۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

رفیقهای دو رنگم

نیکتایی اش دراز بود، بوتل شراب را وقتی از روی میز خواست بگیرد، مثل عبای علما کمی میز را جارو کرد، همه پیاله ها را در پیش خودش جمع کرد، و در آن به مقدار لازم شراب سرخرنگ ریخت! هرکس از گرد میز پیاله های خودشان را گرفتند تا پیاله جنگی کنند!
نمی دانم پیک چندم بود که می زدیم، این بار او با نیکتایی درازش گفت؛ دعای پیک نوبت من است! کاری به اهالی پشت ندارم! ولی من باید این دعا را بکنم! همه گفتند بکن! پیاله ها را بالا گرفتند، و گفت: خدایا به خاطر خشنودی بی بی دو عالم فاطمه زهرا می زنیم بالا!
وقتی گیلاسها را سر کشیدیم، دهانش را آورد به بیخ گوشم چسپاند، گفت: حیدری عزیز! تو را به این آب تلخ که خیلی مثدس است سوگند میدهم! دیگه در فیسبوک به مقدسات گیر نده!

هیچ نظری موجود نیست: