یونس حیدری
برای اولین بار در یک روز خسته کننده که رفته
بودم شهر نو، در داخل پارک شهر نو دقیقن پشت سینما بر روی یک چوکی کانکریتی نشسته
بودم و به برگهای خزان زده درختان چشم دوخته بودم، او را دیدم، همانجا با او آشنا
شدم، زیاد تمایل به معرفی خودش هم نداشت، ولی با این حال مرا درک می کرد، در این
زمانه آنهم در افغانستان کشوری که هیچ بنائی بر هیچ اصولی استوار نیست، بسیار مشکل
است که کسی را پیداکنی تا تو را درک کند، از آن روز بیشتر وقتها او را می دیدم، حد
اقل در زمانهایی که سخت تحت فشار روحی، روانی قرار می گرفتم، حتمن سری به پارک می
زدم، لحظه ای را با او می گذراندم، او کم کم مرا به خود معتاد کرده بود، وجودش
سرشار از محبت، دوست داشتن، عشق ورزیدن، در یک کلام آرامش مطلق بود! این توصیف ها
نمی دانم تا چه حد می تواند جان کلام را بیان کند، اما واقعیت این است که من در
توصیف او کلمه کم می آورم، او دریایی از خوبی ها بود، او دشتی از ترانه ها بود، او
کوهی از مقاومت بود، او مخزنی از اسرار نهان بود، او همه چیز بود و من با همه
غروری که داشتم در برابرش نا گزیر کرنش می کردم، این کرنش در حقیقت همان بیان
ناچیز بودن من در برابر عظمت، شکوه جلا ل و جبروت او بود!
*
یک روز خیلی خسته بودم، طبق معمول بر روی همان
چوکی نشسته بودم، به دنبال او می گشتم، اما هرچقدر نگاه می کردم او را نمی یافتم، نمی
دانم چرا نیامده بود، کجا رفته بود، شاید قرار نا نوشته ما را از یاد برده بود،
شاید دلیل دیگری داشت که نیامده بود، شاید دلش از من گرفته بود، شاید او هم مثل من
دچار عارضه افسردگی شده بود، شاید خوابش امده بود، شاید خواب مانده بود، اما او در
کجا می توانست خواب باشد؟
ان روز تنها روزی بود که در زندگی ام، در وجودم،
در همه هستی ام کمبود چیزی را با تمام وجود خود احساس می کردم، تا کنون دچار چنین
وضعیتی نشده بودم، راستش هیچ وقت تا کنون احساس کمبود در خود نداشتم، هیچ وقت در
خود حس نیاز به دیگری نکرده بودم، هیچ وقت حس نیاز به غیر برایم دست نداده بود،
ولی آن روز این احساس با تمامی قدرت در من جوانه زده بود، حس می کردم که دیگر اگر
او را نبینم، دنیا برایم مفهوم خودش را از دست می دهد، اصلن به این نتیجه رسیده
بودم که تمام هستی به خاطر من و او ساخته شده بود و حالا اگر او پیدانشود، فلسفه
خلقت زیر سوال می رود، هستی مفهوم عینی خودش را از دست خواهد داد، تبدیل به یک
مفهوم مجازی خواهد شد و...
غرق غرق در او بودم، حس می کردم خود را باخته
ام، حس می کردم دیگر منی وجود ندارد، هرچه
هسست اوست، اما او چرا مرا از یاد برده است؟ میان من و او پیوند عمیقی ایجاد شده
بود، که هیچ کدام مان بدون دیگری مفهوم پیدا نمی کردیم، اجزای بریده از هم می
ماندیم که به درد هیچ کاری نمی خورد، حد اقل این احساس من بود، اما او هم بارها
همین احساس را ابراز داشته بود، او هم می گفت دنیا جایی برای لذت های کهنه نیسست، دنیا
جایی برای لذت های نو است، اما هیچ وقت برای من تعریفی مشخص از لذت کهنه و نو
بیرون نداد، من ساعتها روی لذت کهنه و نو فکر کردم، اصلن مفهوم لذت را از دست
دادم، اما امروز تازه احساس می کنم که لذت برای من دارد مفهوم عینی پیدا می کند،
شاید مفهوم لذت همین است که چیزی را دوست داشته باشی اما ندانی چیست؟ بعد که او را
گم کردی یا ازدست دادی تازه متوجه می شوی که با او بودن چه لذتی دارد!!
*
معبود سیار من روزهاست که گم شده است، من در
جستجوی او هر روز نهیف ونهیف تر می شوم، حالا هر روز عصرها که می شود کار من شده
است شهر نو رفتن بر روی همان چوکی کانکریتی پارک نشستن و انتظار کشیدن که کی او می
آید، او از کجا می آید، این بار با چه شمایلی ظهور خواهد کرد، آخرین باری که دیدم
خیلی چهره اش متفاوت تر از آن دفعه های قبلی بود، حس می کنم آن روز او ذخیره ای از
نور را قورت داده بود، از دهانش هنگام سخن
گفتن هاله ای از نور بیرون تراوش می کرد، اصلن کلمات با پیراهن نور به من منتقل می
شد، من وقتی آن کلمات را دریافت می کردم، حالتی شادمانه در من پدیدار می گردید،
این را من بارها و بارها در خودم با تمام وجود احساس می کردم، به همین خاطر این
کلمات او نبود که در وجود من تاثیر می گذاشت بلکه نوری بود که با کلمات به سوی من
منتقل می شد و آن نور آنقدر توانمندی داشت که مرا ذوب می کرد، بارها شده بود که من
حس موج گونه داشتم، حس سیالیت داشتم، مثل یک قطره بر روی دست، که هر طرف او اراده
می کرد من می غلطیدم، من هویت باخته شده بودم، هویتم او شده بود، شاید او من شده
بود، اما هیچ کس نبود که این را تشخیص بدهد که من او شده بودم یا او من شده بود؟
*
تازه رسیده بود، خسته به نظر می رسید، خواستم
کمکش کنم، اجازه نداد، گفت در زندگی هیچ گاه متکی به کسی نباش، تلاش کن همیشه روی
پای خودت ایستاد شوی، روح استقلال و اتکا به خویشتن، انسان را قدرتمند می کند، از
انسان موجودی فولادین می سازد،موجود فولادین اولین خصیصه اش این است که همه بن
بست ها را می شکند، برای خودش راهی نو باز می کند، برای خودش راهی نو می سازد، اما
اسیر نمی شود، هیچ گاه احساس بدهکاری نسبت به کسی نخواهد داشت، همیشه سرش بلند
است، احساس عجز نمی کند، اما اگر متکی به غیر شدی، غرورت از دست می رود، چیزی از
خودت باقی نمی ماند، چون دیگر قائم به ذات نیستی، وقتی قائم به ذات نبودی قائم به
دیگری هستی، وقتی به دیگری اتکا کردی، دیگر خودی مفهوم ندارد همه اش او هست.
سخنانش برای من خیلی شیرین بود، اما آن روز من
به دنبال چیز دیگر بودم، تصمیم داشتم که بیشتر او را بشناسم، از آشنایی ما مدتها
سپری می شد، اما راستش تا هنوز من حتا جنسیت اورا هم سوال نکرده بودم، کسی نفهمد
هنوز نمی دانستم که بالاخره او یک زن است یا یک مرد؟ هیچ مایل نبود هویتش افشا
شود، دوست داشت همیشه هویتش در سایه باقی بماند، نمی دانم علت این سایه نشینی او
چی بود؟ هرچی بود برای من شگفت انگیز بود، برایم الهام گر بسیار چیزها بود، اما
هیچ گاهی نتوانستم که دقیق او را بشناسم، بسیار آهسته از او سوال کردم که کیست؟
گفتم کمی از کیستی خود برایم بگوی، نسیمی ملایمی وزیدن گرفت، سخنانش در میان وزش
نسیم پائیزی برای من جالب بود، شرشر برگهای زرد درختان بر روی زمین گاهی صدای او
را قطع می کرد، اما فهمیدم که او می گوید هرکس که باشم، به دنبال این حرفها نگرد،
در کشوری تو زندگی می کنی که همه به دنبال جدا جدا کردن هستند، و قطعه قطعه کردن
است، آنها برای فروش این کار را می کنند، اما تو چرا به دنبال جدایی می گردی، تو
به دنبال اصل بگرد، کسی در این ملک به دنبال اصل نیست، اصل انسان بودن است، انسان
بودن در طاقچه فراموشی خاک می خورد، در فقدان انسان بودن است که جنسیت، قومیت،
قبیله رشد می کند، مگر نمی بینی کسی در این ملک به انسانیت ارزش قایل نیست؟ همه
حاضر هستند برای نابودی انسانیت بی نهایت خرج کنند، اما به جایش قبیله و قوم رشد
کند، خودت شاهد هستی کسانی از جامعه باز سخن می گویند، اما اینها می خواهند جامعه
باز را در برابر باورهای قبیله ای خودشان ذبح کنند!! جامعه باز به معنای جامعه
انسانی است، که در ان ارزشهای انسانی ارج نهاده شود، اما در جایی که ارزشهایی
انسانی ارج نهاده شود، دیگر مفهومی از قوم، قبیله، سمت و... وجود ندارد، آنجا
کرامت انسانی ارزش دارد، اما در این کشور همه به دنبال نابودی کرامت انسانی هستند،
حتا همانهایی که بر زبان از جامعه باز سخن می گویند!!
*
برای چندمین بار بود که می خواستم بیشتر با بن
مایه های فکری او آشنا شوم، اما امروز وقتی به او رسیدم با پدیده شگفت انگیزی
مواجه شدم، او بود، در عین حالیکه او نبود، در میان این بود و نبود من مانده بودم
و چوکی کانکریتی و شمال تند خزانی که من و برگهای زرد ریخته از درخت را به هر سو
می کشاند، نمی دانم چه بلایی برسرش آمده بود، نمی دانم چیزی کشیده بود یا چیزی
نوشیده بود، اما آنچه که مطمئنن وجود داشت این بود که در یک حالتی از خلسه قرار
گرفته بود که هیچ قابل تصور نبود، در دنیای دیگری سیر داشت، دنیایی که فقط خودش می
فهمید آنجا چه خبر است، به چشمان استخوانی اش دقیق نگاه کردم، چیزی که قابل فهم
باشد، ندیدم، شاید برای اولین بار بود که تئوری صداقت چشم هم زیر سوال می رفت،
زیرا همیشه این نظریه وجود داشته است که صداقت و عشق از چشمان انسانها قبل از هر
حرکت دیگری قابل تشخیص می باشد، اما اینبار من هیچ کدام آنها را در چشمان استخوانی
او ندیدم. شاید دلیلش این بود که عدسه چشمش دیگر وجود نداشت، در نبود عدسه چشم
چگونه می شود نتیجه گرفت که او در کدام دنیا سیر و سیاحت دارد، وقتی به هر دلیلی
با تو قهر هم کرده باشد و لب به سخن نگشاید، تو چگونه می توانی به درون او نفوذ
کنی تا به خواسته هایت که نوعی دریافت های فکری او باشد برسی؟
او بود و هم نبود، پدیده ای شگفت انگیز که برای نخستین
بار در زندگی ام با چشمان خودم مشاهده می کردم، بدون هیچ روایتی از این یا آن که
باید بررسی شود خبر واحد است یا متواتر و یا ... من خود شاهد صحنه هستم، شاهد یک
واقعه، واقعه ای که انسانی در میان بودن و نبودن غوطه ور می باشد، چه کسی می
تواندتصور کند که انسانی هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد؟ من اما امروز
شاهد آن هستم!
*
در کنار جویچه پارک افتاده است، جوی خشکیده است،
برگهای خزانی داخل جوی شرشر می کند، باد مورچه ها را با زور برگهای سرگردان این سو
و آن سو می گرداند، اما مورچه ها شتابان باز می گردند، به گرد او جمع می شوند، تو
گویی جشن ملی مورچه ها و تمام حشرات دیگر بر گزار شده است، همه با تمام وجود به جانش
چسپیده اند، هر کس به قدر توان خویش از او کنده کرده با خود می برند به سوی ذخیره
گاه خودشان، او همچنان در سکوت وهم ناکی غرق است، چشمانش دیگر به هیچ کجای نگاه
نمی کند، گودی چشمانش به زمین خیره شده است، درون گوشهایش پر از مورچه و حشرات ریز
و درشت شده است، من خیره مانده ام، نمی
دانم چه اتفاق در حال افتادن است، احساس ناشناخته ای همه وجودم را فرا می گیرد،
صدای پارس سگها هم هی نزدیک ونزدیک تر می شود، اما دهان او باز هست، دندانهای
سپیدش بدون هیچ پناه گاهی نمایان است، شبیه یک تندیس تبسم می درخشد، همان لبخندی
که برای اولین بار بر چهره اش دیده بودم، با همان لبخند آمده بود سراغم، برایم
گفت، چرا غمگین هستی، دنیا جایی برای افسردگی نیست، دنیا را با شادی سپری کن، دنیا
دار فانی نیست، دنیا دار شکوه و شکوفه
است، اگر تو در این شکوه جایی برای خود نیابی، اگر تو در این شکوفه طعمی زیبای
زندگی را احساس نکنی، تو هستی که فنا می شوی، دنیا باقیست، تو لذت زندگی را ببر،
لذت زندگی با همان شکوفه های لبخند تجسم می یابد، هر وقت حس افسردگی به تو دست
داد، برو یک شاخه گل در دستانت بگیر، او را ببوی، شاخه گل نشان زندگی و طراوت است،
دنیا سرشار از زندگی است، طعم شیرین زندگی باعث می شود که تو دلبسته آن شوی، وقتی
در زندگی غرق شدی، معنا و مفهوم زیبایی را درک می کنی، وقتی به زیبایی دست یافتی،
از پلشتی ها می گریزی، گریز از پلشتی ها به معنای پشت کردن به اندوه های کاذبی هست
که هر از گاهی بر وجود و روان ادمی سایه شوم خود را می افکند، اما گاهی انسان اسیر
آن می شود و...
استخوانها خالی مانده بود، دندانهایش هنوز برای
من لبخند هدیه می کرد، هدیه ای که در هیچ گاه زمان این چنین لذت بخش و ارزشمند
برای من نبوده است، احساس می کردم دنیایی را برای من تحفه داده است، ناگهان احساس
کردم چیزهایی به جانم چسپیده است از روی چوکی کانکریتی به سرعت برخواستم دیدم همه
مورچه ها و حشرات به جانم هجوم آورده اند، فریاد زدم من که زنده هستم، چه کار به من دارید، مورچه ها
لبخند زدند، خندیدند، گفتند کمکهای خارجی در حال کم شدن و در نهایت قطع شدن است،
تو هم که دیر یا زود خواهی مرد، بگذار قبل از مردنت ما سهم خود را ذخیره سازی
کنیم، ما گرسنه ایم، ما ...
از خواب پریدم، هنوز شب بود و الهه داشت گریه می کرد، می گفت شاشش آمده است...
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر