه خان محمد هم خوابیده
بود، من لحظات دیگر برای همیشه با این دنیا، خدا حافظی می کردم. شاید ملا راست می
گفت که در این دنیا دو راه بیشتر نیست، یا با ما هستی یا بر ما هستی، ولی آنجا من
به اهستگی در دلم می گفتم، من نه با تو هستم، نه بر تو! من با لیلا هستم، راه لیلا
راه زندگی و دوست داشتن است، ولی نمی توانستم برایش بگویم، چون لیلا دختری بود که
خیلی ها سر راهش دام انداخته بودند، اما لیلا از همه دام ها رسته بود، خود را به
سلامت به ساحل دل رسانده بود، و خودش می گفت، در ساحل دل است که خود را محق زندگی
در این دنیا می داند، و به همین خاطر باور داشت که او یک موجود مکلف به باید ها و
نباید هایی نیست که پیش از او برایش ساخته اند و پرداخته اند، نیست .او می خواست آنگونه باشد که خودش می
خواهد، نه آنگونه که دیگران می خواهد، ولی چیزی که برایم جالب بود این بود که می
گفت ملا جن دارد، از ملا می ترسید، شاید آن روز با این سخن خودش چیز دیگری را می
خواست به من بفهماند، ولی من نفهمیدم، من زیگنال او را نتوانستم دریافت کنم، او هم
دیگر مجالی نشد که برایم توضیح بدهد، ولی ملا اصرار داشت که اگر هر کس با ما نبود،
بر ما بود، ما از سر راه خود حذفش می کنیم.
هیچ باورم نمی شد که ملا راه حذف را هم بلد هست،
ملا برای من خیلی زیاد روایت خواند، برایم گفت
که تو مکلف هستی تا بر خیزی، تو مکلف هستی که در این دنیا جنگ کنی و در راه
معبود جان بدهی، و... ولی من به حرفهای
ملا خنده ام می گرفت، با خود می گفتم مرا معبود آفریده است تا با لیلا دنیایی
بسازیم که شایسته انسان است، و انسان را معبود نیافریده است که نیست و نابود کند،
بلکه او را آفریده است تا بسازد، زیبا کند، زیرا معبود خود جمیل و جمال پرست است!
صدای چین های بیلدوزر که در دل شب بر روی آدمهای
زنده انداخته شده در گور دسته جمعی خاک می انداخت، شبیه صدای گروه ارکستری بود که
هنوز نواختن تارها را خوب بلد نبودند، اما یک ریز و پی در پی بر آن می نواخت
و طنین موسیقایی آن نمی دانم نوید بخش یک
اغاز بود یا یک پایان، ولی در ان لحظه برای من هیچ احساسی را زنده نمی کرد، ترکیب
فغان ادمهای زنده ای که آخرین نفسهای خودشان را با داد و فغان به هوا فیر می کردند
با صدای چینهای بیلدوزر فضای سکوت و تاریکی شب را می شکست، و ادمها در زیر نور
چراغ بیلدوزر که هر دم به هر طرف حرکت می کرد، فضایی میان شبه و واقعیت را برای
انسان تداعی می کرد، فضایی شبیه شبهایی که مستنطق از من هی سوالهای بی ربط می کرد،
چیزهایی که من هیچ نمی فهمیدم. اما او اصرار داشت که برایش از ارتباط خودم با
جریانهای اخوانی بگویم، او می گفت، که جریانهای اخوانی همه شان، نوکر امپریالیست
هستند، نوکران امپریالیست همیشه به دنبال نابود کردن نظامهای عدالت خواه می باشند،
آنها در تلاش هستند که عدالت را در جامعه بر پای دارند، آنها می خواهند که در کشور
یک جامعه بی طبقه را بر پا نمایند، انها پیرو یک جهانی برابر و برادر هستند که در
آن همه انسانها یک نواخت زندگی نمایند، انسانها از در آمدهای برابر برخوردار
باشند، همه داشته ها و ثروت میان همه ادمها یکسان توزیع گردد، در یک کلام می گفت،
ما به دنبال تطبیق جهان بینی توازن و برابری می باشیم. ایجاد جامعه ای که در ان همه انسانها به برابری مطلق برسند، و
انسانها برای ...
چینهای بیلدوزر بر روی جمجمه ادمها برابر می شد، صدای انفلاق جمجمه انسان
شبیه انفلاق یک بمب بود، همه را تکان می داد، تصویری که هر کس برای لحظات دیگر خود
را در برابر آن احساس میکرد، چرت همه را پرانده بود، فضایی از ترس و وحشت و مرگ
همه را فرا گرفته بود و چرت مرا هم پرانده
بود، اما تصویر لیلا در میان صدای انفلاق
مغزها، و زنده به گور شدن آدمها تصویر دیدنی ای بود که نمی دانم چگونه باید آن را
توصیف کنم.
موسیقی مرگ، انفلاق مغز آدمها در زیر چین های
بیلدوزر و طنین آهنگ صدای دلنواز لیلا که در مغز من آرام بخشی بود که از زندگی و
از لذت های دنیا می گفت، فضایی عجیب و غریب را در وجودم ایجاد کرده بود، که نوعی
تبسم را بر لبان خشکیده ام ایجاد می کرد، آنچنان این تصاویر متناقض بر من تاثیر می
گذاشت و نا خود آگاه از من حرکت هایی سر می زد که دیگران متعجب می شدند، دیگرانی
که به جز رسیدن به مرگ به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردند، رنگهایشان پریده بودند،
ترس و لرز از همه وجودشان نمایان بود و...
دروازه پشت سر کماز را عسکرها باز کردند، و ما
را از کماز به پائین می انداختند، و دور تا دور ما را عساکر مسلح و دست به ماشه پر
کرده بودند، بعد از اینکه همه از کماز تخلیه شدند، کماز حرکت کرد، ما ره به سوی
گودالی که برای دفن دسته جمعی ما در نظر گرفته بودند، هدایت کردند، در نزدیکی گور
عسکری بسیار قوی چثه همه را به پائین پرتاب می کرد، هیچ کس هم هیچ حرکتی از خود نشان
داده نمی توانست، مرگ چیزی بود که دیگر از آن گریزی نبود، همه مرگ را باور کرده
بودند، به همین خاطر با آرامی از آن استقبال می کردند، مرگ در حالی به سراغ همه ما
می آمد که دستهای ما بسته بود و اطراف همه عساکری دست به ماشه که با کوچکترین حرکت
همه تیر باران می شد، شاید خیلی ها در آن دقایق ارزوی تیر باران شدن داشتند، حد
اقل تیر باران این امتیاز را به همراه داشت که
به یک باره نعش زمین می شدی، شاید با درد کمتری این دنیا را ترک می کردی،
ولی عساکر گویی گلوله ها ارث مادر کلانشان بودند، دوست نداشتند که برای مرگ ما
آدمها حرام کنند، ترجیح می دادند که همه ما بدون هیچ مصرف گلوله در زیر خروارها
خاکی که با بیلدوزر بر روی ما می انداختند، بمیریم، مرگ در حالیکه انسان در سلامت
کامل به سر می برد، تجربه غیر قابل وصفی است، انسانی که برای خود شاید رویاهای
بلندی داشته باشد، اما به یک باره مرگ را آنهم از نوع گور دسته جمعی در اغوش خویش
می گیرد، چه کسی می تواند چنین مرگی را ترسیم نماید، شاید هیچ کمره ای قادر نباشد
از این نوع مرگ برای انسان تصویر بردارد، شاید هیچ هنرمندی نتواند این نوع مرگ را
بر روی صفحه کاغذ منتقل نماید، ولی واقعیت این بود که من داشتم مرگ را در سلامت
کامل تجربه می کردم!
چینهای بلدوزر هر لحظه به سوی من نزدیک تر می
شد، هرچند من در انتهای گور قرار داشتم، قبل از من باید همه در زیر خاکها مدفون می
شدند، تا نوبت من می رسید، مشخص بود با چشم سر می دیدم که زمان زیادی از زندگی ام
باقی نمانده بود، نمی دانستم در این مدت باید به چه چیزی فکر می کردم، چون در این
لحظات باقی مانده از عمر من کاری از دست من ساخته نبود، اما فکر کردن تنها چیزی
بود که امکانش وجود داشت، بر خلاف بسیاری دیگر داد و فغان می کردند، من علاقه ای
برای داد و فغان نداشتم، چون اگر داد و فغان هم می کردی وقتی بیل پر خاک بیلدوزر
بر رویت خالی می شد، دیگر نفس ات بند می آمد، در زیر خاک برای همیشه به فراموشی
سپرده می شدی، اما اگر فریاد هم نمی کردی می مردی، من علاقه داشتم لحظات باقی
مانده را با فکر کردن به لیلا بگذرانم، خیلی علاقه داشتم در آن لحظه که حد اقل یک
تصویر از او را با خود می داشتم در این آخرین نفسها او را حد اقل بر روی تصویر می
دیدم، بعد می مردم، اما به یاد صحبت های مستنطق افتادم که برایم تشریح می کرد،
جهان بینی برابری که می باید من به آن باور پیدا می کردم، و از جهان بینی اخوانی
خود را رها می کردم تا به رستگاری می رسیدم، اما من برایش گفته بودم من فکر می کنم
که رستگاری نه در جهان بینی اخوانی هست و نه در جهان بینی برابری که تو برایم
تشریح کرده ای و او سوال کرده بود که در چیست؟ من نا خود آگاه از زبانم بیرون
افتاده بود که راه رستگاری در جهان بینی لیلائی می باشد، مستنطق شگفت زده شده بود،
از من سوال کرد که این چه نوع چیزی هست من برایش چیزهایی را که از لیلا شنیده بودم
گفتم، وحالا در آخرین لحظات یک بار دیگر می خواستم آن جملات را مرور کنم، بیل
بیلدوزر بر روی سرم نزدیک شده بود، حاکهایش را بر رویم می اندخت، شاید چینش هم بر
روی مغزم می رسید، اما یقین داشتم که وقتی جمجمه من بترکد، صدایش خیلی محیب خواهد
بود، من یقین داشتم که تکانه شدیدی در همه هستی ایجاد خواهد کرد، چون در جمجمه من
یک رنج بزرگ وجود داشت، رنج فراموش شدن "انسان " بودن ، در این جامعه!
همان چیزی که همیشه لیلا می گفت؛ و من
چشمانم را بستم، آماده شدم برای خدا حافظی با این دنیا و در ذهنم مرور کردم آنچه
را که همیشه لیلا برایم توصیه می کرد:
نیازی نیست انسان بزرگی باشیم
"انسان بودن" خود ، نهایت بزرگی است
می توان ساده بود ولی "انسان" بود
انسان باشیم
به همین سادگی
به همین زیبایی ...
"انسان بودن" خود ، نهایت بزرگی است
می توان ساده بود ولی "انسان" بود
انسان باشیم
به همین سادگی
به همین زیبایی ...
ادامه دارد
نسل سوخته
یونس حیدری
اپیزود دوم
حس کردم که صدای مظطرب و نگران مادرم بود که با
صدای لرزان و اشک آلودش می گفت لیلا لیلا ... من قادر نبودم چشمانم را باز کنم،
قادر هم نبودم که خود را تکان بدهم، تمام انرژی ام را متمرکز کردم، تا بتوانم
چشمانم را باز کنم، احساس کردم تمام بدنم خیس خیس شده است، موهای سرم اصلن اب
داشت، فکر کردم حمام رفته ام، پیراهن و شلوارم هم خیس شده بودند، شاید کسی مرا با
تمامی لباسهایم داخل حوض آب انداخته بودند، ولی ما که حوض نداشتیم، تازه اگر حوزی هم هرجای باشد داخل
حولی می باشد، ولی من داخل همان اتاق قدیمی بودم، اتاقی که خودم آن را تزئین کرده
بودم، اتاقی که در ان همه چیز را با دستان خودم چینده بودم، راستش به ذوق خود او
چیده بودم، هرچند عادت نداشت چیزی بگوید، ولی من انقدر قدرت کشفم بالا بود
که می توانستم ذهن او را بخوانم، خواندن ذهن او هم همیشه چه لذتی داشت، حتا لذت
بیشتر از اصل زندگی برایم داشت، ذهن او خیلی زیبا و لطیف بود، خواندنش برای من
همیشه امید خلق می کرد، امید به بودن، امید به شدن،امید به حرکت و...
دستان مادرم در زیر گردنم بود، اشکهایش جاری
بود، موهای رنگ شده طلایی اش هی پیش چشمانش می آمد تا اشکهایش را پنهان کنند، اما
مادرم با دستان خودش موهایش را پشت گوشش می انداخت، موهای طلایی مادرم ناراحت
بودند، آنها هیچ دلشان نمی خواست که من اشک
های مادر را ببینم، هی می آمدند، پیش چشمان مادر مثل یک پرده ایستاده می
شد، پرده های تاری طلایی که برای رضایت پدر رنگ شده بودند، اما حالا برای پنهان
کردن اشکهای مادر خود نمایی می کردند، رقص موهای طلایی و سیاه مادر در پیش چشمانش مرا به یاد رقس عروسکهایی
انداخته بودند که یک روز با گل اغا در سینمای بریکوت رفته بودیم، تماشا می کردیم،
تارهایی که بسیار زیبا جور شده بودند، از پشت پرده ای به رقص در می آمدند و همه
تماشا چیان را به وجد می اورد، گل اغا از هنر نمایی این گروه هنری سخت خوشش آمده
بود، موسیقی نرم و همگام با رقص تارها و عروسکها حتا گل اغا را بر روی چوکی سینما بریکوت هم به
رقص آورده بود و...
تلاش کردم با کمک دستان مادر سرم را از روی
بالشت بلند کنم، اندکی بنشینم، اما قدرت نشستن نداشتم، حس کردم همه وجودم مثل اب
جاری است، به طرف بغل مادر لغزیدم، مادر مثل کودکی هایم مرا در بغل فشرد، اشکهایش
روی گونه هایم چکید، اه سردی از عمق جانش بیرون رهید، مرا تکان داد، دلم می خواست برای همیشه در
بغل مادر خواب کنم، دیگر هیچ بیدار نشوم، خواب در آغوش پر مهر مادر لذتی دارد، که
انسان را به یاد دوران طفولیت می اندازد، دورانی که همه دنیایش بسته به اخم و لبخند
مادر دارد، دنیایی که وقتی پیشانی مادر ترش می شود، احساس می کنی جهنمی در راه
است، اتشی در کمین است که حالا تورا خواهد سوختاند، و وقتی تبسم مادر بر
لبانش شکوفه می کند، احساس می کنی که
دروازه های بهشت گشوده شده اند و تو را به سوی بی نهایت لذت ها فرا می خواند و
وقتی با تو بازی می کند، فکر می کنی همه دنیا به سوی تو می خندد و آغوشش را همانند
آغوش مادر باز می کند تا تو را با تمام وجودش در آغوش بگیرد و از اندام زیبایت
انرژی دوست داشتن جذب کند و به تو بی نهایت عشق را هدیه کند!
خوب احساس می کردم که مادر مثل همان دوران
خردسالی ام در بغلش می فشرد، اما این بار قطرات اشکش که از چشمانش بر رویم می
لغزید. مرا خبر می کرد، که دیگر ان کودک همیشگی نیستی، حالا خودت مثل مادر کلان
شده ای و...
*
قدرت
باز کردن چشمانم را از دست داده بودم، همه فکر می کردند که خوابم، ولی خواب نبودم،
دلیلش این بود که صحبت های مادر را می شنیدم، مادر با اینکه سرم را در بغلش نگاه
داشته بود، اما برای گلرخ قصه ام را می کرد، برایش می گفت، رفته بوده است در پارک
زرنگار، مدتها بود که هر روز ساعت چهار عصر می رفت پارک برای دیدن گل اغا، او
همیشه همانجا با گل آغا قرار می گذاشت، بعد یا سینما می رفتند یا در برنامه های
لیسه استقلال اشتراک می کردند، ولی حالا دو ماه شده است که گل آغا گم شده است، همه
کابل را گشته ایم، خبری و اثری از او کسی پیدا نتوانسته است، از وقت گم شدن گل آغا
دخترکم هر روز ضعیف و نهیف تر شده روان است، دیروز از شفا خانه خبر دادند که یک
دختر را از پارک به شفا خانه انتقال داده است در داخل بیگش نمره تلفن بوده است، از
طریق ان نمره به خانه تماس گرفته بودند، ما سراسیمه به شفا خانه رفتیم، دخترکم در
شفا خانه تحت تداوی قرار داشت، داکتران گفتند که زیادی چرت زده است، اجازه ندهید
زیاد فکر کند، بیش از حد استرس دارد، تلاش کنید میزان استرسش پائین بیاید وگرنه
برای قلبش اسیب می رساند، خدا خیر بدهد داکتران دخترم را به هوش آوردند، بعد از
مدتی نیمه های شب بود که از شفا خانه به داخل خانه انتقال دادیم، از ان ببعد بعضی وقتها
فکر می کنم که خواب می بیند، تمام بدنش زیر عرق تر می شود، از دیشب تا حالا چند
بار کالایش را تبدیل کرده ایم، هر بار که خواب می رود وضعش خراب تر می شود و...
*
خیلی خوشهال بودم، در این مدتی که از آشنایی ما سپری می شد،
تا کنون هیچ وقت این اندازه گل آقا را سرشار و شاداب ندیده بودم، هی از دستم می
گرفت و و این طرف و ان طرف می برد، و من برایش می گفتم، دستم را نگیر مردما می
خندند، شاید بعضی آشنا ها در این اطراف باشند و هردویمان را بشناسند و بعد خبر ها
به خانه و فامیل می رود خوب نیست ولی گل آغا می گفت؛ ما که زندگی برای دیگران نمی
کنیم، ما می خواهیم برای خودمان زندگی کنیم، و وقتی برای خودمان زندگی می کنیم
نباید هراس از کسی داشته باشیم، ما دراین دنیا هستیم و انگونه که بخواهیم زندگی می
کنیم، اصلن فلسفه خلقت انسان در این دنیا همین ازادی در زندگی اش هست، اگر این
فلسفه را از او ستانده شود، دیگر چیزی برای انسان باقی نمی ماند، مگر انسان و
حیوان به جز همین تفاوت حق انتخاب تفاوت دیگری هم دارد؟ سایر غرایض انسانها و
حیوانات مشترک است، مگر به غیر از این است؟ مگر انسان علاقه به خودن دارد، ایا این
علاقه خوردن در میان حیوانات وجود ندارد؟ انسان غرایض .... دارد مگر حیوانات
ندارد؟ ولی انسان غریضه حق داشتن و دوست داشتن دارد که سایر حیوانات این را ندارد،
و...
از دستم گرفت، کش داد بالای چمنهای پارک، چادری ام از سرم
لخشید، بر روی زمین افتاد، من ترسیدم، کسی نبیند، با شتاب دستم را از دست گل اغا
کشیدم، رفتم چادری ام را بگیرم بر سرم کنم، یک باره همه چیز فرق کرد، گل ها
سوختند، درختها دود شدند، و همه چیز تبدیل به یک دشت خشکیده شد، گل آغا بر روی
زمین افتاده بود، خاک بر روی پیراهن گلدوزی شده اش، ریخته بود، باد هی خاکهای روان
را می آورد بر روی گل اغا پاش می داد، گل آغا می خندید، مورجه ها خود را به دور
چشمان گل آغا رساندند، هر کدامشان به اندازه توانشان از عدسه چشمش با خود می کشید
و می برد، گل اغا فقط نگاه می کرد، از خود هیچ حرکتی نشان نمی داد، تلاش کردم
بروم، گل اغا را از شر مورچه ها نجات بدهم، احساس کردم پاهایم در جای خودشان تبدیل
به درختی شده است با ریشه های عمیق که دیگر هیچ امکان جابجایی وجود ندارد، ناچار
باید تماشا گر خوردن گل آغا توسط حشرات می شدم، مورچه ها سیل اسا به جانش ریخته
بودند، عقرب ها هم آمده بودند، عقرب ها از دور لبان گل آقا شروع به خوردن کردند،
اما گل آغا با عقربها سخن می گفت، گل اغا به عقرب ها می گفت بخورید، دنیا همین
تنازع بقا است، تا می توانید بخورید، من در طول تاریخ خورده ام، من به هیچ یک از
حیوانات رحم نکرده ام، هیچ وقت فکر نمی کردم که آنها هم حق زندگی دارند، من برای لذت
خودم آنها را قربانی می کردم، می کشتم، می خوردم و... بخورید نوش جانتان! اما من
از شما یک خواهش دارم، در پیشگاه شما التماس می کنم، هرچه که می توانید مرا
بخورید، زیرا من یک مرده ای بیش نیستم، من سالها پیش مردم، همان روزی مردم که از
زبان کس یا کسانی حقیقتی را شنیدم، که هیچ امادگی شنیدن آن را نداشتم، زیرا همیشه
به عنوان یک انسان بر خود می بالیدم، راستش با اینکه جوراب هم نداشتم،اما آنقدر
غرور داشتم که بعضی وقتها نعوذ بالله خدا را به خدایی هم قبول نداشتم، حتا بعضی
وقتها نه همچون منصور خود را انالحق می خواندم که او را حق می پنداشتم، و او را به
جای خدای در خلسه های خاص سجده می کردم، می پرستدیم، و احساس می کردم همه وجودم
اوست، اما او عین حقیقت را بر زبان جاری کرد، گفت؛ توخیلی کوچک هستی، تو حتا
شایسته سلام هم نیستی! اگر سلامت را علیک می کنم، از باب ترحم است!! آنروز حقیقتن
احساس حقارتی شدیدی بر من دست داد، احساس کردم من سالها پیش مرده بودم، چون هیچ
گاه فکر نمی کردم هم نوع من کسی که تا مرز پرستش دوستش می داشتم، چنین نگاهی تحقیر
آمیزی به من داشته باشد، فکر نمی کردم، که لحظاتی را که باهم می گوئیم و می خندیم
و درد دل می کنیم، از باب ترحم است، ترحم همنوع بر همنوع یعنی مرگ کسی که مورد
ترحم واقع می شود، از آن روز که من این حقیقت را خبر شدم حس کردم مردم، دیگر دنیا
برایم همه جاذبه هایش را از دست داد، اما با این حال برای کسانیکه در دنیا هنوز
زنده هستند، و هنوز مورد ترحم همنوع خودشان واقع نشده اند ارزوی روزهای شیرین
زندگی را دارم، و از شما می خواهم به او که در آنجا ایستاده است و مرگ تدریجی مرا
تماشا می کند، ترحم نکنید، اما به من قول بدهید که هیچ گاه گوشت و پوست او را
نخورید، می دانید چرا؟ چون او در طول تاریخ به دلیل حماقت بشر همیشه مورد ترحم
بوده است، او را با عنوان ترحم از جایگاه انسانی اش تا یک زن بودن در جامعه تنزل
دادند، و بعد زن را به مقیاس وسیعی موجودی که می باید در همه ادوار تاریخ مورد
حمایت و پشتوانی نوع مردان باشد، جایگاهش را حقیر کردند، و در طول تاریخ او را خوردند، نمی بینی از او
به جز پوست و استخوان هیچ چیز باقی نمانده است؟ حال می دانید او کیست؟ او لیلای من
است! لیلای من را می دانید یعنی چی؟ لیلای من شعر است، لیلای من عشق است، لیلای من
زیبایی هاست، لیلای منٰ، شراب است، لیلای من آب انگور ناب است، لیلای من یعنی همه ارزشها، من خدا را در وجود لیلای خود
می بینم! اگر لیلا نبود، یقین که من یک موحد نبودم، من وقتی به عظمت لیلا فکر می
کنم، به عظمت افرینش گر او فکر می کنم و بعد ایمان می آورم به عظمت خدا! چه اشکال
دارد گاهی انسان به خاطر عظمت خدا مخلوق خدا را هم بپرستد؟
های عقربها می شنوید چه می گویم! لبهایم از شما، بخورید نوش
جانتان! گوشتهایم از شما، مغز استخوانهایم که خیلی هم با مزه هست، نوش جانتان همان
گونه که زبانم گوارای وجود تان باشد، اما از شما می خواهم که هیچ گاهی به طرف
لیلای من چپ هم سیل نکنید، زیرا او انسانی هست که بر اسر ستم تاریخی مردان بر او ،
او توهی از انسانیت خویش شده است، او را خداوندگاران دین و مذهب از هویت انسانی اش
توهی کردند،تا باشد همیشه برای لذت و کامروایی آنها سود دهد، من فقط تا زمانی از
شما خواهش دارم که او را نخورید، که دارای حقوق برابر بامردان شود، این حق زیاده
خواهی نیست، حق انسانی اوست، او باید به انسان بودن خویش افتخار کند، انسان بودن
لازمه برابری و حق خواهی می باشد، وقتی به برابری رسید، بعد همانند یک مرد با او
مواجه شوید، همانند یک انسان که تا زنده است به
گوشت هیچ حیوانی ترحم نمی کند،به هیج حیوانی حق حیات قایل نیست، شما هم
...
صدای لیلا لیلای مادرم بازهم با شتاب از خواب بیدارم کرد،
بازهم غرق در عرق بودمع اطرافم را نگاه کردم هنوز در بغل مادر بودم، مادر هنوز
گریه می کرد، و من بازهم گل آغا را از دست داده بودم و...
ادامه دارد
نسل سوخته
یونس حیدری
اپیزود سوم
شاید یکی از امتیازات انسان همین باشد که قدرت
به فراموشی سپردن بسیاری از چیزها را در خود دارد، ولی حقیقت آن است که بعضی چیزها
مثل گل آغا هرگز قابل فراموشی نیست، چون گاهی انسانی با انسان دیگر چنان پیوند
عمیق می خورد، که هر یک تبدیل به اجزای بدن یک دیگر می شود، من و گل آغا در همه
سالهای دوستی مان، تبدیل به اجزاء یک دیگر شده بودیم، اما گاهی انسان ها این تجربه
را هم دارد، که اجزاء بدن انسان با اینکه در وجودش هست، اما از کارآئی می ماند،
کرخت می شود، نمایی بیرونی دارد، اما دیگر قدرت تحرک و تلاش ندارد، من در همه این سالها حقیقتن
نتوانستم که گل آغا را از یاد ببرم، اما تلاشم این بود که او را در ذهن خود کمرنگ
کنم، هرچقدر گل آغا کمرنگ تر می شد، امید من به زندگی افزون تر می گردید، نا پدید
شدن گل آغا بی خبری ام از مرگ و زندگی او، آنچنان تاثیر جدی بر روح و روانم نهاده بود، که ماههای طولانی نمی
توانستم چیزی بخورم، جایی بروم، با کسی صحبت کنم، زیرا همه دنیا برای من بدون گل
آغا معنای خودش را از دست داده بود، احساس می کردم، پیوند جدی میان زندگی و گل آغا
وجود دارد، حالا که گل آغا گم شده است، زندگی هم نفس های آخر خودش را می کشد، و من
باید برای همیشه همانند گل آغا در این لایتناهی غم های بدون شادی محو شوماز یاد
بروم و به نیستی مطلق تبدیل شوم!! اما
چنین نشد، کم کم با کمک خانواده ام توانستم بار دیگر خود را بیابم، و باور کنم که
دنیا بدون گل آغا هم به حیات خویش ادامه می دهد، من هم می توانم بدون گل آغا به
زندگی خود ادامه بدهم، و بعد همین باعث شد که زندگی خودم را با خاطرات شیرین گل
آغا از سر شروع کنم، خاطراتی که هر لحظه اش برایم امید به زندگی می داد، وقتی به
خاطرات گل آغا بازگشتم دیدم، گل اغا گم نشده است، گل آغا نمرده است، گل آغا زنده
است، گل آغا فرد نبود، او یک اندیشه و باور و فکر بود، که همه آن باورهای خودش را
به من انتقال داده بود، حالا احساس می کردم که گل آغا از وجود بیرونی خود تهی شده
بود، او ذوب شده بود در من جاری شده بود، و من مملو از گل اغا بودم!! بارها و
بارها احساس می کردم، هر وقت هر جایی که می روم، در هر محفلی که اشتراک می کنم، در
هر جمعی که می نشینم و سر صحبت از همه پدیده های خورد و کلان سیاسی، اجتماعی و...
پدیدار می گردد، گل آغای ذوب شده در وجودم
به تحرک در می آمد و مرا مشوره می داد که چگونه باید سخن گفت، چگونه باید به مردم
آگاهی تزریق کرد، چگونه باید به مردم فهماند که نباید اسیر شعارها شوند، باید در
وجود خویش قدرت تحلیل و شناخت را زنده کنند، انسانی که توانست قدرت تحلیل و شناخت
را در وجود خود بارور سازد، او دیگر اسیر هیچ چیز نمی شود، او همیشه راه زیبای
زندگی را در برابر خود می یابد، راه زیبای زندگی در یک کلمه " دوست
داشتن" خلاصه می شود، چیزی را که این روزها همه تلاش می کنند از ذهن و ضمیر
آدمیان این مرز و بوم نابود نمایند، و به جایش اندیشه های تحریک آمیز، تعصب زا،
تعقل کش و نفرت افرین را بنامهای آیدیالوژی های چپ و راست در خورد مردم بدهند تا
تنازع بقا را برای هیچی و پوچی در این ملک ریشه دار تر سازند!! و... حالا همه چیز تغییر کرده است، احساس می کنم که بار
دیگر برگشته ام در نقطه اول، همه ان چیزهایی را که تلاش کرده بودم در این مدت از
یاد ببرم و یا حد اقل در ذهنم آنها را کم رنگ و کم اهمیت نمایم، حالا مثل روز اول
شده است، مادرم آمده بود به اتاقم و خبر آورد که ملای کوچه از مادرم خواسته بود که باید لیلا را ببیند،
مادرم مانده بود که ملا به لیلا چیکار دارد؟
هیچ وقت بین ملا و لیلا رابطه ای وجود نداشت، لیلا همیشه ملا را در نابودی
گل آغا شریک می دانست، اما حالا ملا به دیدار لیلا آمده است، لیلا را چیکار دارد،
او خود خوب می داند، که لیلا و ملا هیچ وقت در هیچ چیزی توافق نظری ندارند، انها
یکی از آسمان می رود و دیگری در زمین! یکی آسمان را تقدیس می کند و انسان راموجودی
مجبور می پندارد، و یکی زمین را تقدیس می کند و از انسان موجودی آگاه و آزاد ترسیم
می کند که قادر است در زمین کار خدا گونه انجام بدهد، و...
مادرم با ترس و لرز به سراغم آمد، گفت جواب ملا
را چی بدهم؟ حاضر هستی، با او دیدار کنی؟ من هم مانده بودم که با ملا چی کنم، یک
بار دیگر همه صحنه هایی را که ملا آمده بود و با گل آغا دیدار کرده بود، از پیش
چشمانم گذشت، همه آن خاطراتو همه آن گفته
ها و اینکه ملا اسرار داشت باید گل آغا به خاطر توانمندی های زیادش همراه آنها به
کوه روند و بر علیه حکومت مرکزی جنگ کند، تا شهادت نصیبش شود، اما گل آغا خندیده
بود، و برایشان گفته بود که او مرد جنگ نیست، او به زندگی فکر می کند، او مرد
ویرانگری نیست، او به آبادی فکر می کند، او مرد کشتن نیست، بلکه او به تربیت
انسانی والا با ارزشهای والای انسانی فکر می کند و... وملا گفته بود که در این
دنیا دو راه بشتر وجود ندارد یا با ما هستی یا بر ما هستی، هرکس با مانبود معنایش
این است که بر ما هست و ما کسی را در برابر خود نخواهیم گذاشت و ... حالا ملا از
من چه می خواهد، گل آغایم را که گرفت، حالا نوبت من رسیده بود؟ مانده بودم به مادر
چه بگویم، باید به دیدار ملا می رفتم؟ یا نه؟ خیلی آزار دهنده بود، نام ملا در
ذهنم هر لحظه مرگ گل آغا را زنده می کرد، کاش مرگ
نبود، کاش نيستی نبود، ولی اگر مرگ و نيستی نبود، بازهم من از ملا نفرت پیدامی
کردم؟ مگر ملا برای من چه کرده بود؟ تا قبل از گم شدن گل آغا آیا من از ملا نفرت
داشتم؟ واقعن ملا در قتل گل آغا نقش داشت؟
واقعن راست بود که ملا با اینکه در کوه است، با اینکه در جبهه مخالفین حکومت حضور
دارد، اما همیشه به شکل مرموزی تمام
راپورهای عملیاتهای مختلف را به سازمان امنیت (خاد) راپور می دهد؟ یعنی راپور دروغ
گل اغا را هم ملا با سازمان امنیت داده بود؟ تصمیم گرفتم که بروم به دیدار ملا!
حالا که خود ملا بعد از این همه مدت آمده است، برایم یک فرصت بود، تا راز ناپدید
شدن گل آغا را پیدا کنم، نا پدید شدن گل آغا یقینن ارتباط مستقیم با ملا داشت، اما
چگونه ملا قادر بود که مخالفان خودش را توسط سازمان امنیت نابود می کرد؟
به مادرم گفتم که من به اتاق دیگر دیدن ملا می روم، مادرم هم تعجب
کرده بود، ولی من از جایم بر خواستم و به دیدن ملا رفتم، من رویم را در میان چادرم
نیمه پنهان کردم، ملا یک طرفه نشست، تا مستقیم چشمهایش به چشم من نخورد، حال و
احوالم را پرسید، اما من از شدت عصبانیت
دستانم لرزه پیدا کرده بود، دلم می خواست بروم از بیخ گلویش بگیرم، انقدر فشار
بدهم تا بگوید که چرا گل اغای مرا به مرگ تحویل داده است، اما تلاش کردم بر خودم
مسلط باشم، تلاش کردم گل اغا را فراموش کنم، در گوشه ای از اتاق نشستم، ملا هیچ به
روی خودش نیاورد، سر صحبت را از هر طرف باز کرد، و گفت به زودی انها به پیروزی می
رسند، پیرروزی آنها را خداوند وعده داده است، خداوند بر وعده خویش بر مومنان
استوار است، اما در شگفت است که چرا بعضی از مومنان در راه رفتن به سوی خدا تردید دارند،
چرا نمی خواهند خدا را برای غلبه بر ملحدین یاری نمایند و... من حرفهای ملا را نمی
توانستم درک کنم، علاقه ای هم نداشتم که سوال کنم چه چیزی را می خواهد بیان کند،
تلاش می کردم به سخنانش بی توجه باشم، اما او همچنان ادامه می داد و می گفت؛ جهاد
بر هر مرد و زن مسلمان فرض است، مردها در خط اول جهاد باید وظیفه انجام دهند، زنان
هم برای ارامش آنها باید ایثار و فداکاری کنند، من از او سوال کردم که زنان چگونه
می توانند ایثار و فدا کاری کنند؟ در جوابم گفت، خداوند این راه را باز گذاشته
است، یک مجاهد فی سبیل الله که دست از دنیا شسته و آماده شده است که در راه خدا از
جان شیرین خودش بگذرد، و احیا گر دین او باشد و با دادن خون خود حاضر است که جان
کافران و دشمنان خدا را بگیرد، باید برای او زنان مسلمان هم ایثار کند و... منظور
شما را از ایثار نمی فهمم، ملا کمی خشمگین شد، و گفت زنان باید ایجاد گران آرامش
روحی و روانی جهاد گران باشند، تا انها بتوانند با ارامش خاطر در کوه برای پیروزی
طرح و برنامه ریزی کنند، دین اجازه داده است که مردان چندین زن داشته باشد، و جهاد
گران در کوه نیاز مند زنان جدید می باشند.
تمام سرم درد گرفته بود، منظور ملا را فهمیده بودم، او از من مطالبه
چی را داشت، با خشم از او پرسیدم که چه کسی گفته است باید به کوه بروید؟ که حالا
تاوانش را از من می خواهید؟ ملا هم خشمگین گفت خدا! گفتم خدا در کجا گفته است که
مردم بیگناه را به قتل برسانید به بهانه جهاد و... مگر در زمان رسول خدا همه
پیروان ادیان دیگر از آزادی بر خوردار نبود، مگر خود شما ملا ها نمی گوئید که در
قران خدا گفته است " لا اکراه فی
الدین" حالا چطور شما به مردم اجازه نمی دهید که هر رقم که می خواهند زندگی
کنند و فکر کنند؟ و... ملا خشمگین شد، حرفم را قطع کرد، و گفت انسان مکلف است که
بر علیه کفار و آنهایی که دین خدا را نمی پذیرند، جهاد کند، گفتم انسان مکلف نیست،
انسان محق است که در دنیا هر گونه که دلش خواست زندگی کند، خشم ملا بر انگیخته شد،
صدایش را بر سرم بلند کرد، فریاد کشید ضعیفه می دانی چه می گوئیی، این کفر است، حکم
کافر هم مرگ است، به خدا قسم اگر به تو امید نمی داشتم همین جا خونت را بر زمین
جاری می کردم، من خندیدم، و گفتم دیدی ملا خودت هم مشکل داری، اگر مکلف به کشتن من
هستی، خوب چرا نمی کشی، اگر نیستی، پس چرا دروغ می گویی، من همین را می گویم که
انسان یک موجود مختار است، موجودی هست که می تواند تصمیم بگیرد، مثل خودت که حالا
بر سر دو راهی زندگی و مرگ من قرار داری، همانگونه که بر سر دوراهی مرگ و زندگی گل
اغا قرار داشتی و او را در اختیار کسانی قرار دادی که حالا فتوای جهاد را بر علیه
شان صادر می کنی، این همان ازادی انسان در انتخاب خوبی ها و بدی هاست، انسان حق
داردو آزادی دارد که در میان همه زشتی ها و زیبایی ها یکی را انتخاب نماید، انسان
موجود مجبور نیست، همانگونه که من خود را مجبور احساس نمی کنم، که به تو تمکین
کنم، تو را حقیر تر از آن می دانم که با تو حتا هم صحبت شوم، من با کسی همصحبت می
شوم که به خرد انسانی باور داشته باشد، به آزادی انسان ایمان داشته باشد، و به زن
نه به دیده یک ضعیفه بلکه به دیده انسان همان چیزی که خداوند در کتاب خودش از آن
یاد می کند نگاه نماید، تویی که به انسان این احسن مخلوقات نگاه تحقیر آمیز داری،
بدان که خود شایسته تحقیر هستی، تو تحقیر شده وجدان بشری هستی، حالا تصمیم بگیر،
زیرا تو تنها قدرت ات در همان خشونت و بی خردی ات می باشد، تو گرگی هستی که در
جامه انسان در آمده ای تو یک ضحاک مار دوش هستی، تو مغز انسانهایی بزرگی همچون گل
آغا را می خوری، زیرا تو از عقلانیت بشری هراس داری، زندگی تو، حیات تو و نفس های
عمیق تو تنها در فضای جهالت است که می تواند تداوم یابد، بکش ای حامی جهل و
نادانی، مرا بکش زیرا شما و حکومتیان هر دو در نقش دو سر یک قیچی در جامعه انسانی
ما عمل می کنید، شما هر دو برنده و نیست کننده هستید، شما دستور می گیرید که
افغانستان را ویران کنید، شما اجیر هستید تا مغزها را بخورید و شما موظف هستید که
...
ملا خشمگین شد، تفنگ چه اش را به سوی مغزم نشانه رفت و....
ادامه دارد
نسل سوخته
یونس حیدری
اپیزود سوم
شاید یکی از امتیازات انسان همین باشد که قدرت
به فراموشی سپردن بسیاری از چیزها را در خود دارد، ولی حقیقت آن است که بعضی چیزها
مثل گل آغا هرگز قابل فراموشی نیست، چون گاهی انسانی با انسان دیگر چنان پیوند
عمیق می خورد، که هر یک تبدیل به اجزای بدن یک دیگر می شود، من و گل آغا در همه
سالهای دوستی مان، تبدیل به اجزاء یک دیگر شده بودیم، اما گاهی انسان ها این تجربه
را هم دارد، که اجزاء بدن انسان با اینکه در وجودش هست، اما از کارآئی می ماند،
کرخت می شود، نمایی بیرونی دارد، اما دیگر قدرت تحرک و تلاش ندارد، من در همه این سالها حقیقتن
نتوانستم که گل آغا را از یاد ببرم، اما تلاشم این بود که او را در ذهن خود کمرنگ
کنم، هرچقدر گل آغا کمرنگ تر می شد، امید من به زندگی افزون تر می گردید، نا پدید
شدن گل آغا بی خبری ام از مرگ و زندگی او، آنچنان تاثیر جدی بر روح و روانم نهاده بود، که ماههای طولانی نمی
توانستم چیزی بخورم، جایی بروم، با کسی صحبت کنم، زیرا همه دنیا برای من بدون گل
آغا معنای خودش را از دست داده بود، احساس می کردم، پیوند جدی میان زندگی و گل آغا
وجود دارد، حالا که گل آغا گم شده است، زندگی هم نفس های آخر خودش را می کشد، و من
باید برای همیشه همانند گل آغا در این لایتناهی غم های بدون شادی محو شوماز یاد
بروم و به نیستی مطلق تبدیل شوم!! اما
چنین نشد، کم کم با کمک خانواده ام توانستم بار دیگر خود را بیابم، و باور کنم که
دنیا بدون گل آغا هم به حیات خویش ادامه می دهد، من هم می توانم بدون گل آغا به
زندگی خود ادامه بدهم، و بعد همین باعث شد که زندگی خودم را با خاطرات شیرین گل
آغا از سر شروع کنم، خاطراتی که هر لحظه اش برایم امید به زندگی می داد، وقتی به
خاطرات گل آغا بازگشتم دیدم، گل اغا گم نشده است، گل آغا نمرده است، گل آغا زنده
است، گل آغا فرد نبود، او یک اندیشه و باور و فکر بود، که همه آن باورهای خودش را
به من انتقال داده بود، حالا احساس می کردم که گل آغا از وجود بیرونی خود تهی شده
بود، او ذوب شده بود در من جاری شده بود، و من مملو از گل اغا بودم!! بارها و
بارها احساس می کردم، هر وقت هر جایی که می روم، در هر محفلی که اشتراک می کنم، در
هر جمعی که می نشینم و سر صحبت از همه پدیده های خورد و کلان سیاسی، اجتماعی و...
پدیدار می گردد، گل آغای ذوب شده در وجودم
به تحرک در می آمد و مرا مشوره می داد که چگونه باید سخن گفت، چگونه باید به مردم
آگاهی تزریق کرد، چگونه باید به مردم فهماند که نباید اسیر شعارها شوند، باید در
وجود خویش قدرت تحلیل و شناخت را زنده کنند، انسانی که توانست قدرت تحلیل و شناخت
را در وجود خود بارور سازد، او دیگر اسیر هیچ چیز نمی شود، او همیشه راه زیبای
زندگی را در برابر خود می یابد، راه زیبای زندگی در یک کلمه " دوست
داشتن" خلاصه می شود، چیزی را که این روزها همه تلاش می کنند از ذهن و ضمیر
آدمیان این مرز و بوم نابود نمایند، و به جایش اندیشه های تحریک آمیز، تعصب زا،
تعقل کش و نفرت افرین را بنامهای آیدیالوژی های چپ و راست در خورد مردم بدهند تا
تنازع بقا را برای هیچی و پوچی در این ملک ریشه دار تر سازند!! و... حالا همه چیز تغییر کرده است، احساس می کنم که بار
دیگر برگشته ام در نقطه اول، همه ان چیزهایی را که تلاش کرده بودم در این مدت از
یاد ببرم و یا حد اقل در ذهنم آنها را کم رنگ و کم اهمیت نمایم، حالا مثل روز اول
شده است، مادرم آمده بود به اتاقم و خبر آورد که ملای کوچه از مادرم خواسته بود که باید لیلا را ببیند،
مادرم مانده بود که ملا به لیلا چیکار دارد؟
هیچ وقت بین ملا و لیلا رابطه ای وجود نداشت، لیلا همیشه ملا را در نابودی
گل آغا شریک می دانست، اما حالا ملا به دیدار لیلا آمده است، لیلا را چیکار دارد،
او خود خوب می داند، که لیلا و ملا هیچ وقت در هیچ چیزی توافق نظری ندارند، انها
یکی از آسمان می رود و دیگری در زمین! یکی آسمان را تقدیس می کند و انسان راموجودی
مجبور می پندارد، و یکی زمین را تقدیس می کند و از انسان موجودی آگاه و آزاد ترسیم
می کند که قادر است در زمین کار خدا گونه انجام بدهد، و...
مادرم با ترس و لرز به سراغم آمد، گفت جواب ملا
را چی بدهم؟ حاضر هستی، با او دیدار کنی؟ من هم مانده بودم که با ملا چی کنم، یک
بار دیگر همه صحنه هایی را که ملا آمده بود و با گل آغا دیدار کرده بود، از پیش
چشمانم گذشت، همه آن خاطراتو همه آن گفته
ها و اینکه ملا اسرار داشت باید گل آغا به خاطر توانمندی های زیادش همراه آنها به
کوه روند و بر علیه حکومت مرکزی جنگ کند، تا شهادت نصیبش شود، اما گل آغا خندیده
بود، و برایشان گفته بود که او مرد جنگ نیست، او به زندگی فکر می کند، او مرد
ویرانگری نیست، او به آبادی فکر می کند، او مرد کشتن نیست، بلکه او به تربیت
انسانی والا با ارزشهای والای انسانی فکر می کند و... وملا گفته بود که در این
دنیا دو راه بشتر وجود ندارد یا با ما هستی یا بر ما هستی، هرکس با مانبود معنایش
این است که بر ما هست و ما کسی را در برابر خود نخواهیم گذاشت و ... حالا ملا از
من چه می خواهد، گل آغایم را که گرفت، حالا نوبت من رسیده بود؟ مانده بودم به مادر
چه بگویم، باید به دیدار ملا می رفتم؟ یا نه؟ خیلی آزار دهنده بود، نام ملا در
ذهنم هر لحظه مرگ گل آغا را زنده می کرد، کاش مرگ
نبود، کاش نيستی نبود، ولی اگر مرگ و نيستی نبود، بازهم من از ملا نفرت پیدامی
کردم؟ مگر ملا برای من چه کرده بود؟ تا قبل از گم شدن گل آغا آیا من از ملا نفرت
داشتم؟ واقعن ملا در قتل گل آغا نقش داشت؟
واقعن راست بود که ملا با اینکه در کوه است، با اینکه در جبهه مخالفین حکومت حضور
دارد، اما همیشه به شکل مرموزی تمام
راپورهای عملیاتهای مختلف را به سازمان امنیت (خاد) راپور می دهد؟ یعنی راپور دروغ
گل اغا را هم ملا با سازمان امنیت داده بود؟ تصمیم گرفتم که بروم به دیدار ملا!
حالا که خود ملا بعد از این همه مدت آمده است، برایم یک فرصت بود، تا راز ناپدید
شدن گل آغا را پیدا کنم، نا پدید شدن گل آغا یقینن ارتباط مستقیم با ملا داشت، اما
چگونه ملا قادر بود که مخالفان خودش را توسط سازمان امنیت نابود می کرد؟
به مادرم گفتم که من به اتاق دیگر دیدن ملا می روم، مادرم هم تعجب
کرده بود، ولی من از جایم بر خواستم و به دیدن ملا رفتم، من رویم را در میان چادرم
نیمه پنهان کردم، ملا یک طرفه نشست، تا مستقیم چشمهایش به چشم من نخورد، حال و
احوالم را پرسید، اما من از شدت عصبانیت
دستانم لرزه پیدا کرده بود، دلم می خواست بروم از بیخ گلویش بگیرم، انقدر فشار
بدهم تا بگوید که چرا گل اغای مرا به مرگ تحویل داده است، اما تلاش کردم بر خودم
مسلط باشم، تلاش کردم گل اغا را فراموش کنم، در گوشه ای از اتاق نشستم، ملا هیچ به
روی خودش نیاورد، سر صحبت را از هر طرف باز کرد، و گفت به زودی انها به پیروزی می
رسند، پیرروزی آنها را خداوند وعده داده است، خداوند بر وعده خویش بر مومنان
استوار است، اما در شگفت است که چرا بعضی از مومنان در راه رفتن به سوی خدا تردید دارند،
چرا نمی خواهند خدا را برای غلبه بر ملحدین یاری نمایند و... من حرفهای ملا را نمی
توانستم درک کنم، علاقه ای هم نداشتم که سوال کنم چه چیزی را می خواهد بیان کند،
تلاش می کردم به سخنانش بی توجه باشم، اما او همچنان ادامه می داد و می گفت؛ جهاد
بر هر مرد و زن مسلمان فرض است، مردها در خط اول جهاد باید وظیفه انجام دهند، زنان
هم برای ارامش آنها باید ایثار و فداکاری کنند، من از او سوال کردم که زنان چگونه
می توانند ایثار و فدا کاری کنند؟ در جوابم گفت، خداوند این راه را باز گذاشته
است، یک مجاهد فی سبیل الله که دست از دنیا شسته و آماده شده است که در راه خدا از
جان شیرین خودش بگذرد، و احیا گر دین او باشد و با دادن خون خود حاضر است که جان
کافران و دشمنان خدا را بگیرد، باید برای او زنان مسلمان هم ایثار کند و... منظور
شما را از ایثار نمی فهمم، ملا کمی خشمگین شد، و گفت زنان باید ایجاد گران آرامش
روحی و روانی جهاد گران باشند، تا انها بتوانند با ارامش خاطر در کوه برای پیروزی
طرح و برنامه ریزی کنند، دین اجازه داده است که مردان چندین زن داشته باشد، و جهاد
گران در کوه نیاز مند زنان جدید می باشند.
تمام سرم درد گرفته بود، منظور ملا را فهمیده بودم، او از من مطالبه
چی را داشت، با خشم از او پرسیدم که چه کسی گفته است باید به کوه بروید؟ که حالا
تاوانش را از من می خواهید؟ ملا هم خشمگین گفت خدا! گفتم خدا در کجا گفته است که
مردم بیگناه را به قتل برسانید به بهانه جهاد و... مگر در زمان رسول خدا همه
پیروان ادیان دیگر از آزادی بر خوردار نبود، مگر خود شما ملا ها نمی گوئید که در
قران خدا گفته است " لا اکراه فی
الدین" حالا چطور شما به مردم اجازه نمی دهید که هر رقم که می خواهند زندگی
کنند و فکر کنند؟ و... ملا خشمگین شد، حرفم را قطع کرد، و گفت انسان مکلف است که
بر علیه کفار و آنهایی که دین خدا را نمی پذیرند، جهاد کند، گفتم انسان مکلف نیست،
انسان محق است که در دنیا هر گونه که دلش خواست زندگی کند، خشم ملا بر انگیخته شد،
صدایش را بر سرم بلند کرد، فریاد کشید ضعیفه می دانی چه می گوئیی، این کفر است، حکم
کافر هم مرگ است، به خدا قسم اگر به تو امید نمی داشتم همین جا خونت را بر زمین
جاری می کردم، من خندیدم، و گفتم دیدی ملا خودت هم مشکل داری، اگر مکلف به کشتن من
هستی، خوب چرا نمی کشی، اگر نیستی، پس چرا دروغ می گویی، من همین را می گویم که
انسان یک موجود مختار است، موجودی هست که می تواند تصمیم بگیرد، مثل خودت که حالا
بر سر دو راهی زندگی و مرگ من قرار داری، همانگونه که بر سر دوراهی مرگ و زندگی گل
اغا قرار داشتی و او را در اختیار کسانی قرار دادی که حالا فتوای جهاد را بر علیه
شان صادر می کنی، این همان ازادی انسان در انتخاب خوبی ها و بدی هاست، انسان حق
داردو آزادی دارد که در میان همه زشتی ها و زیبایی ها یکی را انتخاب نماید، انسان
موجود مجبور نیست، همانگونه که من خود را مجبور احساس نمی کنم، که به تو تمکین
کنم، تو را حقیر تر از آن می دانم که با تو حتا هم صحبت شوم، من با کسی همصحبت می
شوم که به خرد انسانی باور داشته باشد، به آزادی انسان ایمان داشته باشد، و به زن
نه به دیده یک ضعیفه بلکه به دیده انسان همان چیزی که خداوند در کتاب خودش از آن
یاد می کند نگاه نماید، تویی که به انسان این احسن مخلوقات نگاه تحقیر آمیز داری،
بدان که خود شایسته تحقیر هستی، تو تحقیر شده وجدان بشری هستی، حالا تصمیم بگیر،
زیرا تو تنها قدرت ات در همان خشونت و بی خردی ات می باشد، تو گرگی هستی که در
جامه انسان در آمده ای تو یک ضحاک مار دوش هستی، تو مغز انسانهایی بزرگی همچون گل
آغا را می خوری، زیرا تو از عقلانیت بشری هراس داری، زندگی تو، حیات تو و نفس های
عمیق تو تنها در فضای جهالت است که می تواند تداوم یابد، بکش ای حامی جهل و
نادانی، مرا بکش زیرا شما و حکومتیان هر دو در نقش دو سر یک قیچی در جامعه انسانی
ما عمل می کنید، شما هر دو برنده و نیست کننده هستید، شما دستور می گیرید که
افغانستان را ویران کنید، شما اجیر هستید تا مغزها را بخورید و شما موظف هستید که
...
ملا خشمگین شد، تفنگ چه اش را به سوی مغزم نشانه رفت و....
ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر