۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

اردوگاه سفید سنگ بخش اول

روزهای سربی

     در
     اردوگاه
    سفيد سنگ


    خاطرات يونس حيدرى
  
    شناسنامه كتاب
    .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
    روزهاى سربى
    خاطرات؛ اردوگاه سفيد سنگ

    نويسنده: يونس حيدرى 
    طرح روى جلد: محمد حيدرى
    چاپ اول
    1379/10/7
    ناشر :

 ......................................................
 هديه به روان
 او
 كه
 مظلومانه جان داد!

      كمپ2
            اردوگاه !
           سفيد سنگ
……………………………………………………………

    فصل اول

  
"اردوگاه سفيد سنگ" پنج شنبه   1378/6/4
 اتوبوس با سر نشینان خسته و گرسنه خود در برابر درب بزرگى ‏ايستاده می شود، كه بر سر دروازه ورودی آن که  با قدرت برق اینسو و آنسوی می رود، نوشته شده است " اردوگاه سفيد سنگ" 31 سر نشين موتر را از موتر پياده مى‏كنند؛ تعدادى مامورمسلح از داخل اردوگاه  همانند دشمنان قسم خورده از درواه اردواگه بیرون می آیند، به سرعت اطرفا اتوبوس و سر نشینان آن را محاصره می کنند، و ناخنهای شان بر روی ماشه کلاشینکوفهای اسلامی شان بازی بازی می کند، مامور مستقربر روی  برجك نگهبانى که بر فراز درب کلان برقی استقرار دارد، به خود حالت آماده باش می گیرد، و سربازی که از قم تا اینجا همراه مهاجرين آمده بود، به پشت پاشنه پاه  هر یک از اسیران مهاجر با يك لگد به قوزك پاهاى مهاجرين شاید به رسم خدا حافظی می کوبد، و همه را  در جاى مخصوص هدايت مى‏كند تا بتواند تحويل مقامات اردوگاه بدهد!!
در برابر درب برقی،  همه را در صف‏هاى منظم مى‏نشاند، ابتداء با مامورهاى اردوگاه مشتركا آمار مى‏گيرند، بعد از طريق فرمى كه از يگان ويژه شهر قم به همراه خود دارد، همه را یکی  یکی با نام می خواند و به مقامات اردوگاه تحویل می دهند.
گویا   31نفر كامل مى‏باشد، درب برقى باز مى‏شود همه وارد اردگاه می شوند، درب برقی بسته می شود، موتر حامل ما و آزادی در وحشت پشت دروازه های آهنی می ماند، و صدای به هم خوردن دروازه تا اعماق وجود انسان فرو می رود. بازهم همه را شمارش می کنند و تعداد كامل مى‏باشد ؛ رسيد  31نفر را به پاسدارانی که ما را اینجا آورده اند ميدهند و آنها منطقه را ترک می کنند.
یکی از  مأمورين بچه هارا به طرف درختى دورتر از درب برقى می کشاند و اعلام مى‏كند؛ هركس وسائل همراه خود دارد به کناری بگذارند و آماده باشند براى بازرسى؛ اما كسى به همراه خود چيزى ندارد، تعدادى از دستگیر شده گان، به همراه خود لباس كار دارند، زيرا آنان را از فلكه (مکانی در ایران برای آنانی که برای سر کار رفتن می روند)  گرفته‏اند وبقيه را هم كه از بازار!
یکی از عساکر با خشم و تحقیرمی گوید؛ ناس - سيگار - و... هرچه داريد کنار آن درخت بریزید!
باز با دهان خودش شکلک در آوده و ادامه می دهد،  
 - اگه توى بازرسى گير بيارييم نگوئيد نگفتيد !
 كسانيكه سيگار وناس داشتند همه را ريختند كنار درخت، وبعد بازرسى شروع شد؛
يكى يكى بچه هارا بازرسى كردند و بعد از بازرسی همه را در کنار ديوارى باسيمهاى طورى قطار ایستاد نمودند، و بعد همه را به ترتیب، به سوی درب قرمز رنگى فرا خواندند، که گویا آنجا دیگر پایان خط است،  برای من بسیار جالب بود، اردوگاه برای سرزمینی که در آن به گفته رهبر معظم بزرگشان که می گفت، اسلام مرز ندارد، اما هیچ کس نفهمیده بود که در چنین اسلامی حتما اردوگاه دارد!
مردی هیکلی که گویا یکی از مقامات عالی رتبه اردوگاه می باشد، پشت به دروازه قرار می گیرد و خطاب به اسیران افغانی می گوید؛
 - هر نفر مبلغ  30تومان حاضر كنيد براى تراشیدن موی سرتان و بعد دستور می دهد،  يك نفراز ميان خودتان بلند شود واين پول را جمع آوری كند.
این در حالی بود که بسیاری از مهاجرین را از سر کارها با لباس کار گرفته بودند و حتا یک ده تومانی هم در جیب شان کف سائی نمی زد، به همین خاطر هم بود که از میان جمعیت صداهائی بلند شد که می گفتند؛
 - نداريم !!
 مرد اردوگاه بان خطاب به مهاجرین گفت: آنهائيكه دارند بايد به جاى آنهائيكه ندارند پول بدهند وگرنه...
این در حالی بود که تعدادی هم مقدار پول کمی که در جیب داشتند، سربازان با نام یگان ویژه سپاه پاسداران شب گذشته در داخل اتوبوس گرفته بودند تا برای خود غذا خریداری کنند!!
  به هر حال این حرفها به گوش نمایندگان مسلمان جمهوری اسلامی ایران در ایران نمی رفت، به شدت آن مرد اردوگاه بان می گفت، 33 نفر هستید، و باید 930 تومان آماده کنید، آنها که داشتند دادند، و آنهائی که این پول را نداشتند از پهلو فیلهای خودشان کمک گرفتند وسر انجام مبلغ را تکمیل کردند و به آنها تحویل دادند.
همه را به سوی دهلیزی کلان رهنمائی کردند، که در آنجا چندین اتوبوس آدم دیگر را که گفته می شد تنها از تهران 8 اتوبوس همان روز آورده بودند به علاوه دیگر شهرهای ایران همه شان پیش از ما در نوبت قرار داشتند، تا سرهای شان تراشیده شود.
انبوه مهاجرین با لباسهای گوناگون، لباسهای کار، لباسهای روغنی، لباسهای پرگچ و... در صفهای طویل در انتظار هستند تا سرهایشان با دستان یکدیگر شان تراشیده شود.  در حاليكه همه‏اش يك عدد قيچى فرسوده و دو عدد ماشين سر دستى كه گويا از سازمان ميراث فرهنگى " به امانت گرفته شده بودند"  تا سرهای افغانها را به تراشند  و هر باری كه دسته های ماشین را فشار می دادی تعداد کثیری از موهای سر آدم را با خود از ریشه بر می داشت، به همين سبب ازدهام بر سر قيچى  بيشتر بود، با اينكه کسانیکه با  قيچى موی سرهای خود را کم می کردند، همانند بدن گوسفندان در زمانی که پشم تن شان را قیچی می کردند، شيار شيارمی شد و یک دیزاین خاص به سر ها می داد، با این حال همه ترجیح می دادند که با آن ماشينهاى دستى سرهای شان تراشیده شود!
 پس از اصلاح سرها وارد قرنطينه يك مى‏شويم - سالن بزرگى مى‏باشد كه طولش حدود  36متر مى‏باشد ودر عرض  12متر و اگر بخواهیم این اعداد را محاسبه کنیم حتما عددی این چنین به دست خواهد آمد؛  )متر  (36*12=432
این سالن دارای ديوارهاى با ارتفاع بلند می باشد که سقف آن را با ايرانيت پوشانيده‏اند و در زير سقف تعدادى هم پنجره وجود دارد كه از آن آسمان آبى و برگهاى درختان بيرون از قرنطينه پيداست . و دو عدد هواكش وجود دارد، كه به جز صداهای ناهنجارش هيچ سودى براى تعويض هواندارد .  در انتهاى اين سالن بزرگ راه روى وجود دارد در عرض يك متر و طول تقريبا سه متر كه در آن  4توالت موجود است و از میان این چهار توالت؛فقط دو عدد آن قابل استفاده مى‏باشد و دو عدد ديگر آن تبديل به زباله دانى شده است، زيرا سنگ توالت ندارد و فقط از اين دو توالت هم يكى از آنها آفتابه دارد و ديگرى فقط براى تخليه سر پائى قابل استفاده مى‏باشد وبس!

در همین راه رو تنگ، یک دستشوئی طولی با سیمان ساخته اند، يك لوله از روى كار آمده است و يك عدد شير آب دارد و در انتهاى لوله هم شير ندارد و از خود لوله به مقدار بسيار كمى به طور هميشه گى آب جريان دارد. ولى به یقین می توان گفت، هرگز این مقدار آب که می آید براى تعداد کثیری از انسانها که در این دهلیز کلان محبوس و محصورند،کفایت نمی کند. زيرا از همين دو شير آب بايد آفتابه توالت را آب كنند، )زيرا اكثر مواقع از شير توالت آب نمى‏آيد) و براى خوردن نیز باید  از ان استفاده ‏كنند.
هر روز وقتی نز ديك ظهر می شود، درب هواخورى باز مى‏شود، همه مى‏روند در داخل‏ محوطه هوا خورى، مكانى محدود كه دور تا دورش را ديوارى از جنس سيمهاى تورى كشيده است و بالاى آن را با چند رديف سيم خاردار زینت داده اند!  كه حائلى محسوب مى‏شود ميان هواخورى قرنطينه و ساير محوطه اردوگاه!
 در داخل محوطه هواخورى، يك شير آب نصب شده است كه در زير آن يك حوضچه سيمانى ساخته‏اند، این حوضچه؛ آب ضایعات را به سوى زير درختان محوطه اردوگاه هدايت مى‏نمايد!
 كسانيكه در مسير راه توانسته‏اند برای مامورین پول بدهند تا براى شان نوشابه خانواده از بازار خریداری کنند، چه روز خوبی دارند، زیرا بوتل های شان حالا همانند لنگ کفش در بیابان و قطره آبی در کویر برای شان نقش آفرین است. و آن بوتل ها را می روند، در زير شير آب هواخورى، پر از  آب مى‏كنند، (اگر نوبت برایشان بیاید!!) آبی که همه احساس می کنند، به تناسب آب داخل سالن بسیار خنك‏تر مى‏باشد.
وقتی به اطراف خود نگاه می کنی، و قادر می شوی نگاه خود را از میان جمعیت متراکم، اما محصور در پشت دیوارهای سیمی به بیرون می رسانی می بینی، آن سوى سيمهاى خاردار جاده‏اى مى‏باشد كه دو طرفش را درختهاى سر سبز پوشانده است وتا واحد ادارى اردوگاه ادامه  مى‏يابد!
 اتومبيل پاترول سفيد رنگى از درب برقى وارد محوطه اردوگاه مى‏شود و از کنار جمعیت بی توجه عبور می کند، کسانیکه سابقا هم شرف حضور در این اردوگاه را داشته اند، می گویند؛ آقاى امينى رئيس اردوگاه بود. ماشین  به سرعت از میان جاده ای که دو طرف آن را درختهای سپیدار پوشانیده است عبور می کند و در  برابر ساختمان ادارى در میان درختان زیبا پارك مى‏كند و از اتومبيل پیاده می شود، در حاليكه در دستش تعدادی روزنامه و مجله قرار دارد و آدم به راهتی می تواند، نام روزنامه كيهان که بر روی سایر روزنامه ها قرار دارد را بخواند!
 كم‏كمک شب از راه مى‏رسد همه گرسنه‏اند از روز گذشته كه به ما مهاجرين مقيم  "قم " هر نفر يك نان لواش داده‏اند، تا اين لحظه هيچ چيز ديگرى کسی برای خوردن نیافته اند. سنت حسنه ای هست که می گویند، همیشه  در اردوگاهها شبها نان را تقسیم می فرمایند، بر همین اساس مقامات اردوگاه اسلامی سفید سنگ، هم از این سنت لا یتغیر پیروی نموده و نان را ميان‏مهاجرين شب هنگام تقسيم ميكنند و جيره هر نفر در این اردوگاه   3عدد نان  مى‏باشد؛ که هرنان  180تا 210 گرم وزن دارد. يك گارى پر از نان از راه مى‏رسد، همه را از داخل قرنطينه بيرون مى‏كنند، در داخل هواخورى، داخل هوا خوری هوا تاریک است، تک ستاره هایی  بر فراز اردوگاه چشمک می زند، عسکری در کنار دروازه می ایستد، یکی یکی مهاجرین محصور را  از دم درب ورودى فرا می خواند و هر نفر سه عدد نان به دست شان ميدهد، و به داخل قرنطينه مى‏فرستد.
 بچه‏ها دو عدد نان خودشان را ميان پلاستييك و يا پارچه‏اى‏پنهان مى‏كنند، و يك نان ديگر خود را كه جيره شب شان هست دو لقمه نموده و مى خورند، و ازبوتل های  کسانی که در نزديكشان قرار دارند، يك قورت آب هم مى‏نوشند و درازمى‏كشند ؛ اين شام شب اول شان هست!
 درب قرنطينه را مى‏بندد،  در حاليكه امروز بيش از ده اتوبوس مهاجردستگیر شده  آورده‏اند، این تعداد وقتی به افرادی که از روزها قبل در این قرنطینه بوده اند، افزوده شود، نشان می دهد که چه تراکم جمعیتی می تواند باشد.  بچه‏ها پتوهاى را كه در داخل قرنطينه مى‏باشد را پهن ميكنند و كفشهاى خودشان را در زير سرهاى شان به شکل بالشت مى‏گذارند، و دراز مى‏كشند، بعضی ديگر با همان خاكهاى كف سيمانها و پتوها تيمم مى‏كنند و شروع مى‏كنند به اقامه نماز مغرب و عشاء.
صدای باز شدن قفل کلان درب آهنی توجه همه را به سوی خود جلب می کند،  ساعت قريب  10شب مى‏باشد، با باز شدن درب آهنی سه نفر عسکر وارد می شود، دو نفر شلاق بر دست، یک نفر کتابچه در دست و اعلام می کند،  جهت آمار گرفتن آماده باشید. پس از اعلام چند نفر دیگر هم وارد می شود و بچه‏ها راپشت به پشت هم روی دو زانو به صف مى‏كنند و يكى با شلاق ميان بچه ها مى‏گردد، وكسانى كه خسته ميشوند و زانواهایشان درد مى‏گيرد و احیانا مى‏نشينند با شلاق بر پشت شان مى‏كوبد. عملیه شمارش یا آمار گیری چند مرتبه صورت می گیرد، و گویا تعداد آمار از  400نفر هم عبور کرده است.


 جمعه  1378/6/5اردو گاه سفيد سنگ قرنطينه يك
 آفتاب از پشت پنجره به سوى سالن بزرگى كه بيشتر شباهت به سالان‏هاى مرغدارى دارد؛ مى‏تابد و آدمها كه فشرده‏تر از مرغها در مرغداريها بر روى هم ریخته  شده‏اند؛ در هم می لولند و بعضى ها دايره‏هاى چند نفرى ای را تشکیل داده اند که  باهم صحبت مى‏كنند و بعصى ديگر براى خود شان سر گرميهاى آفريده‏اند از قبيل گل يا پوچ و...
بعضی ديگر در داخل دهلیز از ميان راهى نيم‏ مترى كه تا پيش توالت امتداديافته است، مشغول راه رفتن مى‏باشد و در اين راه‏ تنگ هر قدمى كه بر ميدارد بايد خود را يك طرفه كند تا جانب مقابل بتواند از کنارش عبور نماید، در حالیکه هر آن ممکن است، پای آدم بر روی پای یکی از آدمهایی که در هر طرف نشسته است، برود و فریاد و آه و ناله او را بلند نماید، و بعض ديگر در نوبت  توالت ايستاده‏اند، كه قطار نوبت های شان از كنار ديوار امتداد یافته است و  تقريبا تا وسط سالن ادامه پيدا كرده است!
 هواى نا مطبوع، فضاى سالن را فرا گرفته است، درب و رودى را از پشت با يك قفل بزرگ بسته‏اند، پنجره‏ها هم هيچ كدام باز نيستند و هيچ راه ورودى و خروجی هوا وجود ندارد، وفقط دو هواكش پر سر و صدا كار مى‏كنند، که بیشتر از کارائی آنها برای شکنجه کردن روانی آدم می تواند نقش ایفا کند.
در میان انبوه جمعیت حلقه ای کلانی به وجود آمده است که،  جمعيتى زيادى را دور خود جمع نموده است، مردم دور  مردى با سيماى چروكيده جمع شده است، و او يك سره شعر مى‏خواند و شعر هائى با مضامين غم و اندوه و دورى و جدائى كه بر دل يك يك مهاجرين مى‏نشيند كسانيكه چهره اورا نديده است، در آغاز هنگاميكه صدايش را مى‏شنوند احساس مى‏كنند :
 يكى از قلب تهرون اومده ؛ واسه شون جوك ميگه تا بخندونه و شعر مى‏خونه تا ابراز همدردى كنه ...
 ولى وقتى نزديك تر شوى و به سيماى زيبايش ب‏نگرى ؛ پيداست كه از هزاره‏هاى ناب و اصیل مى‏باشد!
 وقتی از او راز این را می پرسی که چرا این چنین با  لهجه بيگانه شعر ميخواند و صحبت مى‏كند؟
 او آهی جگر سوز می کشد و می گوید؛
- من هديه آقاى آیت الله العظمی خلخالى به افغانستان هستم !
همه در حیرت فرو می روند، که او چه می خواهد بگوید، ذهن مرا نیز این کلمه که هدیه خلخالی به افغانستان است به خود جلب می کند، بیشتر و دقیق تر می شوم،  او ادامه ميدهد؛  - بگذاريد قصه را از اولش برايتان بگويم تا وقت بگذرد، همه ما و شما اينجا اسير هستيم، هيچ كداممان به غير از صف توالت رفتن كار ديگرى اينجا نداريم، من در كابل بودم، برادرم دانشجوی پل تخنیک کابل بود،  پدرم نيمه  آخوند بود؛ خانه و زندگى خوبى داشتيم، روزگارمان بسیار خوب بود، ولى زمانيكه انقلاب ثور شد؛ همه چیز به هم ریخته شد، انقلاب شده بود، تا میان انسانها برابری ایجاد کنند، اما شعار برابری آمد و خیلی حوادث دیگر هم رخ داد و سر انجام پدر و برادرم را گرفتند،  بردند وبردند وديگر هيچ اطلاعى از آنها تا امروز نيافتم؛ مردم ميگفتند كه کودتا چیان همه كسانى را كه گرفته‏اند؛ كشته‏اند و "جنازه "هاى شان را در شوروى برده‏اند تا داكترهاى روس بر سرشان داكترى ياد بگيرند و...   ما چند ماهى صبر كرديم هيچ خبرى نشد، به همین خاطر بود که ديديم اوضاع هر روز خراب تر می شودف ادم كشى وخيم‏ تر شده روان است؛ خانه وكاشانه را به اجاره داديم و ديگر وسایل و امکانات  خود را فروختيم و راهى ايران شديم - ايران تهران -  وقتى من و مادرم به ايران آمديم من سيزده سال يا چهارده سال داشتم در تهران در مغازه‏اى مشغول كار شدم، همانجا كار مى‏كردم، خوب بود، روزگارم مى‏چليد، نان خود و مادرم را در مى‏آوردم، يك روز كه مغازه را بسته كردم و مى‏خواستم بروم خانه، كيف صاحب مغازه  در دست من بود، ناگهان مأمورها ريختند، و اوستايم را گرفتند، اورا بازرسى كردند، هيچ چيز نيافتند، وقتى کیف  را بازرسى كردند،  داخل کیف مقدارى هروئين پيدا كردند، او را دستگیر کردند،  و مرا هم به خاطر اینکه کیف در پيشم بود، گرفتند، بعد بردند زندان، اوستايم را اعدام كردند، و مرا چون سن و سالم به  بلوغ نرسيده بود زنده نگه داشتند و حكم ابد را برايم صادر کردند. پس از  17سال فرستاده‏اند تا در اينجا در خدمت شما باهم سفيد سنگ را به عنوان آخرین ارمغان ايران زیارت کنیم و بعد برويم به افغانستان، تا آنجا از نو لهجه وطنى را ياد بگيرم  و...
 قصه زندگى او بيش‏تر از شعرهاى حزن انگيزش، اطرافيان را تحت تأثير قرارداد، از آن روز به بعد  بود که همه  بچه‏ها او را مى‏شناختند، خبر مثل باد در ميان همه جماعت ‏پيچید كه آن مرد، همانی  كه هميشه دستمال ابريشمى بر دست دارد، شلوار كردى مشكى بر تن و دمپائى‏هاى دست ساخته زيبا بر پاى دارد؛ نامش هست آقارضا! هفده سال در زندان تهران بوده است و...

- -
 روز از نيمه خود گذشته است، همه آخرين جيره نانهاى سوخته و خمير خودشان را خورده‏اند، ولى همه به شدت احساس گرسنگی و ضعف می کنند، آنچه که برای من جالب بود این بود که همه حتى سوختگى هاي نان  را  هم خورده‏اند، و خميرهايش را نیز ولى هيچكس دلدردهم نشده است. با این حال اكثربچه ها رفته‏اند در هوا خورى، و همین چند لحظه را هم غنيمت مى شمارند در هواى باز! هرچند كه در
هواخورى افتاب به طور مستقيم مى‏تابد وهیچ اثری از سایه و سایه بانی وجود ندارد، چند عدد درختی که وجود دارد آنها هم متاسفانه دور از حریم حواخوری هستند، تا همه با دیدن سایه درخت و شرشر برگ درختان همیشه احساس حسرت آن را داشته باشند و...
تعدادی از مامورین اردوگاه مى‏آيند، اعلام مى‏كنند؛
- کسانیکه با  ماشينهاى شماره‏هاى - 8-7-6 ورامين و يك قم آمده اند، جهت تكميل پرونده آماده شوند تا به دفتر انتقال دهند.
کسانیکه هنوز موفق نشده اند تا فرم ها و پرونده های خودشان را تکمیل کنند  همه آماده مى‏شويم، در جلو نگهبانى قرنطينه مى‏ايستيم، بر اساس نمره ماشينها خارج مى‏ کنند، و به همان ترتیب همه را  در بيرون  به  صف مى‏کنند، سپس همه را مى‏برند در برابر واحد اطلاعات و پذيرش‏كه در كنار درب برقى قرار دارد، در آنجا  يكى يكى برای هرکس دوسیه ای تشکیل می دهند، و در این دوسیه ها اکثرا فقط اسامى را مى‏پرسند، ومابقى پرسشها یی را که در آن وجود دارد،  خودشان طبق خواست و ميل خود علامت گزارى مى‏كنند، در فرصتى كه او علامت گزارى مى‏كرد، من بخشى از پرسشها را به سرعت مرور می کنم و مى‏خوانم، اكثرا از دو جنبه آمارى و امنيتى تنظيم شده است، ولى همه شانرا خود سربازها پرميكنند، بدون اينكه چيزى از مهاجرين پرسيده شود ، پس از تكميل دوسیه، همه را در كنار همان درخت روز گذشته جهت بازرسى بازهم در صفهای طولانی ایستاده می کنند. تا پس از تلاشی به درون قرنطينه بازگردانند .


 شنبه  1378/6/6قرنطينه يك
 حال بازهم یک هفته دیگر گذشت، بازهم شنبه آمده است، یعنی یک آغاز نو،  در این آغاز نو همه اميد وارند كه کسانی را که قبل از ما به قرنطیه آورده اند، را به داخل كمپ انتقال دهند، و قرنطينه شاید  اندكى خلوت شود؛ همه در همین انتظار به سر می برند و ساعت نیز حوالی    9صبح  را به نمایش می نهد، مردان نگهبان درب کوچک آهنی را باز می کند و بعد هم درب هواخورى را! تا بچه‏ها بروند داخل صحن هواخورى! همه از داخل قرنطیه خارج می شوندف آفتاب نیمروز منطقه سخت سوزاننده است، بعضی داخل هوا خوری اقدام به راه رفتن می کنند و بعض دیگر بر می گردند داخل قرنطینه تا حد اقل از شر آفتاب در امان باشند، در همین هنگام بود که از طرف انتظامات اعلام شد،  وروديهاى روز پنج شنبه و جمعه جهت عكس گرفتن در داخل هواخورى جمع شوند، همه وروديهاى روزهاى فوق در داخل هواخورى جمع ميشوند.
طبق معمول حالا در اینجا شماره های اتوبوسهای که از شهرستان ها آمده است، برای همه شده است نوعی هویت، جدید به همین خاطر است که همه بر اساس اتوبوس شماره فلان از فلان شهر شناخته می شوند.
عكاس در حالیکه دوربينى برگردنش آويزان است وارد می شود و بعد مى‏گويد:
- هرنفر  150تومان جمع كنيد بابت عكسهايتان، تا پرونده تكميل شود و خود صحنه را ترک می کند.
 يك مامور با شلاق دم درب ايستاده است، يكى از مهاجرين بلند ميشود و مى‏گويد من را از سر كار بنائى آورده‏اند و هيچ پولى هم همراه ندارم مقدارى كه در جيبم بود، در اردوگاه ورامين خرج شد و حتى نفر پنج هزار تومانى را كه بابت كرايه اتوبوس از ما جمع كردند، را نداشتم و مهاجرين نفرى صد تومان كمك كردند و به مقامات اردوگاه تحویل دادند.
 مامور در حالی که شلاق خودش را در دست خودش چرخ می دهد، ميگويد:
 -خوب زبان صاف دارى افغانی کثیف!  حالا هم برو از هموطنات بگير، اونا که نمردند و......
 با شلاق چند ضربه محكم بر او ميكوبد و ادامه می دهد:
 - هر كس پول دارد، بايد به آنهايى كه ندارند بدهند، و گرنه اين شلاق همه تان را زيارت مى‏كند و ...
بر همین اساس است که حالا هر اتوبوس به علاوه یک هویت، یک هویت آماری هم پیدا کرده است و فرمان صادر می شود که هر کس از اتوبوس خودش پولهایش را جمع آوری نماید، به همین خاطر هست که مشخصا لیست اتوبوس ها را می خواند و بعد آمار هر یک از آنها را نیز اعلام می نماید که هر آمار چه مبغل پول باید بیاورند و تحویل بدهند.
این یک فرمان عمومی صادر می شود و ما مهاجرینی که از قم گرفتار شده ایم، تعداد مان  31نفر می باشد، که مبلغ قابل پرداخت   4650تومان می شود، که الزاما همه را جمع آوری می کنند، و هرکس ندارد دیگران به جایشان انداز می کنند، و یکی از دوستان همه آنها را برده تحویل می دهند و مامور صاحب، زير ليست علامت مى‏زند که اینها پول خودشان را رسانده اند.
پس از اینکه پولها را دقیق شمردند و تحویل گرفتند، بار دیگر در سالن بزرگی که چند روز پیش سرهای مان را در انجا تراشیده بودند، بردند و بعد همه را به صف ایستاده کردند به ترتيب، پرونده‏هايى كه تشكيل داده‏ بودند، را با برگه هايى تحويل بچه ها دادندف تا  از روی آن، شماره سريال زده شده را، بر روی سینه بچه ها آویزان نماید و بعد از آنها عکس بگیرند.  در اینجا باز بر اساس همان شماره سریاف بود که صف ها را منظم   نمود و بعد به ترتیب همه را عکاس باشی به پیش خود فرا می خواند و پلاکی را با نمره های خاص دوسیه تنظیم می نمود و بر گردن آدمها آویزان می نمود تا عکس بگیرد.
 عکاس یک پلاک دارد که هر بار هرکس که می رود فقط همان دو عدد آخر را تعویض می کند  و بعد بر گردن آدم آویزان می کند، و بعد بر روى صندلى مى‏نشاند و عكس ميگيرد، آن روز نوبت به ما نرسید، تعداد زیادی  آن روز از عکس گرفتن بازماندند و عکاس باشی همه را برای یک روز بعد وعده داد تا بیاید عکس های شان را بگیرد.و در پایان او اعلام می کند که من در  دفتر یاد داشت خود یاد داشت کرده ام، که چه كسانى پول داده اند!!


 يكشنبه  1378/6/7
صبح که همه از خواب برخواستند و بسیاری ها با شپشهای سفید سنگی سر و صورت خود را متبرک کردند، نگهبانها آمدند و گفتند؛  كسانيكه  از وروديهاى روز   5شنبه و جمعه پول داده اند و روز گذشته عکاس موفق نگردید تا عکس آنها را بگیرد، جهت گرفتن عکس، در داخل سالن بزرگ كنار قرنطينه‏ يك، به نوبت ردیف شوند، ونوبت بر اساس همان فرمهاى پرونده شان تنظيم   خواهد گردید. و من هم با همان دست شكسته‏ام که به شدت دردش افزایش یافته بود، رفتم و در نوبت قرار گرفتم.
 دستم بر گردنم آويزان است، چوبهائى را كه بر گرد دستم‏ شکسته بند بسته است، دستم را آزار مى‏دهد و سخت احساس نا خوش آيندى مى‏كنم، ولى هيچكس در اين قرنطينه از شكسته بندى چيزى  نمى‏فهمد و روز گذشته با اينكه درد سختى مى‏نمود وچند مرتبه اقدام به رفتن  به بهدارى نمودم،  ولى من را نبردند؛ولی چیزی که حالا سخت ذهنم را مشغول کرده است این است که راستی چگونه اين پلاك را بر گردن خود آویزان نگه دارم. زیرا همه آن را با دو دست خویش نگه می دارند، اما من که دستم به جای پلاک بر گردنم آویزان هست!!
 بالاخره انتظار به پايان ‏رسید و نوبت به من هم رسید؛  به درون خيمه كوچكى كه، در آن يك صندلى كوچك و گرد گذاشته شده بود،رفتم ؛ عكاس دوربينش را تنظيم کرد و بعد آمد  به سراغ من ، عكاس نگاهى به طرف دست شکسته و آویزان بر گردنم نمود و گفت؛
 - مى‏تونى اين دستد را بالا بيارى؟
 - يك مقدارى
 - همان  كافى هست !
 نمره های پلاك را تنظيم ‏كرد و بر گردنم آويزان نمود،  يك طرف آن را بر روى پارچه سفيدى كه با آن دستم را بسته‏اند تكيه داد، و سمت چپ پلاك را با دست چپم گرفتم، و عكاس يك عكس از سرکچلم گرفت،  درحاليكه پلاك همانند جنایت کاران بر روی دست شكسته‏ام ايستاده بود!!

 از سالن دراز و بی قواره بیرون می آیم و به داخل هوا خورى مى‏روم، بيرون از هواخورى درامتداد خيابانى كه از پيش واحد ادارى مى‏گذرد يكی از مامورین را مشاهده می کنم، كه با شلاقى بر پشت کسی می کوبد، که در حال کلاق پر رفتن است!
به شدت متاثر می شوم، یک بار دیگر سخنان فریبنده رهبر فقید ایران از برابر دیدگانم عبور می کند، "اسلام مرز ندارد" ما خواهان وحدت همه مسلمین جهان علیه استکبار جهانی هستیم و..."  اما حال با چشمان خود شاهد مجازات یک مسلمان هستم  و مهم تر از آن یک مسلمان! در حاليكه دستهايش بر پشت گردنش كلاف شده است و كلاغ پر مى‏رود و هر چند قدمى را كه او بر ميدارد، افسر هم يك شلاق بر پشت او مى‏كوبد.و او همچنان راه مى‏پيمايد، وقتى عميق‏تر نگاه مى‏كنم، می بینم او همان مرد ریزه میزه دستمال ابریشمی هست که روزهای اول با سرودهای زیبایش در قرنطینه حال و هوای دیگری بخشیده بود، رضا زندانی و...
باورم نمی شود، از کسانی که در آنجا ایستاده اند سوال می کنم؛
- آن مرد كيست؟
 - آقا رضا هست !
 - چرا كلاغ مى‏برند؟
 - آخر او رفته به نگه بانها گفته است كه اين چه وضعى هست كه شما در اينجا ايجاد كرده‏ايد ؛ نه آب هست، كه بخوريم و نه هم وضعيت نظافت و توالت اينجا درست است چرا؟  آخر شما كه مسلمانيد! اين انسان‏ها هم مسلمان مى‏باشند؛ اينها هم نمازمى‏خوانند و خداوند را عبادت مى‏كنند وحتا اگر هم مسلمان نباشند لا اقل انسان كه هستند... چرا اين مردم به خاطر فقدان آب، بر خاكهاى پر از ميكروب و چرك روى بتونها و پتوها تيمم كنند، تا خدايشان را عبادت نمایند، آيا اين صحيح مى‏باشد كه یک نفر براى نوشيدن يك جرعه آب حد اقل نيم ساعت در نوبت باشند و...
حال او را  برده‏اند وشكنجه مى‏كنند، آقا رضا از انتهای خیابان در حال بر گشت مى باشد و در مسیر برگشت او را مجبور مى‏كند تا پاى مرغى راه برود، يعنى دستهاى خود را از مچ پا هايش بگيرد و با نوك پنجه راه برود واو هر باري كه كف پايش بر زمين اثابت مى‏كند يك ضربه شلاق بر پشتش اثابت مى‏كند.


 سه شنبه1378/6/9
ورود به كمپ 
 بالاخره مرحله دوم تحویل دهی بر گه‏هاى شناسائى آغاز شد، اسامى را مى‏خوانند، من هم مى‏روم برگه‏هاى شناسائى خود را كه برروى آن عكس با پلاك چسپانده شده است را مى‏گيرم و بر می گردم، در داخل هواخورى تا مرحله دوم انتقال به داخل كمپ آغاز شود، پس از انتقال مرحله نخست انتقال به داخل کمپ ها اندكى وضعيت قرنطينه بهتر شده است، زيرا چند شب پيش آمار حتا از سقف  500نفر هم گذشته بود، ولى روز گذشته بخشى از وروديهاى پنجشنبه را به  داخل قرنطينه انتقال دادند، و امروز هم برگه‏هاى ورود به اردوگاه  را برای ما هم  تحويل داده‏اند، انتظار می رود،تا ساعت ديگر،اعلام خروج از قرنطینه و دخول در کمپ را صادر فرمایند.
 همه بچه ها در حالتی از انتظار قرار دارند، خسته و سرگردان، مأیوس و نا امید قدم می زنند، در همین حال يكى از ماموران مى‏آيد و مى گويد:
-  وروديهاى پنج شنبه و جمعه كه برگه‏هاى شان را تحويل گرفته‏اند، جهت انتقال به كمپ آماده شوند، همه مى‏روند حاضر ميشوند و با دوستانی که تازه در داخل قرنطینه آشنا شده اند، و در داخل قرنطينه مى‏مانند؛ خداحافظى مى‏كنند و  قرنطينه را برای آنهائی که در آنجا هستند و سر انجام برای ایرانی هایی که ستمگرانه آن را با دستان افغانهای اسیر ساخته اند، ترک می کنند.
همه بچه ها را در صف های  15نفرى منظم می کنند، و سپس برگه هاى شان كنترل مى‏گردد و بعد همه به سوى كمپ رهسپار می شوند، در مسير راه از جلو واحد ادارى عبور مى‏كنند، خيابان به سوى دشتى سر سبز ادامه پيدا مى‏كند، كه بخشى از زمينهاى وسيع محوطه اردوگاه را زراعت كرده‏اند، ومامور همراه ما به سمت راست مى‏پيچد از مقابل تابلو بهدارى اردوگاه عبور مى‏كنیم و در برابر عمارتى که نسبتا لوکس ساخته شده است، همه را وادار می کنند تا بر سر پای خودشان بنشینند، و بر فراز ساختمان لوحه ای کوچک نوشته شده است "انبار،  در مقابل "انبار"؛ عمارت ديگرى وجود دارد كه بر روى آن نوشته شده است؛ واحد فرهنگى، كه  ازاین سالن واحد فرهنگی پیداست که به حیث سالن غذاخورى مامورين استفاده مى‏كنن، و ما بقى خاك گرفته است و گويا اگر بازرسى به آن طرفها عبور ننمايد خاكروبى هم نمى‏شود!  در برابر "انبار" مردى هيكل‏مند وناموزون وبا دماغى نا متناسب از بچه ها پزيرائى مى‏كند، اين مرد كه مسئول "انبار" مى‏باشد در قبال مهاجرين موظف استتا موارد ذیل را انجام دهد:
 1- تفكيك نوجوآنها از ميان ديگر مهاجرين
2-  صدور كارت آذوقه
3-  ارائه ظروف
 - 4ارائه پتو و ...
 این مرد چاق و با اندام نا متناسب،  در هنگام تفكيك و دسته بندى مهاجرين وصدور كارت و... كه مجخز به يك كابل سیاه برقی بود، به دست مشغول انجام وظيفه بود از جملاتى از قبيل:
 - 1مادر سگها - مادر سگ
  - 2پدر سگ - پدر سگها
  - 3حروم زاده
 4-  آشغال
5-  انگار دنبال مال باباشون اومده و...  استفاده می کرد.
 "انبار" دار پس از تفكيك نوجوآنها اقدام به تنظيم صفهاى جديد مى‏كند كه هر صف   15نفر در خود جای می دهد وسپس اقدام به صدور كارت آذوقه مى‏كند، كه هرچند در آن کارت لیست بلند و بالائی از مواد خوراکه وجود دارد، اما به گفته آنهائی که بارها در اینجا گرفتار شده اند، تا ده روز قبل از آمدن کدام هیئت خارجی همیشه فقط ميتوان جيره نان دريافت نمود وبس! این کارتها را از میان 15 نفر به یکی از مهاجرين به عنوان نماينده آمار آنها تحويل مى‏دهد، ونام آن فرد را بر پيشانى كارت مى‏نويسد. بعد از عمليات صدور كارت آذوقه اعلام مى‏كند كه تمام نمايندگان آمارها به علاوه يك نفر ديگر بيايند، در كنار ديوار صف بگيرند.
وقتی نمایندگان هر آمار به علاوه یک نفر کمکی می روند، در صف جدید قرار می گیرند، به ترتيب هر نفر:
1-  یک عدد كترى‏سياه (تمام ظروف سياه مى‏باشد) وكج و معوج
 2- يك عدد ديگ بى سر 
3- ده عدد ليوان روى
4- يك يا دو عدد قاشق دسته شكسته
5- پنج عدد كاسه وپيش دستى ويك چراغ بالر تحويل ميدهد، كه همه آنها را بر روى كارت آذوقه يادداشت مى‏نمايد تا روز آخر باز بر همان اساس تحويل بگیرند، و بعد اعلام مى‏كند كه جهت دريافت پتو متعاقبا از طریق بلند گوهای بند اعلام می شود و بیائید.
همه بچه ها به ترتيب آمارها، به سوى كمپ فرستاده می شوند؛ نو جوانان را به سوى كمپ يك (كه در مقابل كمپ دو قرار دارد) مى‏فرستند و ديگران را به سوى كمپ 2 راهنمائی مى‏كنند.
وقتی آدم از کنار کمپ یک عبور می کند،  درآنجا فقط تعدادى معدود چادر به چشم مى‏خورد و انبوهی از آدمهای افغانی که از سطح کشور ایران دستگیر شده اند، و تنها ویژگی شان خرد سال بودن همه آنهاست، که توجه آدم را به خود جلب می کند، و این سوال در ذهن آدم نقش می بندد، که راستی خانواده های این اطفال اینک در کجا به دنبال آنها می گردند؟ و آنها پس از اخراج از ایران به دام چه کسانی در آنسوی مرز خواهد افتاد؟ پرسشهایی که هیچ پاسخی را آدم برایش نمی یابد!
 ما به داخل كمپ دو وارد مى‏شويم، مهاجرين براى استقبال ازما و شناسائى دوستان و آشنآيان احتمالى خود، ديوار انسانى‏اى را ايجاد كرده‏اند كه ما ناچار هستيم از ميان آنها عبور كنيم.  ما از میان این دیوار انسانی عبور می کنیم و از پس ديوار انسانى، عمارتی به چشم می خورد که چشم انسان را به خود مجذوب می نماید، اما لحظاتی دوام نمی کند که این تنها عمارت لوکس سرويس توالت مى‏باشد!! وقتی همچنان از میان این ديوار انسانى پیش می رویم، تعدادى خانه‏هاى به چشم مى‏خورد كه سقف آن دايره مانند ساخته شده است  اول تصور می کنم که ما را در یکی از این اتاقها جای خواهند داد، اما این تصور دیری دوام نمی کند، که ما وقتی از میان این دیوار انسانی خارج می شویم، تازه بر روی سکوهایی می رسیم که همه وسایل خود را بر روی آن قرار می دهند و به همان شکل آمار 15 نفری در کنار هم جای می گیرند، زیرا این آمار است که در اینجا سرنوشت مشترک دارند، رزق و روزی مشترک، زندگی مشترک، و آزادی مشترک!!
 در کمپ 2 اردوگاه وکیل آباد   تعداد  120عدد آلونک وجود دارد  كه نه درب دارد و نه پنجره‏اى که بتواند محافظ گرما و سرما باشد، صرفا دو عدد دیوار که سقفی گنبدی در خود دارد، و یک سوراخ یک متری که به آن درب می گویند، و نام آن را  اطاق ياد مى‏كنند در عصرتجدد و مدرنيته!!  و همچنین تعداد   19 عدد سكوی سیمانی  ساخته شده است از بتون كه بايد بر روى آنها خيمه زده شود، اما هیچ اثری  از خیمه نيست.
همچنین؛ تعداد آمارهاى موجود به  147آمار ميرسد  (قابل یاد آوری است که این آمار صرفا تا تاریخ فوق بود، در حالیکه خروجی های اردوگاه مدتها بود که متوقف بود، و همچنان ورودی رو به افزایش!!)
جمع كل آمارها    
147*15=2205
 ظرفيت كل‏اطاقها   120*15=1800
 كسانيكه بر روى سكومى‏مانند    27*15=405
    =*=

 عقربه‏هاى ساعت از  4بعد از ظهر هم گذشته است، من به دنبال فروشگاه مى‏گردم تا دفترى تهيه كنم و کار   باز نويسى خاطراتم را از روى كاغذهاى سيگار که در داخل قرنطینه نوشته بودم، را آغاز نمایم،  ولى هرچقدر می گردم، اثری از فروشگاه پیدا نمی کنم، اما در کنار جدول مى‏بينم تعدادى از مهاجرين دست فروشى مى‏كنند؛ چاى خشك دارند، خربزه‏هاى كال و گنديده دارند - كشك دارند و بعضى‏هاى شان قلم و دفتر هم دارند، به سرعت پول خود را آماده می کنم، و  مى‏روم يك عدد خودكار و يك عدد دفتر  40برگ خریداری می کنم، تا بتوانم به طور روزانه هم خاطراتم را بنويسم، و هم آن مجموعه کاغذ پاره های که در داخل قرنطینه تنظیم نموده بودم را باز نویسی کنم، در همین زمان است که صداى بلند گوها بلند مى‏شود و از مسئولين آمارهاى كه امروز وارد كمپ‏ها شده‏اند مى‏خواهد جهت در يافت پتو به "انبار" مراجعه كنند!
 همه مسئولين آمارها باكارت آذوقه مى‏روند جلو درب کمپ منظم در صف قرار می گیرند تا درب کمپ را باز کنند و آنها را تا  "انبار" ببرند، و برای شان بدهند، اما برای کسانیکه در صدر صف بودند،  تعدادى پتوى كهنه دادند، و بعد اعلام می شود، تمام پتوها تمام شد؛ مسئول امار ما با لجاجت مى‏رود تمام "انبار" را مى‏گردد فقط  5  عدد پتوى سوراخ، سوراخ پيدا مى‏كند و به همراه خود مى‏آورد براى  15نفر!
 در جمع 15 نفره  ما   2نفر از برادران "هراتى "هستند كه تازه از "زندان وكيل‏آباد" آزاد شده‏اند و آوردنشان اينجا، آنهاهركدام  5و  7سال به جرم قاچاق مواد مخدر در زندان بوده اند،  این در حالی است که به گفته خودشان بدون اينكه جنسى از آنها گرفته باشند آنها را به چنین مجازاتهایی محکوم کرده اند. و در اینجا امتيازى كه دارند اين هست كه از نظر كمپل شخصى و لباس هيچگونه کمبودی ندارند.
هوا کم کم در حال تاریک شدن است، که باز هم صدای لاسپیکرها بلند می شود و  اعلام مى‏كند وروديهاى امروز جهت دريافت نفت به "انبار" مراجعه‏كنند؛ هر آمار در هفته يك گالن  20ليترى نفت سهميه دارند، يكى از برادران مى‏رود، گالن نفت را مى‏گيرد، و مى‏ايد و سپس  ازهمه مقدارى پول جمع مى‏كند و مى رود يك پاكت چاى هم مى‏خرد و مقدارى هم آب را در قابلمه بار مى‏گذارد تا جوش بيايد،پس از جوش آمدن آب در دیگ، اولين چاى را در اردوگاه خورده باشيم!!
 آب در داخل دیگ مى‏جوشد و مقدارى هم چاى خشك در داخل دیگ مى‏ريزند تا دم بكشد و بعد از چند دقيقه‏اى چاى دم مى‏كشد و شروع مى‏كنيم به ریختن چای در داخل گیلاسهای رویی و گیلاسها چنان داغ می شود، که نمی شود دست خود را به آن نزدیک کنیم، هنوز یک قورت چای نخورده ایم که رگبار باران شروع به باريدن مى‏كند اين بارش تا حدود  10دقيقه‏اى ادامه پیدا می کند، که در نتیجه  همه منطقه را خيس ومرطوب مى‏ نماید.
 محوطه كمپ ساكت و آرام مى‏شود زيرا همه كسانيكه داراى آلونك بودند پناه بردند به داخل آلونكهايشان و بقيه نيز در كنار و گوشه‏اى پناه گرفته اند  تا باران پايان پذيرد، پس از باران باد شديدى وزيدن مى‏گيرد، که همین باد شدید باعث می شود تا حدود ساعت  11شب همه سكوها خشك ‏گردد،( سكوها از سطح زمين تقريبا  50سانت بلندتر مى‏باشند) ولى شب به قول مهدی اخوان ثالث "بسی ناجوانمردانه سرد است"،  دوستان لطف مى‏كنند به خاطر دست شكسسته‏ام يك عدد از آن  5پتو را به من مى‏دهند، به خاطر دست شكسته‏ام كه سرما نخورم و تعدادى از هم اتاقی ها هم توانسته‏اند از دوستانى كه در آلونك ها يافته‏اند، يك يا دو عدد پتو قرض تهيه كنند، و دو پير مرد آمار ما را هم دونفر از وطن پرستان  گفته‏اند كه شب بيايد دراطاق آنها سر كنند، تا از گزند سرما در امان بمانند.
پاسی از شب گذشته است،  اطاقها چراغ‏هاى موشى خودشان را خاموش كرده‏اند، بعضى ها هم روشن گذاشته‏اند ولى همه خوابيده‏اند هيچكس بيدارنيست، انسانهائى كه بر روى سكوها هستند و هيچ خيمه و پناهگاهى ندارند؛ بعضى‏ها چند نفر بر زير يك يا دو پتو چفت خوابيده‏اند، و همديگر را بغل كرده‏اند تا سرما نخورند، ولى سرما همچنان مقتدرانه ‏تر از ميان سوراخهاى پتو نفوذ مى‏كند و گرماى بدنشان را به تحلیل می برد!!
 هوا ناجوانمردانه سرد است، باد سردی هم می وزد، بعضیها ناچار ميشود بگريزند،اما در کجا؟ ناچار هستند، در ميان فا صله سكوها شروع می کنند به رواه رفتن، میان سکوها برای خود  شكل كوچه‏هاى چند متری را دارد، و بعضا شروع به دویدن و نرمش ‏ميكنند.
 من هم با آن دست شکسته ام دیگر تاب سرما را ندارم از جایم حرکت می کنم، به طرف دستشوئی ها می روم، داخل سرويس توالت پر از آدم هست، آدمهائى كه از هجوم سرما گريخته‏اند و كسانيكه واقعا توالت نياز دارند هم در آنجا برای رفع ضرورت آمده اند، اما تو گوئی همه اردوگاهیان در انجا جمع هستند!!
باز می گردم، در کنار سایر دوستانی که باقی مانده اند، پتوهاى زندانيان را باز مى‏كنيم، و برروى خود مى‏اندازيم و هرنفر از گوشه‏اى پاهاى خود را در زير پتوها دراز مى‏كنيم و به یکديگر مى‏چسپيم تا گرم بيائيم ولى باد از بالا و سرماى بتون مرتوب از پائين يكى يكى بچه‏ها را فرارى ميدهد، من هم پتوى خودم را مى‏گيرم و مى‏روم با يكى از هم آماريها كه ازقم باهم تا اینجا رسیده ایم، هردو در زير يك پتو مى‏رويم در برابر درب ورودى يكى از اطاقها اتراق مى‏كنيم.
 آنجا باد نمى‏ايد، همانجا مى‏نشينيم و بعد رفيقم مى‏رود و من همانجا پتو را بر گرد خود مى‏پيچم، و در پناه ديوار دراز مى‏كشم و خوابم مى‏برد!  پس از ساعتى از خواب بيدار مى‏شوم، احساس مى‏كنم تمام اندامم را سرما فرا گرفته است، دست و پايم كرخت شده است، بى احساس شده، و گویا دیگر اسیر سرما شده ام،  احساس مى‏كنم سرما تا اعماق وجودم نفوذ نموده، بر خود مى‏لرزم، سعى مى‏كنم از جايم بر خيزم؛ اما  نمى توانم از جایم بر خیزم، سرما همه وجودم را فرا گرفته است، پاهایم دیگر از خودم نیست، در وجودم احساس زیادی می کنمش، دستهایم که همیشه وسیله ای برای همه کارهایم بوده است، دیگر به دردم نمی خورد، تلاش می کنم تا  اندك اندك بدنم را با ‏مالیدن به حرکت در آورم،  حركتهاى آرام را  شروع مى‏كنم و بدنم كم كم گرم مى‏شود، از جايم بر مى‏خيزم، آرام و آهسته، از میان کوچه های ساکت و آرام کمپ به سوی دوستان مى‏روم و دوستان بر روی همان سکو تنها دو نفر مانده اند و تمام پتوها را به گرد خودشان پیچانده اند و دیگر هیچ اثری از دیگران وجود ندارد.
شاید بد نباشد که یاد آوری کنم این سرما بار دیگر در تاریخ  يكشنبه   1378/6/14نيز تكرار شد.

هیچ نظری موجود نیست: