یونس حیدری
پای شبکه تلویزیونی "عقره" نشسته بودم، دخترکم هم
هی از کت و کولم بالا می رفت، ارام نمی گذاشت، هرچی شبکه های دیگر را هم گشتم،
کدام برنامه با آهنگ های موزون نداشت، تا دخترکم مشغول رقص شود، چون این پدر سوخته
این روزها سخت رقاصه شده است، تا یک موسیقی شاد از تلویزیونها نشر می شود، او شروع
می کند به تکان دادن دستهایش، احساس می کنم در آینده رقاصه بزرگی خواهد شد، هرچند از حالا نمی توان چیزی را دقیق پیش بینی کرد،
چون انسان موجود شگفت انگیز است، یک روز در کام انسان چیزی بسیار با مزه است، اما
فردای آن روز معمولن همان چیز برایش بی مزه و بی اهمیت است، نمی دانم شما چقدر این
چیز ها را تجربه کرده اید، ولی من خیلی زیاد در زندگی ام با آن بر خورد نموده ام،
به هر حال مشغول بازی با دخترکم بودم که تلویزیون اعلان کرد، یک اعلان فوتی:
باز گشت همه به سوی
گورستان است!
قابل توجه همه ریش داران وبی ریشان، جوانان و مومنین!
مرحوم مغفور شادروان حاجی بیگ شامگاه روز گذشته بر اثر خنده های گریه دار
بسیار، دار خالی را ترک کرده و به سوی جاودانگی اقدام سفر نموده است، جنازه مرحوم
عصر امروز ساعت 2 از خانه ایشان به سوی گورستان کوه قوریغ بدرقه خواهد شد.
دوستان و آشنایان مطلع باشند، همچنان مراسم فاتحه خوانی
فردا ساعت 1 الی ختم در تکیه خانه کلان کارها واقع در دشت برچی دایر خواهد گردید.
این یک اعلان تجارتی بود
وقتی این اعلان را تلویزیون نشر می کرد، عکس مرحوم را هم
گذاشته بود، راستش مرا از بازی کردن با دخترم باز داشت، احساس مرگ همه وجودم را
فرا گرفت، و با خود گفتم، بیچاره "بیگ" چی همه زحمت کشیده بود، آخرش هم
با یک خنده گریه آلود، از این خانه رفت!
بیگ را سالها بود که می شناختم، اهل فضل و اهل قلم و اهل
مزه بود، حرفهایش هیچ وقت تیز نبود، همیشه چاشنی طنز همراهش بود، وقتی پای سخنانش
می نشستی نمی شد که دهانت را جمع کنی، همیشه دهن ادمهای که گرد او می نشستند تا
بنا گوش باز بود، خوب او هم از این کارهایش لذت می برد، ولی با همه حرفها او زیاد
هم آدم سبک نبود، با اینکه همه را خنده می داد، ولی واقعیت این بود که خیلی چیزها
را می فهمید، به همین خاطر هم بود که همه احترام او را داشت، اما یک چیز دیگر هم
بود، که دو چیز دیگر هم در زندگی داشت، یک اینکه فقیر بود، دیگر اینکه باورها خاص
خودش را داشت، راستش هیچ کس را مثل او ندیده بودم، خوب بلد بود همه را دست به سر
کند، دور خودش پیچ بدهد ولی هیچ گاه اجازه ندهد که به درون او نفوذ کند، در مهار
نفوذ افراد به داخل ذهن او مهارت خاصی داشت، با این که بذله گو بود، اما خیلی
مرموز هم بود، یک راز دار واقعی هم بود، اما باورهایش با همه مردمانی که من می
شناختم، فرق داشت، او کمتر از باورهایش به کسی چیزی می گفت، به همین خاطر همیشه
احساس تنهایی می کرد، چون واقعن کسی نبود که او را درک کند، یک روز من بودم و او
بود و یک پاکت سگرت، که هردو در کشیدن آن با هم نا خود آگاه مسابقه گذاشته بودیم،
آن روز خیلی با صفا بود، خانه را دود سگرت های پی در پی غبار آلود کرده بود، چای
تلخ هم پی در پی قورت می دادیم، آن روز برایم از زندگی اش خیلی تعریف کرد، از رنجی
که همیشه با او همراه بوده است، واز باورهای خرافی و مزخرفی که مردم دارند، ولی
نمی شود به آنها چیزی بگویی،تا بخواهی چیزی بگویی کاسه ات را مثل کاسه سگ جدا می
کنند، آن وقت تا آخر عمر باید تنها زندگی کنی، و این بازهم سخت تر می شد، خودش می
گفت، این مردمی که می آیند دور من، عاشق بذله های من هستند، ولی نمی دانند که از
جهالت آنها همیشه من از درون می گندم، آنها فکر می کنند که بیگ هست و همین چتیاتش
که برای آنها خنده می دهد، من راستش از خنده خوشم می آید، چون از گریه نفرت دارم،
زیرا گریه برای ادمها زیانهای فراوان دارد، ولی همه زندگی که نمی شود با خنده و
گریه سپری شود، خوب است هرچیز جای خودش را بگیرد، ولی مردمهایی که من می شناسم تا
به این مرحله برسند خیلی...
صدای زنم همه افکار و خاطرات من و بیگ را از هم شاراند،
دستر خوان را گسترانده بود، به وظیفه زنانگی اش رسیده بود، غذا ها را چیده بود،
منتظر من مانده بود تا باهم نان بخوریم، ولی من غرق در بالا رفتن دود سیگاری شده
بودم، که در لابلای آن دودها "بیگ" را و آن روز تنهایی را مرور می کردم،
دودها همه خلاص شده بود، باید با زنم نان می خوردم، مثل اینکه قبلش گفته بودم خیلی
گرسنه شده ام، اما حالا دیگر هیچ اشتهایی برای خوردن نداشتم.
××
عقربه ساعت نزدیک یک بود، من به سرعت خود را به طرف تکیه
کلان کارها، نزدیک می کردم، تکیه در حاشیه سرگ برچی قرار دارد، از موقعیت خوبی بر
خوردار هست، هروقت کسی از کسان ادم های کلان کار و صاحب نام از این دنیا می روند،
در انجا مراسم فاتحه خوانی را دایر می کنند، خوب بیگ هم آدم کمی نبود، از همین
خاطر هم مراسم او را آنجا گرفته اند، وقتی نزدیک تکیه شدم، دیدم انبوه موترهای رنگ
وارنگ سرگ را بند کرده است، پیش تکیه هم پر از آدم می باشد، آدمهای عجیب و غریب،
کلی هم بادی گاردهای مسلح اطراف در تکیه را
گرفته بود، که معلوم بود، آدمای بی مغز لنگی کلان در داخل تکیه خانه خیلی زیاد
آمده است، من هم خود را از میان انبوه جمعیت کشال کرده و رفتم داخل تکیه، قاری یک
ریز می خواند، و اعلام می کرد که مرحوم
وصیت کرده است که همه دوستانش در جلسه حاضر باشند تا وصیت او در جمع همه خوانده
شود، به همین خاطر هیچ کس از تکیه خارج نمی شدند، همه علاقه مند بودند که خوب حالا بیگ که مرد، بگذارید بشنویم که
او چه وصیت کرده است، تازه به نظر خودش این وصیت آنقدر اهمیت هم داشته است که از
همه آمرانه خواسته است تا بشنوند، خوب من هم با خودم گفتم، باشد یک ساعت دیگر هم
می نشینم، تا وصیت خوانده شود، او که مرده است، بگذار سخنان قبل از مرگش را هم در
قالب وصیت بشنویم، کسی آمد بلند گو را تنظیم کرد، بعد قاری هم دعا کرد، و اعلام
نمود که حالا توجه شما را به قرائت وصیت نامه مرحومی جلب می کنیم، یک کس دیگر تعدادی اوراق را گرفت و در جایگاه
کنار منبر ایستاد شده تا خواست شروع کند به خواندن وصیت ، یک مرد سیاه پوش با صورت
سیاه و شبیه ذغال مالیده ها از میان انبوه جمعیت خود را به جایگاه رساند، و مردی
را که می خواست وصیت را بخواند، کنار زد، و گفت بگذار وصیت خودم را خودم بخوانم!
شنیدن کلمات بگذار وصیت خودم را خودم بخوانم، باعث ولوله
عجیبی میان انبوه جمعیت اشتراک کننده شد، مرد سیاه سوخته بلند گو را تصاحب کرد و
رو به جمعیت کرد، و گفت:
-
خوش آمدید، اگر به نیت ثواب آمدید هم خوش آمدید، اگر به نیت
شرکت در مرگ بیگ امدید هم خوش آمدید و اگر شادید از مرگ بیگ بازهم خوش امدید، و
اگر افسرده هستید بازهم خوش آمدید، نشسته اید که وصیت بیگ را بشنوید، اما حالا می
بینید که بیگ باز گشته است از گور، تا خودش برای شما وصیت خودش را از زبان خودش
بگوید!
همه مردم حیران مانده بودند، صدا صدای خود خدا بیامرز بود،
ولی او را مثل اینکه دیروز در زیر خاک دفن کرده بودند، چطور می توانست از گور
بگریزد و در این محفل اشتراک کند، همه آدمها به سوی یک دیگر شان با چشمانی مملو از
حیرت می نگریستند، اما بیگ همچنان در پشت مایک می غرید ...
بیگ: می بینم که رئیس صاحب و معاون صاحب و... هم آمده است، یادت
می اید که آمدم گفتم، قدر زمان را بدان، آدمی رفتنی است، خاطره اش ماندنی! نیک و
بدش در خاطره تاریخ می ماند، بیا و مرد باش و نیکی را سرلوحه کار خویش قرار بده
و... تو خندیدی، باورهایم را به سخره گرفتی، گفتی زمانه تغییر کرده است، عصر نگرش
جمعی گذشته است، حالا همه باید به فردیت خویش توجه کند، فرد مرکز ثقل هستی است
و...
واه واه، حاجی صاحب کج کلاه خان هم آمده است، چه روزگاری
هست وقتی که آدم زنده است، کسی حتا حاضر نیست که سلامش را علیک کند، وقتی که مرد
همه جمع می شوند و همه تلاش می کنند که
خود را به قطار اول برسانند، فکر می کنند که قطار اول مثل همه کارهای دنیا نامی،
نانی وابی دارد که مبادا از ان عقب بماند، ولی می بینید که قطار اول مرگ بیگ یک
پیاله چای تلخ هم ندارد، حاجی صاحب به یاد داری که وقتی آمدم گفتم، تو خیلی زیاد
مهمانی برگزار می کنی، در هر مهمانی ات بی نهایت اشربه و اطعمه می اوری، مصرف آنها
خیلی زیاد است، بیا و بچه همسایه ما خیلی استعداد زیاد دارد، اما یتیم است، از بی
پیسگی درسهایش را رها کرده است، کمکش کن و حد اقل مصرف مکتبش را بده تا او درس
بخواند، او اگر درس بخواند حتمن انسان شایسته ای در این ملک می شود، اما تو
خندیدی، گفتی به ما چه می ماسه؟
به به به می بینم همه جمع هستند، اقای عشق میرزا هم آمده
است، اما اصلن باورم نمی شد که تو بیائی، حتمن آمده ای که بعد از مرگم از من
حلالیت طلب کنی؟ راستش را بگو همین طور نیست؟ به یاد داری آن روز را؟ همان روز که
من آمده بودم آنجا برای کار کردن و... بگذار به یادت بیاورم، خالی از ثواب نخواهد
بود، چند ماهی بود که من بیکار بودم، از بیکاری می رفتم در چایخانه خلیم پورها می
نشستم، چای می خوردم، و سگرت دود می کردم، هر روز از روز گذشته سیاه و سوخته تر می
شدم، این چیزی بود که دیگران می گفت فلانی چرا هر روز سیاه سوخته تر از دیروز می
شوی؟ تا اینکه یک روز کاکه خان جان آمد، آدم تیزی بود، نمی دانم اینجا امروز هست
یا نه؟ زود فهمید که زور روزگار است که مرا به چنین روزی فکنده است، از من سوال
کرد، چه می کنی؟ گفتم به دنبال کار هستم، گفت فردا بیا آنجا، غمت را می خورم، فردا
رفتم، کاکه خان جان آنجا بود، تو هم بودی، یادت آمد، بعد به سرعت از جای خودت بر
خواستی، کاکه خان جان را هم به اتاق دیگر بردی، ورد هایی خواندی و بعد کاکه خان
جان با صورتی بر افروخته آمد و از من معذرت خواهی کرد و گفت فعلن کاری نیست برو،
باز اگر زمینه جور شد خبرت می کنیم! بگذار
تا برایت بگویم آن روز من از پیش کاکه خان جان برگشتم، اما دیگر جیبم تا انتهایش
خالی شده بود، از میان این همه جمعیتی که امروز آمده اند در مرگ من نمی دانم جشن
گرفته اند یا عزا یکی هم پیدا نشد که صد
افغانی برایم قرض بدهد تا حد اقل آن شب سرم را با شکم سیر بر بالین بنهم، آنشب به لطف حضرت عالی من اما نمی دانم تا کی گرسنه
خوابیدم، اما نمردم، از آن روز تا امروز سالها می گذرد، این را اعتراف می کنم که
من در طول عمرم هیچ گاهی زندگی نکرده ام، اما همیشه زنده بوده ام و تا این لحظه هم
می بینی که زنده هستم، راستی فکر می کنی آن روز کارت درست بود؟
خدایا چه می بینم؟ حضرت ملا صاحب هم آمده اند، ملا صاحب را واقعن نمی دانم برای چه در مراسم مرگ من
آمده است، شاید آمده است که مرگ کسانی را هم شاهد باشد که مثل او فکر نمی کند، مثل
او ارتزاق هم نمی کند، مثل اونه مبلغ خدا پرستی است ونه سازنده بت هایی برای رزق
خودش! ملا صاحب به یاد داری که همه جا گفته بودی مراوده با او اشکال شرعی دارد، اگر
مراوده با من اشکال شرعی دارد؟ اشتراک در مراسم مرگ من چه توجیه شرعی می تواند
داشته باشد؟
خدا یا
خدا یا ...
اجازه بدهید برای کسانیکه از دوباره آمدن من در این دنیا
افسرده شده اند، خوش خبری بدهم که من تا لحظات دیگر برای همیشه و بدون هیچ آمدنی
دیگر به گورستان باز خواهم گشت، و تا ابدیت در خاموشی مطلق و سکوت جاودانه سر
خواهم کرد، اما امده ام از شما بپرسم که چرا اینجا جمع شده اید؟ آیا من و شما
همدیگر را می شناسیم؟ اگر همدیگر را می شناسیم و آن روزها که من زنده بودم، چرا
هیچ کدام شما حتا یک بار هم از من احوال نگرفتید، هیچ گاه از خود سوال نکردید که
راستی "بیگ " زنده است یا مرده؟ چگونه احوال دارد؟ در روزهای زندگی که
می توانستیم قدر یک دیگر را بدانیم، از هم گریزان بودیم، مگر همه شما نبودید که در
گوش یک دیگر پچ پچ می کردید که فکرهای "بیگ" با همه فرق دارد، با او
رابطه نداشته باشید؟ اما امروز نمی دانم چرا همه شما ریا کارانه در مراسم مرگ من
اشتراک کرده اید؟ من باز گشتم تا راز آن را بدانم؟ چرا تا دیروز همه شما به خاطر
این که من متفاوت تر از شما فکر می کردم مرا بایکوت کرده بودید؟ اما امروز در سوگ
من اشتراک کرده اید؟ میان آن گریز گرایی و
این اندوه نمایی چه رابطه ای هست که من نمی دانم؟ اشتراک شما در سوگ من چه سودی
برای من یا برای شما دارد؟ اگر دیروز غم خوار هم می بودیم، بهتر از این اندوه
نمایی نبود؟
من آمده ام تا وصیت کنم، من برای بعد از مرگ خودم به هیچ
چیز شما نیاز ندارم، هیچ انسانی به انسان دیگر بعد از مرگ نیاز ندارد! انسان ها
آفریده شده اند در این دنیا دوست و یار یک دیگر باشند، خلق نشده اند که دشمن
یکدیگر باشند، دیر یا زود همه به سوی گورستان بدرقه خواهیم شد، من برای بدرقه به
سوی گورستان بیش از چهار نفر نیاز ندارم که سر چارچوبه تابوت را بگیرند، اما سخت
نیاز داشتم به دوستانی که در این دنیا بر رنجهایش غلبه نمائیم و از این اندوه کده
به سوی یک دنیایی سر شار از عطوفت و مهربانی در کنار هم برای ایجاد سرزمین سر شار
از زیبایی ها دست یکدیگر را بفشاریم و به دور از قبیله، قوم، نژاد، جنسیت و... به
انسانیت فکر کنیم می خواهم بگویم که
تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است
اشکی پاک کن!
هنوز شعر بیگ خلاص نشده بود که او از پشت مایک لغزید، صدای
فرو افتادن او از بلند گوها نشر شد، جمعیت به سوی جنازه بیگ هراسان و نا باورانه
خیز زد و....
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر