یونس حیدری
من زمانها یی که نمی دانم به دنیا امده بودم یا
نیامده بودم، پدر کلانم این دنیا را ترک کرده و مرده است، می گویند جنازه اش را در
پیش دروازه سخی دفن کرده اند، آن زمانها که او مرده بود، قبر بسیار کم بوده است، حالا
که قبر زیاد شده است، کسی هم نمی داند قبرش کجا هست، شاید برایم دانستن یک قبر هم
مهم نباشد، او نوبت خودش را بر روی زمین خوب یا بد سپری کرد و رفت، حالا از زنده
ها برای او کاری ساخته نیست، همانگونه که او هم برای زنده ها کاری انجام داده نمی
تواند، با این حال هر وقت دلم می گیرد، سری به قبرستان می زنم، نمی دانم چرا، ولی
گاهی وقتها این کار را می کنم، در سکوت قبرستان، حال شاعرانه ای به آدم دست می
دهد، اصلا گاهی آدم احساس می کند که آبستن یک مثنوی شعر شده است، اما ناگهان متوجه
می شوی که شعر در درونت پیش از آنکه متولد شود، جوانمرگ می شود، بی آنکه از تو دور
شود، دوباره در مویرگهایت باز می گردد و نیست نیست می شود.
نه نه اصلا احساس می کنی در درونت کلمات شناور می شوند،
کلمات در درون انسان با یکدیگر معاشقه می کنند، و با هم دیگر محفل شادمانی بر پای
می دارند، احساسی که در هیچ کجای دیگر برای انسان دست نمی دهد، شاید جای دیگر در
کابل وجود نداشته باشد که بتواند اندکی در آنجا انسان در سکوت و آرامش سیر کند.
یک روز که رفتم بر سر قبرهای خاکی، احساس کردم
صدا هایی بسیار مرموزی در حال تبادله است، شک کردم، هر چند که فلسفه نخوانده ام تا
ذهن شکاکی داشته باشم، اما شک های معمولی در وجودم ریشه دارد، هیچ چیز را نمی
توانم به راحتی قبول کنم، همچنین به خیلی چیزها خیلی زود شک می کنم، و این شک ها
همیشه باعث می شود که به نتایج شگفت انگیزی هم دست پیدا کنم.
سکوت سرشاری بر همه قبرستان سایه افکنده بود، من
در رویا های خود غرق بودم، که ناگهان احساس کردم، از میان دو گور صدا هایی بسیار
ضغیف به گوش می رسد، صدا ها شبیه گفتگو بود، اما من نتوانستم چیزی بفهمم، به ارامی
در جای خود نشستم، احساس کردم که این صدا ها ادامه دارند، ولی من نتوانستم چیزی
بفهمم، خیلی تلاش کردم که باید این صدا ها را در آن سکوت رد یابی کنم، ایا براستی
در میان گورها صدا یی هم از مرده ها به گوش می رسد، یعنی ممکن است که مرده ها باهم
سخن بگویند؟ سلسله اعصابم داشت به هم می ریخت، نمی توانستم باور کنم صدایی را
شنیده ام، ولی واقعیت این بود که صدایی به گوشم رسیده بود، این صدا همچنان ادامه
داشت، به همین خاطر فکر بکری به ذهنم رسید، هنوز تا شب خیلی فرصت بود، من می
توانستم که بروم ریکاردر را بیاورم، اگر صدایی وجود داشته باشد آن را ریکارد و ثبت
نمایم، بعد باز آن صدا را از نو از طریق ابزار های بلند کننده صدا گوش کنم.
××
شب شده بود، سکوت بر همه جا حکم روایی می کرد، من ارام ارام در میان همان دو
گوری که از آن صدا های ممتدی را شنیده بودم، آمدم به ارامی ریکاردر را فعال کردم و
در گوشه ای قبر قرار دادم، و خودم صحنه را ترک کردم، صبح زود برگشتم، هنوز در محوطه
قبرستان کسی به چشم نمی خورد، ریکاردر را از جایش بر داشتم، به سرعت به خانه رفتم،
ریکاردر را به لب تام نصب کردم، همه انچه را که ثبت کرده بود را در لب تاب کاپی
کردم، بعد شروع به باز کردن نمودم تا ببینم صدایی به گوش می رسد یا نه، بعد از چند
دقیقه ای اول صدای واغ واغ چند سگ به گوش می رسید، بعد صدای سگها زیاد تر شد، جدال
سگها شنیدنی بود، شاید هم سکها محفل برای خودشان دایر کرده بودند، دور از چشم
آدمها بر سر قبر مردگان جشن و پایکوبی داشتند، اما این جشن و پایکوبی دیری دوام
نکرد، باز سکوت بخشهایی از ریکاردر را اشغال کرده بود، اما دیری این سکوت امتداد
نیافت که شکسته شد، درست بود همان صدا هایی را که من شنیده بودم، باز به گوش می
رسید، صدا خیلی اهسته بود، ولوم لب تاب را تا آخر بلند کردم، چیزی نصیبم نشد، رفتم
از پستوی خانه لاس پیکر ها را آوردم، به لب تاب نصب کردم صدا را بلند کردم، تا
جایی که قابل فهم شود، درست بود من اشتباه نکرده بود، صدای دو انسان بود که با یک
دیگر صحبت می کردند، یک زن و یک مردبود، چند باری این صدا ها را گوش دادم، برایم
جالب بود، قلم و کاغذ را گرفتم و شروع کردم به باز نویسی گفتگوی مرده ها!!
-
گل مراد جان دیدی امروز سر قبر من چه خبر
بود؟
-
نه چه خبر بود، من امروز همه اش با خاطرات قدیم
گذراندم، این روزها هرکس سر قبر من می اید یک موبایلک دارد، هی با ان چت بازی می
کند، پیامک می دهد، و هی کارهایی می کند که مغز مرا خراب می کند، تازه وقتی کسی
برایش هم زنگ می زند می گوید رفتم زیارت، خبر ندارد که از خانه به نام زیارت بیرون
زده و آمده در گورستان و در اینجا هی چت
می کنه و....
-
هی های هوی نگوی، از تو که خوب است همی رقم
ادمها سر قبرت می اید، ولی از مه یک چند نفر می اید، که فقط کارش درس خواندن است،
صبح تا شب می اید اینجا سر قبر می نشیند، با قلم و کاغذ معادله های خیلی سخت سخت
حل می کنه امروز یک نفر برایش زنگ زده بود، مالوم بود که نفر برایش خیلی عزیز بود،
از همین خاطر همه گپ های دل خودش را برایش می گفت؛
-
خو قصه کو، مه که از دست این چند فیشنی که می
آیند هی دروغ می گویند، پشت تلفن هایش مانده شده ام، کاش می شد زنده شوم، و بروم آنها
را از سر قبرم دور کنم، احساس می کنم که روی قبر مرا با دروغ گفتن هایشان نجس کرده
باشند!
-
پشت تلفن می دانی چی می گفت؟ می گفت که من بعد
از اینکه لیسانسم را گرفتم می روم برای گرفتن ماستری و بعد هم گرفتن دکتری، بعدش
می ایم وارد بازار کار می شوم، در بازار کار یک کمپنی کلان چند ملیتی را در
افغانستان احداث می کنم، در این کمپنی اقدام به تولید اجناس مورد نیاز بشر می کنم،
و این اجناس تولید شده را در افغانستان و تمامی کشورهای جهان صادر می کنم و...
از پشت تلفن فکر می کنم برایش گفت؛ که تو چگونه می توانی با
چین رقابت کنی، چینی که حتا برای زنان سنتی افغانستان هم چادری تولید می کند و با
قیمت ارزان به اینجا صادر می کنند، جوانک که هنوز ریش و بروت هم نداشت، گفت، در
جهان تولید و صادرات چند اصل بسیار مهم است، یکی اینکه مواد خام از خودت باشد، دوم
اینکه نیروی کار ارزان باشد، افغانستان یک کشوری هست بسیار فقیر و به تناسب فقری
که دارد نیروی کار فراوان هم دارد، ما می توانیم از این نیروی کار ارزان نهایت
استفاده بهینه را انجام بدهیم و از سوی دیگر مواد خام هم داریم، ما در افغانستان
همه چیز داریم، نفت داریم، که از مراحل تصفیه نفت دهها نوع کالا و جنس ساخته می
شود، آهن داریم، زغال سنگ داریم و...
ایقه گفت که مه داخل قبر که با تمام توانم گوش می کردم،
مغزم جای نگرفت، همی بود که تنهایی نشستم و گریستم، می دانی چرا گریستم؟
-
نه چرا گریستی؟
-
آخر به یاد جوانی های خودم افتادم، آن زمانها که
ما جوان بودیم، هیچ کس نبود از این چیزها در گوش ما فرو کند، در اطراف سینمای
پامیر پل یک پیسه ای دهها قمار خانه بود، صبح تا شب می رفتیم آنجا قمار می زدیم،
شب هم که خانه می رفتیم پدرم ما را به زور به مسجد می برد، در مسجد ملا ما را
نصیحت می کرد، و حرف ملا هم همیشه این بود، که دنیا همانند یک پل است، در این پل
جایی برای ماندن نیست، حتما باید از آن عبور کنی، سرای اخرت سرای دائمی برای
ادمهاست، انسانها فقط باید تا در این دنیا است ترک دنیا کند، تا به خدا برسد، می
گفت انسان را خداوند خلق کرده است تا فقط و فقط عبادت او را کند، ذکر او را بر لب
داشته باشد، عشق او را در دل داشته باشد، محبت او را در قلب داشته باشد، اگر در
قلبش محبت کس دیگر و چیز دیگر جای گرفت از خدا دور می شود و انسانی که از خدا دور
شد مورد غضب او قرار می گیرد و.... ولی جوانهای امروز این رقم فکر نمی کنند،
جوانهای امروز به دنبال قمار و ... نیست،
همه شان درس می خوانند، آنها وقتی سر قبر من می ایند و با یکدیگر صحبت می کنند، من
حسرت می خورم که کاش دوباره زنده می شدم و این رقم زندگی می کردم، آنها با یکدیگر
می گویند، فقر بی سوادی بن مایه همه بد بختی ها، رنج ها، و عقب ماندگی بشر است،
تازه انسان فقیر جایی در بهشت هم ندارد، انسان وقتی فقیر شد چشمش به دنبال مال و اموال
مردم است، بعضی وقتها هم از سر ناچاری به اموال کسی رحم هم نمی کند، ولی وقتی بی
نیاز شدی به جایش دست خیر پیدا می کنی، وقتی دست خیر داشتی همه زبانها و همه دلها
دعا گوی تو هست، و بهشت هم جایی برای نیکو کاران می باشد، این چیزی هست که من و تو
در اینجا همه روزه می بینیم مگر نه بی بی بانو؟
-
واقعن که راست می گویی، من و تو که بی پیسه
بودیم، می بینی سالهاست که در برزخ میان بهشت و جهنم همچنان سرگردان هستیم، با
اینکه گوشت و پوست ما را همه مورها وموریانه ها و مارها و... نوش جان کرده اند،
ولی ... با این حال خوب است که سر قبر تو این رقم آدمها می آید، سر قبر من که فقط دختر بچه های فیشنی می ایند، و با هم از
عشقها روز مره می گویند و وقتی می بینم این همه ازادی به دخترها داده می شود امروز
واقعن احساس مشمئز کننده ای برایم دست می دهد، و بعد به یاد آن دوران می افتم که
ما وقتی دختر بودیم، در خانه صبح تا شب کار می کردیم، ولی حتا نزدیک یک مرد نا
محرم هم شده نمی توانستیم، به یاد دارم وقتی مرا به خانه شوی داد هیچ کس از من
نپرسید که تو بچه فلانی را می خوای یا نمی خوای، یک وقت خبر شدم که قرار است مرا
عروسی کنند، جالب تر آنکه شوهرم هم مرا ندیده بود، با اینکه عقد مان را بسته
بودند، و دهانه اسب را هم گرفته بود، ولی تا خانه اش که نرسیده بودم، مرا ندیده
بود، بعدها خودش نقل می کرد می ترسیدم که شل، کور، لنگ و... نباشی چون یک کسی زن
آورده بود، وقتی خانه رسیده بود، تازه دیده بود که یک چشم نداشت و... ولی حالا
دخترها این قدر ازادی دارند که از مردها بیشتر، حالا خودشان خود را برابر مرد ها
انسان می دانند، و مثل همین امروز که ...
-
دورانی که ما و شما زندگی می کردیم هیچ چیز را
نمی فهمیدیم، همه چیز بر اساس همان زیست حیوانی بود، تنها تفاوت ما با حیوانات در
همین گویندگی ما بود که آنهم بیشتر از
علوفه گوسفندان در اطراف و در شهر بیشتر از جنگ بر سر برد و باخت قمار وجود نداشت
و...
-
هیچ کس زن را که در کتله انسانی ارزش برایش قایل
نبود، ولی کاش مردها برای خودشان ارزشی قایل می شدند، کاش ما که مرد بودیم می
فهمیدیم که انسان دارای قدرت بی انتها است، انسان دارای قدرت خلاقیت و آفرینش گری
می باشد، ما در نهایت حتا یک دسته بیل خوب هم نمی توانستیم تولید کنیم، هیچ گاه به
عظمت فکر انسان پی نبرده بودیم، چون همیشه برای ما طلقین شده بود که دنیا فنا شدنی
است، نباید به فکر زر اندوزی بود، به همین خاطر اکثریت مردم فقیر بودند، از انسان
فقیر برای فرزندان اش به جز فقر میراث دیگری باقی نمی ماند، و این دور و تسلسل
همچنان ادامه پیدا می کند تا...
-
امروز یک دختر امده بود داشت با موبایلش صحبت می
کرد و می گفت خدا مرد را بر زن و یا زن را بر مرد بر تری ....
دیدم ریکاردر خاموش است، ادامه صحبت ها به علت خالی شدن
شارژ ضبط نشده بود، و شبهای دیگر هم رفتم ریکاردر را بر سر قبر گذاشتم اما به جز
سکوت چیزی نبود، شاید مرده ها هم اسباب کشی کرده بودند و رفته بودند جای دیگر !!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر