۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

چو پیراهن در باد



چو پيراهن در باد

  - گپ بزن چى شده؟
 از گپ زدن مانده است خنده و گريه در او گم شده؛ گوشه‏هاى چادرش از اشك ديدگانش ترگشته؛ گاه خوش ميشه گاهى گريان ميشه ؛ همه حيران مانده‏اند كه چى گپ شده‏اس ؛ ديوانه شده؛ يا جنى در او رخنه نموده ، همه را در غم خود گرفتار كرده ؛ با صداى بلند مى‏خندد و يكباره خنده‏ها تبديل به گريه مى‏شود و گريه‏ها تبديل به خنده و...
 گاهى خدا را شكر مى‏كند و گاهى از دربار خدا شكوه مى‏سازد و باز مى‏خندد و مى‏گريد و...
 رسول رو به سوى فرشته مى‏كند و مى‏گويد:
 - تو نمى‏دانى مادرت را چى شده‏اس؟
  فرشته در حاليكه مات و مبهوت دَ مادر سيل مى‏كنه مى‏گويد:
 - نمى‏دانم امى‏مادرم كه دَ خانه جافر زوار رفت جور و تيار بود، از اونجى كه پس آمد يك دفعه شروع كرد با كفش دَسر خود كوفتن و باز شروع كرد به وضو گرفتن و رو به قبله ايستاد شد؛ دعا كرد و گريست و خنده كرد و...
 رسول سراسيمه لباس خود را تبديل نمود و حركت كرد به سوى خانه جافر زوار
 - سلام عليكم!
 - عليك السلام بفرمائيد خانه !
 - جافر زوار خانه است ؟
 - بله بفرمائيد خانه!
 رسول به داخل خانه ميرود، پير مرد بر سر دسترخان نشسته است ؛ رسول سلام مى‏كند و پير مرد نيم خيز ميشود و رسول سوال ميكند:
 - مادر فرشته امروز دخانه شما آمده بود؟
 - بله آمده بود، چطور؛ خيريت اس؟
 - خو بريش چى گفتيد؟
 - هيچ گپى نگفتيم فقط پرسان كرد كه احوال از بچيم داريد؟ از او پيشترك هم يك نفر احوال آورده بود كه دخانه كربلائى زوار يك نفر احوال باچه رسول ره آورده ؛ از همى خاطر مه گفتم كه برو دخانه كربلائى زوار و...
 مگم خود شمو هيچ گپى نگفتيد؟
 - نى به خدا مو خبر نداشتيم هموقدر خبر داشتيم كه احوال آمده است از بچه شى!
 - حالا هم خبر نداريد كه چى خبر بوده؟ باچه دكجا مى‏باشه و...
 - نه به خدا هيچ خبر نداريم ؛ شمو هم بوريد دخانه كربلائى زوار!
 رسول سراسيمه بدون اينكه به يادش بيايد خدا حافظى كند منزل جافر زوار را ترك مى‏كند و به سوى خانه كربلائى زوار حركت مى‏كند.  در تاريكى شب بدون هيچ ترس ازمأموران نيروى انتظامى كه در هر كوچه و پس كوچه‏اى يا افغانى‏ها را جمع مى‏كند و يا از آنها باج مى‏گيرند به خاطر نداشتن كارت سبز! راه خانه كربلائى زوار را مى‏پيمايد!  كربلائى زوار را در پيش چشم خود مجسم مى‏كند كه خندان مى‏باشد نه نه كربلائى زوار را در برابر خود افسرده مى‏بيند كه سرش پائين است  و ناراحت مى‏باشد نه نه اصلاًكربلائى زوار ازكجا مى‏تواند از يگانه فرزند پسر او خبر داشته باشد؟ آخرين پسرى راكه او با خون جگر از قربان گاهها نجات داده است تا عصاى پيرى‏اش باشد حالا در اين سرزمين بيگانه ؛ در اين غربت و تنهائى او را گم كرده‏است، در جستجوى او بايد اين زمين سخت و بى عاطفه انسانى را در اين دل شب بگردد تا بلكه از او خبرى بيابد و...
 حال بايد برود به خانه كربلائى زوار ؛ آيا كربلائى زوار از او خبرى خواهد داشت؟  آيا كربلائى زوار خبرهايش راست خواهد بود؟ از كجا معلوم كه افواهات نباشد! ذهن رسول در ميان همه بود و نبودها و راست و دروغها مى‏چرخد و به كلى مادر فرشته و فرشته از يادش رفته است و پيش‏تر از همه چشمش را نيمه ماه به خود جلب مى‏كند و در كنار سرگ بر لب جدول مى‏نشيند يكى از سرنشينهاى موتر برايش اشپلاق مى‏زند و موتر به سرعت از پيش او عبور مى‏كند؛ صداى اشپلاق مثل‏اشپلاق جوانى‏هاى سخى بود!
 - آه بيخى خود سخى بود كه به سوى پدر خنده كنان اشپلاق مى‏زد!
 مگر ميشه مگر ممكن است كه سخى باشد؟ پس از  17سال او را ديده باشد؟ او باز گشته باشد او از درون قبر برآمده باشد و در اينجا رسيده باشد نى نى محال است!!  پير مرد از پى موتر دوان دوان مى‏رود و موتر دور مى‏شود و يك موتر نظامى در پيش روى رسول مى‏ايستد موتر نيروى انتظامى است ،يكى از مأموران از موتر پياده مى‏شود و رو به رسول مى‏كند
 - اينوقت شب توى خيابون چه مى‏كنى؟
 - مه مه.... .
 - افغانى هم كه هستى يالاٌ كارتِ تو بده!
 - مه كارت ندروم !
 - پدر سوخته افغونى كارت هم نداره اونوقت اين وقت شب تو خيابون ول مى‏گرده!
 يكى از مأمورها از داخل موترمى‏گويد:
 - بازرسى كن!
 - چشم قربان!
 - همه جيبهاى رسول را مى‏گردد حتى جورابهاى او راهم مى‏گردد ولى چيزى پيدا نمى‏كند و رو مى‏كند به مأمور داخل ماشين:
 - قربان پول و مول همراش نيست!.
 - خوب خوبه اين يكى رو با خود مون ميبريم تحويل مى‏دهيم!
 درب عقب موتر را باز مى‏كند و رسول را داخل موتر با زور مى‏اندازند!
 - از براى خدا رحم كنيد،شما مسلمان هستيد اى از رويه ‏مسلمانى دور است كه يك طفل مه با زن بيمارمه در خانه بمانه بدون سر پرست و شما مرا به اردوگاه ببريد ؛ از براى خدا ترحم كنيد!  واى خدا در اينجا يك مسلمان پيدانمى‏شه ؟
 رسول با تمام قدرت به درب سلول مى‏كوبد اماكسى درب را باز نمى‏كند و بازفرياد مى‏زند
 - آى خدا! اى چه بلا بود كه بر سرمه آمد؟؛ فرشته مه كجا ميشه او زن بيمار مه كجا ميشه و سرنوشت فرزندم چى شد و...؟
 مى‏گريد و مى‏گريد در حاليكه سر بر پشت درب سلول تكيه داده‏است به خواب مى‏رود يوسف و سخى و عبدالعلى هستند كه مى‏خندند و برلب جوى آب زلال در سايه درختان با نشاط نشسته‏اند و باهم مى‏خندند و مى‏خندند و قربان در حال دويدن تا در كنار برادران ديگرش جاى گيرد ولى عرق تمام اندامش را فرا گرفته است و نفس نفس زنان به جمع برادرانش ملحق مى شود ؛ آنها با ريختن چند كاسه آب زلال از او استقبال مى‏كنند و مى‏نشينند باهم به صحبت كردن‏مشغول‏ميشوند
 سخى روى مى‏كند به طرف قربان و مى‏پرسد:
 - چه دير آمدى ؟
 - قربان - گرفتار بودم!
 - ميدانى چند سال است كه در انتظارتو بودم؟
 راستى چرا پدرمان را نياوردى؟
 - او هم خواهد  آمد و...
 درب سلول باز ميشود
 - افغونى كثيف پاشو بيا!
 رسول از جاى خودش در حاليكه چشمهاى خواب آلودش را مى‏مالد بلند ميشود و مامور دست او را مى‏گيرد و به اطاق افسر نگهبان مى‏برد.
  - نامت چيست؟
  - نامم رسول
 - افغانى هستى؟
  - بله صايب
 - كارت دارى؟
 - نه نداروم
  مشخصاتش را بر روى يك فرم مى نويسد جهت معرفى كردن به اردوگاه سفيد سنگ و رسول شروع مى‏كند به التماس كردن و خواهش كردن و مى‏گويد:
 - بيرادر جان! بچم گم شده ؛ دخانه يك طفل مه مانده با زنى كه نمى‏دانم دَ اين چند روز چى بلا زده، بيمار شده يا جنٌى شده است؛ رحم كن! لا اقل اگر در اردوگاه مى‏بريد؛ زن بيمار و طفلك مرا هم بياوريد و...!
 افسر نگهبان با خشم رو به طرف سرباز مى‏كند
 - اين افغونى رو وردار ببر با اين برگه به يگان ويژه پاسداران تا ترتيب انتقالش را به اردوگاه بدهند ،بلكه شهرمون تميزشه!
 سرباز دست رسول را مى‏گيرد مثل جنايت كارهاى بزرگ يك دست بند به دست او مى‏زند و يك حلقه دست بند را به دست خودش مى‏زند و به سوى اتومبيل حركت مى‏كند.
   
 درب كلان برقى گشوده ميشود اتومبيل داخل محوطه اردوگاه مى‏گردد و درب برقى بسته ميشود سربازى درب موتر را باز مى‏كند و افغانى‏ها پياده ميشوند.    همه را به ترتيب بازرسى مى‏كنند و موتراز همان درب برقى محوطه اردوگاه را به سوى بيرون ترك مى‏كند و آخرين كپه نسوار رسول را هم در بازرسى مأمورها مى‏گيرند ؛ و همه را به سوى محوطه سرپوشيده‏اى بنام قرنطينه مى‏فرستند!
 در بدو ورود به قرنطينه اولين كابل مأمورها بر پشت رسول مى‏نشيند و شيارى سرخ و دراز از خود بر روى پوست بدنش بر جاى مى‏گزارد.   رسول داخل سالن بزرگى ميشود كه از آن به نام قرنطينه ياد مى‏كنند؛  هواكشها سرو صداى فراوانى ايجاد كرده است و هم همه جمعيت متراكم؛يك فضاى خاص به سالن بزرگ و پر از انسان بخشيده است چند قدمى در ميان جمعيت پيش ميرود و مقدارى جاى خالى مى‏يابد و بدانسوى مى‏رود
  - سلام عليكم
 تعدادى از هموطنان كه باهم" شير و بز" بازى مى‏كنند سلام او را عليك مى‏كنند و كمى خودشان را جمع و جور مى‏كند تا رسول هم جائى بيابد و بنشيند!   رسول در ميان دو پتو كه از هر دو طرف بر روى زمين گسترانده شده‏است و به هم نرسيده و در فاصله‏اى در امتداد هر دو پتو، بتون كف زمين پيداست؛  مى‏نشيند و بعد يكى از مهاجرين با او سر صحبت را باز مى‏كند
  - خو وطندار اينجا جاى خوش آمد و پيش آمد نيست ولى ازاينكه در جمع ما آمده‏ايد بازهم عرض ميكنم از سر نا چارى خوش آمديد!
 - اى برادر خوش باشى الهى! تا دنيا هست انمى ناخوشى‏هاهم است!
 - خو وطندار از كجاى وطن هستى!؟ 
 - مه از ارزگان هستم  شما از كجا مى‏باشيد؟
 - اين برادر از شهرستان مى‏باشد آن برادر كه "شير و بز" بازى مى‏كند از باميان مى‏باشد و اين برادر ديگر از بادغيس مى‏باشد و او برادر كه خواب است از ميدان شهر مى‏باشه
 - شما را از كجا آورده‏اند؟
 - اين برادران را هر كدام رااز يك مكان خاصى از ايران گرفته است من را از سر فلكه (مكانى كه براى سر كار رفتن؛كارگرها ايستاد ميشوند) گرفتند و آن برادر ديگر را از سر نوبت نانوائى گرفته‏اند كه شايد خانواده‏اش هنوز هم منتظر باشند كه ،كى با نان وارد خانه ميشود و اين برادر را از مابين حرم حضرت معصومه در قم در حال زيارت كردن خواهر امام‏رضا گرفته‏اند و....
 - راستى خودت نگفتى از كجا هستى خيلى اشتياق دارى كه ديگران را معرفى كنى!
 - من نامم عباس رنجبر مى‏باشد و از ولسوالى سرجنگل مى‏باشم؛ مگم ‏به گمانم نامتان از يادتان رفت!
 - مه نامم رسول مى باشه
 رسول پس از مكثى و نگاهى به اطراف خودش كه انبوه هموطنهايش را مى‏بيند يكى دراز خوابيده است و ديگرى زانو بر بغل نهاده و چنان مصيبت زده نشسته است كه فقط خدا داغ هاى دلش را ميداند و بس و بعضى ديگر هم در صف طولانى كناراب (توالت) و شير آب ايستاده اند كه جرعه‏اى آب بنوشند.
 و رسول از خود سؤال مى‏كند چه مدت در اين سالن سر بسته خواهم ماند و در اين ميان فرشته و مادرش در ديار غربت درشهر غريب و در سرزمين عارى از عاطفه چه خواهند كرد؟ راستى مادر فرشته ديوانه شده بود؟
 آيا قربان بازگشته باشد؟ قربان پيدا شده است؟  اگر قربان پيدا شده باشه خو ديگه غم ندارم اگر پيدا نشده باشد و مادر فرشته هم مثل همه ديوانه‏ها ديوانه شده باشد و از خانه خارج شود و در كوچه و
برزن ساكن شود مثل همه ديوانه‏ها آيا فرشته او هم طعمه....
 نه نه خدا نكند دَ دل خود راه بد نشان نده خدا مهربان است! رسول تمام كلمات آخر را بلند تكرار مى‏كند
 نه نه خدا مهربان اس و...
 رنجبر با تعجب مى‏پرسد با من بوديد؟
 نى نى مه با شما چيزى نگفتم!؟
 رسول از جاى خودش بر مى‏خيزد و در صف كناراب مى‏ايستد در آخر صف پشت مردى كه صورتش را ريش انبوهى پوشانيده است نوبت مى‏گيرد از لهجه‏اش پيداست كه از ساكنان هرات است و تاجيك تبار، رو به عقب بر مى‏گرداند و به رسول نگاهى مى‏افكند و مى‏گويد
 - اى بُرادر نام تو چيست؟
 - نام مه رسول !
 - كار و كاسبى ندارى اينجه آمده‏اى وقت خود طلف مى‏كنى؟
 رسول هيچ نمى‏گويد و مرد ريش و پشم دار ادامه ميدهد
 - مه خو بيكار هستم و ازى طرف هم سوزاك داروم و به همى دليل يك دفعه كه به كناراب مى‏روم و كارمه خلاص ميشه باز پس ميايوم ؛ آخر صف ،نوبت مى‏گيروم تا بازهم نوبت مه ميشه يك چند قطره پيشاب بازهم تيار ميشه و...
 مرد ريش وپشم دار ادامه ميدهد و حوصله رسول سر ميرود و خنده و گريه مادر فرشته باز در پيش چشمانش رژه ميرود و مادر فرشته در حاليكه فرشته را با چادر بر پشت خود محكم بسته است از پى يك كبوتر كه به سوى آسمان در پرواز مى‏باشد ميرود و هر گام كه بر ميدارد يك دفعه مى‏خندد و باز مى‏گريد و رسول فرياد مى‏زند
 - نِ-ى نِ-ى فرشته مه و و و و ....
 جماعت اطراف رسول را پركرده است يكى شانه هايش را مى‏مالد و ديگرى آب بر صورتش مى‏پاشد و ديگرى با سيلى به صورتش مى‏كوبد و يكى هم درب آهنى قرنطينه را با مشت مى‏كوبد و فرياد مى‏زند:
 - هاى مُرد هاى مُرد و...
 هيچ نگهبانى شايد صداى درب را نمى‏شنود و يا باز نمى‏كند ولى پير مردهاى فنى مشغول به هوش آوردن رسول مى‏شوند.
   
 كم‏كم غروب آفتاب نزديك ميشود، هواى مطلوبى هست نه گرم هست و نه هم سرد و به همين دليل همه آنهائيكه در تمام مدت روز در داخل آلونكهاى شان بوده‏اند يكى يكى از آلونكها بيرون مى‏شوند ودر ميان جاده هاى خاكى ميان سكوها در انبوه آدمها گم ميشوند و هركس در پى آشنائى مى‏گردد و يا خداى ناكرده فاميلى رسول بر سر سكوى سيمانى نشسته است و راه رفتن جماعت را تماشا مى‏كند و از اينكه امروز از آن سالن سرپوشيده به يك فضاى بازترى رسيده است خرسند مى‏باشد و احساس مى‏كند دست مردى بر شانه هايش مى‏خورد جانب راست خود را نگاه ميكند احساس خوش آيندى‏ در وجودش جان مى‏گيرد و از جاى خودش بر مى‏خيزد
 - واه بچه رمضان تو هم اينجى هستى !
 رمضان با چهره‏غم گرفته و اندوه بار مى‏گويد:
 - رسول تو ره هم....
 بغض گلويش را ميگيرد ولى سعى مى‏كند كه هيچ نگويد و خود را آرام مى‏كند
كه رسول چيزى از اندوه دل او نفهمد !
 رسول خوشهال مى‏باشد كه لااقل يك آشنا و يك كسى كه از خودش بهتر مى‏باشد را در اينجا ديده است ؛ شايد كه در اين راه پر از خوف و خطر به دردش بخورد، شايد ديگر احساس تنهائى نكند ولى رمضان هر چقدر كه چشمش به چشم رسول مى‏خورد احساس مى‏كند كه بارش سنگين‏تر شده است و بار غمى جانكاه كمرش را خم مى‏كند و...
   
 رمضان همه آشنايان خودش را كه در داخل اردوگاه بود جمع كرده است و با آنها به مشورت مى‏پردازد يكى مى‏گويد بايد خبرش كنيم، بايد بداند آنچه اتفاق افتاده است! و ديگرى مى‏گويد نى نى غم بزرگى مى‏باشد تحملش در اين اردوگاه و در اين محيط نامساعد كه هيچگونه امكاناتى براى انسان نيست دشوار است و امكان خطر براى خود رسول هم به همراه دارد و... هركس چيزى مى‏گويد به همين دليل تصميم گرفتن دشوار است گفتن يك سرى خطر دارد و نگفتن يك سرى خطرهاى ديگر!
 و به همين دليل گفتگوها ادامه پيدا مى‏كند و آصف ديوانه از جاى خودش بر مى‏خيزد و بر روى سكوئى مى‏رود كه رسول در آنجا نشسته‏ است!  رو در روى رسول مى‏نشيند و مى‏گويد
 - وطندار غم آخرتان باشه! خدا بيامرزه مگم خوب آدم بود!
 رسول هيچ نمى‏فهمد كه اين مرد ناشناس چى مى‏گويد ازاو پرسان مى‏كند كه برايش چى گفته است؟
 و آصف ديوانه در حاليكه ريش انبوه خودش را باانگشتانش مى‏تاباند، مى‏گويد:
 - آدمى را خداوند براى مردن آفريده است، هيچيك از ما و شما تا ابد زنده نخواهيم ماند، همانند همى بيرادرى كه چند روز پيش در اينجا دار فانى‏ره وداع گفت!
 رسول هيچ نمى‏فهمد مردى با ريشهاى انبوه با او چه مى‏گويد برايش از چه كسى سخن مى‏گويد؛ اما چيزى در دلش گواهى بد ميدهد، در دل احساس بدى پيدا كرده؛ اين احساس را چند بار تا كنون تجربه كرده است، خدا بخير بگزراند سراسيمه به سراغ رمضان مى‏رود در ميان انبوه آدمها پيدا كردن رمضان چه دشوار مى‏باشد!   هميشه همينطور هست هر وقت هر چيز را كار ندارى در پيش تو هست و هر وقت هر كس را كار ندارى در پيش رويت هست همى كه با آن نفر نياز پيدا كردى ديگه پيدا نمى‏شه!
  - خدايا؟ اى رمضان د كجاست
 تمام كمپ را زير و رو مى‏كند تا بالاخره رمضان را بر سر سكوئى تنهإ مى‏يابد شتابان به سويش ميرود، سلام مى‏كند و بعد بدون هيچ مقدمه‏اى سوال مى‏كند!
  - رمضان! تو ره  به خدا قسم كه راستشه بگوى؛ كى مرده؟ چى شده كدام گپه از مه پنهان كردى؟
 رمضان حيران شده است كه رسول چه مى‏گويد او از چى كسى سخن مى‏گويد، نكند همه چيز را فهميده باشد اما چطور ممكن است كه او خبر دار شده باشد همين چند دقيقه پيش بود كه با تمامى دوستان‏اش فيصله كردند كه در برابر رسول چه رفتارى داشته باشند و چگونه برايش اين غم بزرگ و جان كاه را بگويد ولى...
 رسول پيش پاى رمضان مى‏نشيند و خواهش مى‏كند كه بگويد چى گپ شده است و آن مرد ريش دراز خبر از مرگ كدام عزيزش در اين اردوگاه به او داده است.  خم مى‏شود كه پاهاى رمضان را بوس كند و قول مى‏دهد كه هر غمى كه باشد همچون يك شير تحمل كند و...
 رمضان احساس مى‏كند در بدجايى گير افتاده است هر چقدر تلاش مى‏كند كه او را آرام كند و برايش بقبولاند كه آن مرد ريش و پشم دار ديوانه است تلاشش بى فايده مى‏ماند و رسول يك ريز و پى در پى تمنى مى‏كند كه بگويد و سر انجام رمضان ناچار مى‏شود كه بگويد:
 - مرد هيچ دوست نداشتم كه مه پيام آور غم برايت باشم بسيار دوست داشتم كه ده اينجى خبر نشوى ولى چى كنم كه همه چيز دَكنترل مه نيست !
 در حاليكه بغض گلوى رمضان را مى‏فشارد و اشك بر گرد چشمش حلقه مى‏زند مى‏گويد:
 - قربانت قربان تو!
 زبانش بند مى‏شود ولى چاره‏اى ندارد بايد بگويد رسول همه چيز را فهميده است ولى مى‏خواهد از زبان رمضان بشنود!  رمضان گردن رسول را در آغوش مى‏گيرد و بر سر سكو مى‏نشيند و مى‏گويد
قربانت به خدا رسيد! قربانت از همين اردوگاه تا خدا پرواز كرد و...
   
 جمعيت انبوهى گرد رسول و رمضان را فرا گرفته است رمضان در حاليكه مشغول مالش دادن بازوهاى رسول مى‏باشد و مرد ديگر پى در پى به صورت رسول آب مى‏زند و در ميان جمعيت هم همه عجيبى ايجاد شده است هر كس با ديگرى چيزى مى‏گويد يكى مى‏گويد:
 - ميدانى بيچاره دلش ضعف رفته از خاطر ازى كه در اين اردوگاه‏اسلامى هيچ
چيز براى خوردن وجود ندارد به غير از سه قرص نان  210گرمى در تمام شبانه روز!
 - مى‏گويند اين پدر همان جوانى هست كه هفته پيش در اين اردوگاه مرد!
 - جوان خوبى بود ؛ بيچاره آنقدر درد كشيد تا مرد!
 - خدا ايته روزه بر سر هيچ يهودى نياورد!
 بر تعداد مردميكه بر گرد مرد از حال رفته اجتماع كرده‏اند؛ مرتبا افزوده مى‏گردد و به خاطر اطلاع پيدا كردن از جوانب قضيه به سوى نقطه‏اى كه انسان مسدوم قرار دارد فشار وارد مى‏كنند و اين اجتماع وسيع انسانى باعث مى‏شود كه هواى كافى به انسان مسدوم نرسد و به همين خاطر رمضان از جاى خود بر مى‏خيزد و مى‏گويد !
 - برادران اين پير مرد پدر قربان مى‏باشد ؛ قربانيكه در برابر ديده‏گان ما و شما آنقدر درد و رنج كشيد كه بالاخره اين دار فانى را مظلومانه ترك نمود! حال از همه شما تقاضامندم كه مقدارى اينجا را خلوت كنيد تا اين پير مرد هواى تازه برايش برسد ما و شما خوب ميدانيم بهدارى اردوگاه وقتى به قربان جوان ما و شما ترحم نكرد و هيچگونه تداوى ننمود اين پير مرد را هم هرگز تداوى نخواهد كرد چنانكه يكى از برادران مدتى هست كه رفته تا اجازه بگيرد به بهدارى ببريم هنوز اجازه نداده‏اند اين ما و شما هستيم كه بايد رعايت حال هم ديگر را بكنيم.
 جمعيت با اندوه و تأسف به عقب ميرود و رمضان ادامه ميدهد:
 -  برادران اين برادر؛ رسول نام دارد داراى سه  فرزند پسر بود كه اولين پسرش در همان سالهاى اول جنگ توسط نظام كمونيستى كشته شد و دومين پسرش را احمد شاه مسعود در افشار به جرم هزاره بودن كشت و قربان هم سومين پسرش بود كه در اردوگاه اسلامى ‏ايران جان باخت و در حالى كه او را به اينجا آورده‏اند يك دختر خردسال و زن بيمارش در يكى از شهرهاى ايران جا مانده است بدون هيچ....  
 شور و هيجان همه اهالى اردوگاه را فرا گرفته است همه سعى دارند تا وسايل اردوگاه را تحويل دهند و به اتوبوسها سوار شوند براى ترد مرز شدن!
 رسول با كمرى خميده به سوى موتر حركت مى‏كند ؛ برگه شناسائى اردوگاه‏اش را مى‏گيرند و در صف يكى از ماشينها مى‏فرستد، آنجا از او كرايه موتر تا مرز دغارون را مى‏گيرند و بعد مى‏فرستند تا به نوبت سوار اتوبوس شوند.  رسول اولين پاى خودرا كه از پله كان موتر بلند مى‏كند مأمور پيش دروازه‏موتر يك لگد به باسن رسول مى‏كوبد و پيرمرد با سر خود به درون موتر پرتاب مى‏شود و سرش به آهن صندلى كمك راننده اثابت مى‏كند و خون جريان مى‏يابد ؛
رسول با كلاهش سرش را محكم مى‏فشارد تا خون بند بيايد و اتوبوس حركت مى‏كند و سر رسول همچنان در خون سرخ شده است؛ پس از چند ساعتى همه را در مرز دغارون پياده مى‏كنند، رسول به اتفاق چند مهاجر ديگر سوار كابين يك تويوتا ميشوند به مقصد هرات !
 موتر از گمرگ حركت مى‏كند و در برابر اولين مقر طالبان مى‏ايستد يك طالب مى‏آيد سر نشينان تويوتا را نگاه مى‏كند و بعد مى‏پرسد؟
 - از كجا مى‏آئيد؟
 - از ايران - از اردوگاه!
 - نامتان چيست؟
 - قيوم!
 - شما!
 - عبدالطيف
 - شما!؟
 -  رسول
 و....
 وپس از اينكه همه سر نشينهاى موتر را نامهاى شان را پرسان كرد؛ يك فرم را از جيب واسكت خود بيرون مى‏كشد و بررسى‏مى كند و باز به چهره‏ها نگاهى مى‏كند و مى‏گويد:
 - كل تان پياده شويد!
 همه سر نشينان تويوتا پياده مى‏شوند چند نفر طالب دور آنها را حلقه مى‏كند و به سوى يك امارت قديمى هدايت شان ‏مى نمايد و بعد چند تن از طالبها مى‏آيند نامهاى كل افراد را نوشته مى‏كنند  و دستهاى شان را بسته كرده و دو عدد داكسن با شيشه‏هاى دودى مى‏آورند همه آنها را سوار مى‏كنند  و در ميان گردو غبار باقى مانده از جاده خاكى گم مى‏شوند به مقصد هرات!
 همه را در مقر طالبان در كميته امنيت از موترها پياده مى‏كنند و مى‏برند بر سر چوكيها مى‏نشانند!
 پس از چند دقيقه‏اى يك طالب با ريشهاى انبوه خود وارد مى‏شود يك نگاهى به همه افراد مى‏كند و خود مى‏رود در پشت ميز خود مى‏نشيند و مى‏گويد:
 - به ما راپور داده‏اند كه شما براى خراب كارى وارد شهر هرات شده‏ايد. تعدادى ديگر از شما را گرفته‏ايم و آنها هم به گناه خودشان اقرار كرده‏اند! و همالى در بندى خانه مركزى هرات انتقالشان داده‏ايم و لازم‏اس كه بريتان بگويم كه اگر خودتان اقرار كنيد و با ما همكارى كنيد مه ميتانوم اى قولَ بَريتان بتم كه در مجازات شما كاهش بته و هر كدامتان كه همكارى نكنيد جزايتان مرگ است!
 رو مى‏كند به سوى اولين نفر كه در جانب مقابلش نشسته است!
 - خودته معرفى كن و بگو كه براى چى كارى به هرات آمده‏ايد؟
 - مه قيوم هستم ملا صاحب! مگم اگر مه راست خوده بگويم شما مره آزار نمى‏دهيد؟
 - نى تو فقط راست خود بگو! كسى غرض دارت نخواهد بود!
 - ملا صاحب ما آمده بوديم ؛ نى نى ما را به زور راهى كردند كه بيائيم
هرات و پس از نيمه شو امشب يك نفر به سراغ مه ميايه كه برايمان اكمالات برساند و همى شهر هراته ناامن كنيم !
 - آيا شما حاضر هستيد كه بر سر قرار خود حاضر شويد تا رابط شما را ما شناسائى كنيم؟
 - بله صايب از جان و دل خود حاضر هستم كه براى وطن خود كاركنم!
 - نفر بعدى خود معرفى كن!
 - مه سيف‏الدين مى‏باشم از باشندگان شهر هرات
 - براى چه كارى به هرات آمدى؟
 - ملا صاحب مه به خاطر يك امر خلاف قانون در ايران دستگير شدم و قريب بود كه قيد و بندى شوم كه يك نفر پيدا شد و گفت اگر با ما كار كنى از بندى خانه نجاتت مى‏دهيم و همى بود كه به ما مأموريت داد تا بيائيم به شهر هرات و ادامه مأموريت بعدا به ما ابلاغ ميشه!
 - آيا آماده هستى براى گرفتار كردن ديگر خراب كارهاى ضد وطن با ما همكاری كنيد؟
 - بله صاحب!
 - نفر بعدى ؛ هزاره سرميده!
 - مه ملا صاحب رسول هستم!
 - براى چه به هرات آمدى !
 - ملا صاحب مه راگرفتند و به اردوگاه سفيد سنگ آوردند و بعد ترد مرز كردند، زن و دخترم هم در ايران مانده و...
 - كلتان را از اردوگاه ترد مرز كرده‏اند - اى ره ما خو ميدانيم - و ميدانيم كه دولت ايران ازى خاطر كه ما را بتانه فريب بده يك تعداد اجير شدگان شان را مثل شما از طريق اردوگاه در داخل خاك وطن ما ميكند تا در اينجا صلح و امنيت ما و مردم ما را از بين ببرد!
 اى ره خوب مى‏فاميم آلى تو بگوى كه چى وظيفه دارى د اينجه و قرار هست چى كسى ره ملاقات كنی؟
 - ملا صاحب مه نى وظيفه دارم و نى هم قطى كسى قرار ملاقات داروم !
 - خو هزاره سر ميده در ميان ايقه آدم تو مى‏خواهى باز دروغ بگوئى و ما را گمراه كنى؟
 - نى ملا به قران اينه راس مى‏گم كه نى قرار داروم و نى هيچ بلاى ديگه!
  - به خير صبا ميگم كه قران دگردن تو هزاره كافر بزنه كه ايقه نتانى دروغ بگوئى.
 باد تندى مى‏وزد از دور بر سر تير چراغ برق يك پيراهن آلوده به خون مى‏رقصد و آنسوى چراغ برق يك پارچه دراز كه بر رويش با خطى سرخ نوشته شده است آويزان است و گوئى هردم به شدت چيزى مثل پيراهنى آلوده به خون  ميرقصد. انبوه مردم به سوى تير چراغ برق نزديك ميشود؛ بر روى پرده سفيد نوشته شده است :
 »اين است سزاى خائن به وطن ؛مزدور بيگانه
 باد پاهاى رسول راكه از ما بين تمبان سفيدش بيرون بر آمده است بر روى هوا شور مى‏دهد؛ شايد چيزى به رنگ سرخ بر روى پيراهن سفيدش نوشته است:
 رسول؛ آخرين نسل قربانى

هیچ نظری موجود نیست: