چو پيراهن در باد
- گپ بزن چى شده؟
از گپ زدن مانده
است خنده و گريه در او گم شده؛ گوشههاى چادرش از اشك ديدگانش ترگشته؛
گاه خوش ميشه گاهى گريان ميشه ؛ همه حيران ماندهاند كه چى گپ شدهاس ؛
ديوانه شده؛ يا جنى در او رخنه نموده ، همه را در غم خود گرفتار كرده ؛
با صداى بلند مىخندد و يكباره خندهها تبديل به گريه مىشود و گريهها تبديل به خنده و...
گاهى خدا را شكر
مىكند و گاهى از دربار خدا شكوه مىسازد و باز مىخندد و مىگريد و...
رسول رو به سوى
فرشته مىكند و مىگويد:
- تو نمىدانى مادرت را چى شدهاس؟
فرشته در حاليكه
مات و مبهوت دَ مادر سيل مىكنه مىگويد:
- نمىدانم امىمادرم كه دَ خانه جافر زوار رفت جور و تيار بود، از اونجى كه پس آمد يك دفعه شروع كرد با كفش دَسر خود كوفتن و باز
شروع كرد به وضو گرفتن و رو به قبله ايستاد شد؛ دعا كرد و گريست و خنده كرد
و...
رسول سراسيمه
لباس خود را تبديل نمود و حركت كرد به سوى خانه جافر زوار
- سلام عليكم!
- عليك السلام بفرمائيد خانه !
- جافر زوار خانه است ؟
- بله بفرمائيد خانه!
رسول به داخل
خانه ميرود، پير مرد بر سر دسترخان نشسته است ؛ رسول سلام مىكند و پير
مرد نيم خيز ميشود و رسول سوال ميكند:
- مادر فرشته امروز دخانه شما آمده بود؟
- بله آمده بود، چطور؛ خيريت اس؟
- خو بريش چى گفتيد؟
- هيچ گپى نگفتيم فقط پرسان كرد كه احوال از بچيم داريد؟ از او پيشترك هم يك نفر احوال آورده بود كه دخانه كربلائى زوار يك نفر احوال
باچه رسول ره آورده ؛ از همى خاطر مه گفتم كه برو دخانه كربلائى زوار و...
مگم خود شمو هيچ
گپى نگفتيد؟
- نى به خدا مو خبر نداشتيم هموقدر خبر داشتيم كه احوال آمده است از بچه شى!
- حالا هم خبر نداريد كه چى خبر بوده؟ باچه دكجا مىباشه و...
- نه به خدا هيچ خبر نداريم ؛ شمو هم بوريد دخانه كربلائى زوار!
رسول سراسيمه
بدون اينكه به يادش بيايد خدا حافظى كند منزل جافر زوار را ترك مىكند و به
سوى خانه كربلائى زوار حركت مىكند. در تاريكى شب
بدون هيچ ترس ازمأموران نيروى انتظامى كه در هر كوچه و پس كوچهاى يا
افغانىها را جمع مىكند و يا از آنها باج مىگيرند به خاطر نداشتن كارت
سبز! راه خانه كربلائى زوار را مىپيمايد! كربلائى زوار را در پيش چشم خود مجسم مىكند كه خندان
مىباشد نه نه كربلائى زوار را در برابر خود افسرده مىبيند كه سرش پائين
است و ناراحت
مىباشد نه نه اصلاًكربلائى زوار ازكجا
مىتواند از يگانه فرزند پسر او خبر
داشته باشد؟ آخرين پسرى راكه او با خون
جگر از قربان گاهها نجات داده است تا
عصاى پيرىاش باشد حالا در اين سرزمين
بيگانه ؛ در اين غربت و تنهائى او
را گم كردهاست، در جستجوى او بايد اين
زمين سخت و بى عاطفه انسانى را در
اين دل شب بگردد تا بلكه از او خبرى
بيابد و...
حال بايد برود
به خانه كربلائى زوار ؛ آيا كربلائى زوار از او خبرى خواهد داشت؟ آيا كربلائى
زوار خبرهايش راست خواهد بود؟ از كجا معلوم كه افواهات نباشد! ذهن رسول
در ميان همه بود و نبودها و راست و دروغها مىچرخد و به كلى مادر فرشته و
فرشته از يادش رفته است و پيشتر از همه چشمش را نيمه ماه به خود جلب مىكند
و در كنار سرگ بر لب جدول مىنشيند يكى از سرنشينهاى موتر برايش اشپلاق
مىزند و موتر به سرعت از پيش او عبور مىكند؛ صداى اشپلاق مثلاشپلاق
جوانىهاى سخى بود!
- آه بيخى خود سخى بود كه به سوى پدر خنده كنان اشپلاق مىزد!
مگر ميشه مگر
ممكن است كه سخى باشد؟ پس از 17سال او را ديده باشد؟ او باز گشته باشد
او از درون قبر برآمده باشد و در اينجا رسيده باشد نى نى محال است!! پير مرد از پى
موتر دوان دوان مىرود و موتر دور مىشود و يك موتر نظامى در پيش
روى رسول مىايستد موتر نيروى انتظامى است ،يكى از مأموران از موتر پياده مىشود و رو به رسول مىكند
- اينوقت شب توى خيابون چه مىكنى؟
- مه مه.... .
- افغانى هم كه هستى يالاٌ كارتِ تو بده!
- مه كارت ندروم !
- پدر سوخته افغونى كارت هم نداره اونوقت اين وقت شب تو خيابون ول مىگرده!
يكى از مأمورها
از داخل موترمىگويد:
- بازرسى كن!
- چشم قربان!
- همه جيبهاى رسول را مىگردد حتى جورابهاى او راهم مىگردد ولى چيزى پيدا نمىكند و رو مىكند به مأمور داخل ماشين:
- قربان پول و مول همراش نيست!.
- خوب خوبه اين يكى رو با خود مون ميبريم تحويل مىدهيم!
درب عقب موتر را
باز مىكند و رسول را داخل موتر با زور مىاندازند!
- از براى خدا رحم كنيد،شما مسلمان هستيد اى از رويه مسلمانى دور است كه يك طفل مه با زن بيمارمه در خانه بمانه بدون سر پرست و شما
مرا به اردوگاه ببريد ؛ از براى خدا ترحم كنيد!
واى خدا در اينجا يك مسلمان پيدانمىشه ؟
رسول با تمام
قدرت به درب سلول مىكوبد اماكسى درب را باز نمىكند و بازفرياد مىزند
- آى خدا! اى چه بلا بود كه بر سرمه آمد؟؛ فرشته مه كجا ميشه او زن بيمار مه كجا ميشه و سرنوشت فرزندم چى شد و...؟
مىگريد و
مىگريد در حاليكه سر بر پشت درب سلول تكيه دادهاست به خواب مىرود يوسف و
سخى و عبدالعلى هستند كه مىخندند و برلب جوى آب زلال در سايه درختان با
نشاط نشستهاند و باهم مىخندند و مىخندند و قربان در حال دويدن تا در
كنار برادران ديگرش جاى گيرد ولى عرق تمام اندامش را فرا گرفته است و نفس نفس زنان به جمع برادرانش ملحق مى شود ؛ آنها با
ريختن چند كاسه آب زلال از او استقبال مىكنند و مىنشينند باهم به صحبت كردنمشغولميشوند
سخى روى مىكند
به طرف قربان و مىپرسد:
- چه دير آمدى ؟
- قربان - گرفتار بودم!
- ميدانى چند سال است كه در انتظارتو بودم؟
راستى چرا
پدرمان را نياوردى؟
- او هم خواهد آمد و...
درب سلول باز
ميشود
- افغونى كثيف پاشو بيا!
رسول از جاى
خودش در حاليكه چشمهاى خواب آلودش را مىمالد بلند ميشود و مامور دست او را
مىگيرد و به اطاق افسر نگهبان مىبرد.
- نامت چيست؟
- نامم رسول
- افغانى هستى؟
- بله صايب
- كارت دارى؟
- نه نداروم
مشخصاتش را بر
روى يك فرم مى نويسد جهت معرفى كردن به اردوگاه سفيد سنگ و رسول شروع
مىكند به التماس كردن و خواهش كردن و مىگويد:
- بيرادر جان! بچم گم شده ؛ دخانه يك طفل مه مانده با زنى كه نمىدانم دَ اين چند روز چى بلا زده، بيمار شده يا جنٌى شده است؛ رحم
كن! لا اقل اگر در اردوگاه مىبريد؛ زن بيمار و طفلك مرا هم بياوريد و...!
افسر نگهبان با
خشم رو به طرف سرباز مىكند
- اين افغونى رو وردار ببر با اين برگه به يگان ويژه پاسداران تا ترتيب انتقالش را به اردوگاه بدهند ،بلكه شهرمون تميزشه!
سرباز دست رسول
را مىگيرد مثل جنايت كارهاى بزرگ يك دست بند به دست او مىزند و يك
حلقه دست بند را به دست خودش مىزند و به سوى اتومبيل حركت مىكند.
درب كلان برقى گشوده
ميشود اتومبيل داخل محوطه اردوگاه مىگردد و درب برقى بسته ميشود
سربازى درب موتر را باز مىكند و افغانىها پياده ميشوند.
همه را به ترتيب
بازرسى مىكنند و موتراز همان درب برقى محوطه اردوگاه را به سوى بيرون
ترك مىكند و آخرين كپه نسوار رسول را هم در بازرسى مأمورها مىگيرند ؛ و
همه را به سوى محوطه سرپوشيدهاى بنام قرنطينه مىفرستند!
در بدو ورود به
قرنطينه اولين كابل مأمورها بر پشت رسول مىنشيند و شيارى سرخ و دراز از
خود بر روى پوست بدنش بر جاى مىگزارد. رسول داخل سالن
بزرگى ميشود كه از آن به نام قرنطينه ياد مىكنند؛ هواكشها سرو صداى فراوانى ايجاد كرده است و هم
همه جمعيت متراكم؛يك فضاى خاص به
سالن بزرگ و پر از انسان بخشيده است چند
قدمى در ميان جمعيت پيش ميرود و
مقدارى جاى خالى مىيابد و بدانسوى
مىرود
- سلام عليكم
تعدادى از
هموطنان كه باهم" شير و بز" بازى مىكنند سلام او را عليك مىكنند و كمى خودشان را جمع و جور مىكند تا رسول هم جائى
بيابد و بنشيند! رسول در ميان دو
پتو كه از هر دو طرف بر روى زمين گسترانده شدهاست و به هم نرسيده و در
فاصلهاى در امتداد هر دو پتو، بتون كف زمين پيداست؛ مىنشيند و بعد يكى از مهاجرين با او سر صحبت را
باز مىكند
- خو وطندار اينجا جاى خوش آمد و پيش آمد نيست ولى ازاينكه در جمع ما آمدهايد بازهم عرض ميكنم از سر نا چارى خوش آمديد!
- اى برادر خوش باشى الهى! تا دنيا هست انمى ناخوشىهاهم است!
- خو وطندار از كجاى وطن هستى!؟
- مه از ارزگان هستم شما از كجا
مىباشيد؟
- اين برادر از شهرستان مىباشد آن برادر كه "شير و بز" بازى مىكند
از باميان مىباشد و اين برادر ديگر از بادغيس مىباشد و او
برادر كه خواب است
از ميدان شهر مىباشه
- شما را از كجا آوردهاند؟
- اين برادران را هر كدام رااز يك مكان خاصى از ايران گرفته است من را از سر فلكه (مكانى كه براى سر كار رفتن؛كارگرها ايستاد ميشوند)
گرفتند و آن برادر ديگر را از سر نوبت نانوائى گرفتهاند كه شايد
خانوادهاش هنوز هم
منتظر باشند كه ،كى با نان وارد خانه
ميشود و اين برادر را از مابين حرم
حضرت معصومه در قم در حال زيارت كردن
خواهر امامرضا گرفتهاند و....
- راستى خودت نگفتى از كجا هستى خيلى اشتياق دارى كه ديگران را معرفى كنى!
- من نامم عباس رنجبر مىباشد و از ولسوالى سرجنگل مىباشم؛ مگم به گمانم نامتان از يادتان رفت!
- مه نامم رسول مى باشه
رسول پس از مكثى
و نگاهى به اطراف خودش كه انبوه هموطنهايش را مىبيند يكى دراز خوابيده است و
ديگرى زانو بر بغل نهاده و چنان مصيبت زده نشسته است كه فقط خدا داغ
هاى دلش را ميداند و بس و بعضى ديگر هم در صف طولانى كناراب (توالت)
و شير آب ايستاده اند كه جرعهاى آب بنوشند.
و رسول از خود
سؤال مىكند چه مدت در اين سالن سر بسته خواهم ماند و در اين ميان فرشته
و مادرش در ديار غربت درشهر غريب و در سرزمين عارى از عاطفه چه خواهند كرد؟
راستى مادر فرشته ديوانه شده بود؟
آيا قربان
بازگشته باشد؟ قربان پيدا شده است؟ اگر قربان پيدا
شده باشه خو ديگه غم ندارم اگر پيدا نشده باشد و مادر فرشته هم مثل
همه ديوانهها ديوانه شده باشد و از خانه خارج شود و در كوچه و
برزن ساكن شود مثل همه ديوانهها آيا فرشته او هم طعمه....
نه نه خدا نكند
دَ دل خود راه بد نشان نده خدا مهربان است! رسول تمام كلمات آخر را
بلند تكرار مىكند
نه نه خدا
مهربان اس و...
رنجبر با تعجب
مىپرسد با من بوديد؟
نى نى مه با شما
چيزى نگفتم!؟
رسول از جاى
خودش بر مىخيزد و در صف كناراب مىايستد در آخر صف پشت مردى كه صورتش را ريش
انبوهى پوشانيده است نوبت مىگيرد از لهجهاش پيداست كه از ساكنان هرات
است و تاجيك تبار، رو به عقب بر مىگرداند و به رسول نگاهى مىافكند و
مىگويد
- اى بُرادر نام تو چيست؟
- نام مه رسول !
- كار و كاسبى ندارى اينجه آمدهاى وقت خود طلف مىكنى؟
رسول هيچ
نمىگويد و مرد ريش و پشم دار ادامه ميدهد
- مه خو بيكار هستم و ازى طرف هم سوزاك داروم و به همى دليل يك دفعه كه به كناراب مىروم و كارمه خلاص ميشه باز پس ميايوم ؛ آخر صف
،نوبت مىگيروم تا بازهم نوبت مه ميشه يك چند قطره پيشاب بازهم تيار ميشه و...
مرد ريش وپشم
دار ادامه ميدهد و حوصله رسول سر ميرود و خنده و گريه مادر فرشته باز در
پيش چشمانش رژه ميرود و مادر فرشته در حاليكه فرشته را با چادر بر پشت خود
محكم بسته است از پى يك كبوتر كه به سوى آسمان در پرواز مىباشد ميرود و
هر گام كه بر ميدارد يك دفعه مىخندد و باز مىگريد و رسول فرياد مىزند
- نِ-ى نِ-ى فرشته مه و و و و ....
جماعت اطراف
رسول را پركرده است يكى شانه هايش را مىمالد و ديگرى آب بر صورتش مىپاشد و
ديگرى با سيلى به صورتش مىكوبد و يكى هم درب آهنى قرنطينه را با مشت
مىكوبد و فرياد مىزند:
- هاى مُرد هاى مُرد و...
هيچ نگهبانى
شايد صداى درب را نمىشنود و يا باز نمىكند ولى پير مردهاى فنى مشغول به
هوش آوردن رسول مىشوند.
كمكم غروب
آفتاب نزديك ميشود، هواى مطلوبى هست نه گرم هست و نه هم سرد و به همين دليل همه آنهائيكه در تمام مدت روز در داخل
آلونكهاى شان بودهاند
يكى يكى از آلونكها بيرون مىشوند ودر
ميان جاده هاى خاكى ميان سكوها در
انبوه آدمها گم ميشوند و هركس در پى
آشنائى مىگردد و يا خداى ناكرده
فاميلى رسول بر سر سكوى سيمانى نشسته است
و راه رفتن جماعت را تماشا مىكند و
از اينكه امروز از آن سالن سرپوشيده به
يك فضاى بازترى رسيده است خرسند
مىباشد و احساس مىكند دست مردى بر شانه
هايش مىخورد جانب راست خود را نگاه
ميكند احساس خوش آيندى در وجودش جان
مىگيرد و از جاى خودش بر مىخيزد
- واه بچه رمضان تو هم اينجى هستى !
رمضان با
چهرهغم گرفته و اندوه بار مىگويد:
- رسول تو ره هم....
بغض گلويش را
ميگيرد ولى سعى مىكند كه هيچ نگويد و خود را آرام مىكند
كه رسول چيزى از اندوه دل او نفهمد
!
رسول خوشهال
مىباشد كه لااقل يك آشنا و يك كسى كه از خودش بهتر مىباشد را در اينجا ديده است
؛ شايد كه در اين راه پر از خوف و خطر به دردش بخورد، شايد
ديگر احساس تنهائى نكند ولى رمضان هر چقدر كه چشمش به چشم رسول مىخورد احساس مىكند كه بارش سنگينتر شده است و بار غمى
جانكاه كمرش را خم
مىكند و...
رمضان همه
آشنايان خودش را كه در داخل اردوگاه بود جمع كرده است و با آنها به مشورت
مىپردازد يكى مىگويد بايد خبرش كنيم، بايد بداند آنچه اتفاق افتاده است! و ديگرى مىگويد نى نى غم بزرگى مىباشد تحملش
در اين اردوگاه و در اين محيط نامساعد كه هيچگونه امكاناتى براى انسان نيست
دشوار است و امكان خطر براى خود رسول هم به همراه دارد و... هركس چيزى
مىگويد به همين دليل تصميم گرفتن دشوار است گفتن يك سرى خطر دارد و نگفتن يك سرى
خطرهاى ديگر!
و به همين دليل
گفتگوها ادامه پيدا مىكند و آصف ديوانه از جاى خودش بر مىخيزد و بر
روى سكوئى مىرود كه رسول در آنجا نشسته است! رو در روى رسول
مىنشيند و مىگويد
- وطندار غم آخرتان باشه! خدا بيامرزه مگم خوب آدم بود!
رسول هيچ
نمىفهمد كه اين مرد ناشناس چى مىگويد ازاو پرسان مىكند كه برايش چى گفته
است؟
و آصف ديوانه در
حاليكه ريش انبوه خودش را باانگشتانش مىتاباند، مىگويد:
- آدمى را خداوند براى مردن آفريده است، هيچيك از ما و شما تا ابد زنده نخواهيم ماند، همانند همى بيرادرى كه چند روز پيش در اينجا
دار فانىره وداع گفت!
رسول هيچ
نمىفهمد مردى با ريشهاى انبوه با او چه مىگويد برايش از چه كسى سخن
مىگويد؛ اما چيزى در دلش گواهى بد ميدهد، در دل احساس بدى پيدا كرده؛ اين احساس را چند بار تا كنون تجربه كرده است، خدا
بخير بگزراند سراسيمه به سراغ رمضان مىرود در ميان انبوه آدمها پيدا
كردن رمضان چه دشوار
مىباشد!
هميشه همينطور هست هر وقت هر چيز را كار ندارى در پيش تو
هست و هر وقت هر كس را كار ندارى در پيش رويت هست همى كه با آن نفر نياز
پيدا كردى ديگه پيدا نمىشه!
- خدايا؟ اى رمضان د كجاست
تمام كمپ را زير
و رو مىكند تا بالاخره رمضان را بر سر سكوئى تنهإ مىيابد
شتابان به سويش ميرود، سلام مىكند و بعد بدون هيچ مقدمهاى سوال مىكند!
- رمضان! تو ره به خدا قسم كه راستشه بگوى؛ كى مرده؟ چى شده كدام گپه از مه پنهان كردى؟
رمضان حيران شده
است كه رسول چه مىگويد او از چى كسى سخن مىگويد، نكند همه چيز را فهميده باشد
اما چطور ممكن است كه او خبر دار شده باشد همين چند دقيقه پيش
بود كه با تمامى دوستاناش فيصله كردند كه در برابر رسول چه رفتارى داشته
باشند و چگونه برايش اين غم بزرگ و جان كاه را بگويد ولى...
رسول پيش پاى
رمضان مىنشيند و خواهش مىكند كه بگويد چى گپ شده است و آن مرد ريش دراز
خبر از مرگ كدام عزيزش در اين اردوگاه به او داده است. خم مىشود كه پاهاى رمضان را بوس كند و قول مىدهد كه هر
غمى كه باشد همچون يك شير تحمل كند و...
رمضان احساس
مىكند در بدجايى گير افتاده است هر چقدر تلاش مىكند كه او را آرام كند و
برايش بقبولاند كه آن مرد ريش و پشم دار ديوانه است تلاشش بى فايده مىماند و رسول
يك ريز و پى در پى تمنى مىكند كه بگويد و سر انجام رمضان
ناچار مىشود كه بگويد:
- مرد هيچ دوست نداشتم كه مه پيام آور غم برايت باشم بسيار دوست داشتم كه ده اينجى خبر نشوى ولى چى كنم كه همه چيز دَكنترل مه نيست !
در حاليكه بغض
گلوى رمضان را مىفشارد و اشك بر گرد چشمش حلقه مىزند مىگويد:
- قربانت قربان تو!
زبانش بند
مىشود ولى چارهاى ندارد بايد بگويد رسول همه چيز را فهميده است ولى
مىخواهد از زبان رمضان بشنود! رمضان گردن رسول را در آغوش مىگيرد و بر سر سكو مىنشيند و
مىگويد
قربانت به خدا رسيد! قربانت از همين اردوگاه تا خدا پرواز
كرد و...
جمعيت انبوهى
گرد رسول و رمضان را فرا گرفته است رمضان در حاليكه مشغول مالش دادن
بازوهاى رسول مىباشد و مرد ديگر پى در پى به صورت رسول آب مىزند و در
ميان جمعيت هم همه عجيبى ايجاد شده است هر كس با ديگرى چيزى مىگويد يكى مىگويد:
- ميدانى بيچاره دلش ضعف رفته از خاطر ازى كه در اين اردوگاهاسلامى هيچ
چيز براى خوردن وجود ندارد به غير از سه قرص نان 210گرمى در تمام شبانه
روز!
- مىگويند اين پدر همان جوانى هست كه هفته پيش در اين اردوگاه مرد!
- جوان خوبى بود ؛ بيچاره آنقدر درد كشيد تا مرد!
- خدا ايته روزه بر سر هيچ يهودى نياورد!
بر تعداد
مردميكه بر گرد مرد از حال رفته اجتماع كردهاند؛ مرتبا افزوده مىگردد و به خاطر اطلاع پيدا كردن از جوانب قضيه به سوى
نقطهاى كه انسان مسدوم قرار دارد فشار وارد مىكنند و اين اجتماع وسيع انسانى
باعث مىشود كه هواى كافى به انسان مسدوم نرسد و به همين خاطر رمضان از
جاى خود بر مىخيزد و مىگويد
!
- برادران اين پير مرد پدر قربان مىباشد ؛ قربانيكه در برابر ديدهگان ما و شما
آنقدر درد و رنج كشيد كه بالاخره اين دار فانى را مظلومانه ترك نمود! حال از همه
شما تقاضامندم كه مقدارى اينجا را خلوت كنيد تا اين پير مرد هواى تازه
برايش برسد ما و شما خوب ميدانيم بهدارى اردوگاه وقتى به قربان جوان ما و
شما ترحم نكرد و هيچگونه تداوى ننمود اين پير مرد را هم هرگز تداوى نخواهد
كرد چنانكه يكى از برادران مدتى هست كه رفته تا اجازه بگيرد به بهدارى ببريم
هنوز اجازه ندادهاند اين ما و شما هستيم كه بايد رعايت حال هم ديگر را
بكنيم.
جمعيت با اندوه
و تأسف به عقب ميرود و رمضان ادامه ميدهد:
- برادران اين برادر؛ رسول نام دارد داراى سه فرزند پسر بود كه اولين پسرش در همان
سالهاى اول جنگ توسط نظام كمونيستى كشته شد و دومين پسرش را احمد شاه مسعود
در افشار به جرم هزاره بودن كشت و قربان هم سومين پسرش بود كه در اردوگاه
اسلامى ايران جان باخت و در حالى كه او را به اينجا آوردهاند يك
دختر خردسال و زن بيمارش در يكى از شهرهاى ايران جا مانده است بدون هيچ....
شور و هيجان همه
اهالى اردوگاه را فرا گرفته است همه سعى دارند تا وسايل اردوگاه را
تحويل دهند و به اتوبوسها سوار شوند براى ترد مرز شدن!
رسول با كمرى
خميده به سوى موتر حركت مىكند ؛ برگه شناسائى اردوگاهاش را مىگيرند و
در صف يكى از ماشينها مىفرستد، آنجا از او كرايه موتر تا مرز دغارون را
مىگيرند و بعد مىفرستند تا به نوبت سوار اتوبوس شوند.
رسول اولين پاى خودرا كه از پله كان موتر بلند مىكند مأمور
پيش دروازهموتر يك لگد به باسن رسول مىكوبد و پيرمرد با سر
خود به درون موتر پرتاب
مىشود و سرش به آهن صندلى كمك راننده اثابت
مىكند و خون جريان مىيابد ؛
رسول با كلاهش سرش را محكم مىفشارد تا خون بند بيايد و
اتوبوس حركت مىكند و سر رسول همچنان در خون سرخ شده است؛ پس از چند
ساعتى همه را در مرز
دغارون پياده مىكنند، رسول به اتفاق چند
مهاجر ديگر سوار كابين يك تويوتا
ميشوند به مقصد هرات
!
موتر از گمرگ
حركت مىكند و در برابر اولين مقر طالبان مىايستد يك طالب مىآيد سر
نشينان تويوتا را نگاه مىكند و بعد مىپرسد؟
- از كجا مىآئيد؟
- از ايران - از اردوگاه!
- نامتان چيست؟
- قيوم!
- شما!
- عبدالطيف
- شما!؟
- رسول
و....
وپس از اينكه
همه سر نشينهاى موتر را نامهاى شان را پرسان كرد؛ يك فرم را از جيب واسكت
خود بيرون مىكشد و بررسىمى كند و باز به چهرهها نگاهى مىكند و
مىگويد:
- كل تان پياده شويد!
همه سر نشينان
تويوتا پياده مىشوند چند نفر طالب دور آنها را حلقه مىكند و به سوى
يك امارت قديمى هدايت شان مى نمايد و بعد چند تن از طالبها مىآيند نامهاى
كل افراد را نوشته مىكنند و دستهاى شان را بسته كرده و دو عدد داكسن با
شيشههاى دودى مىآورند همه آنها را سوار مىكنند و در ميان گردو غبار باقى مانده از جاده خاكى گم مىشوند به مقصد هرات!
همه را در مقر
طالبان در كميته امنيت از موترها پياده مىكنند و مىبرند بر سر چوكيها
مىنشانند!
پس از چند
دقيقهاى يك طالب با ريشهاى انبوه خود وارد مىشود يك نگاهى به همه افراد مىكند و خود مىرود در پشت ميز خود مىنشيند و
مىگويد:
- به ما راپور دادهاند كه شما براى خراب كارى وارد شهر هرات
شدهايد. تعدادى ديگر از شما را گرفتهايم و آنها هم به گناه خودشان اقرار
كردهاند! و همالى در بندى خانه مركزى هرات انتقالشان دادهايم و
لازماس كه بريتان
بگويم كه اگر خودتان اقرار كنيد و با ما
همكارى كنيد مه ميتانوم اى قولَ
بَريتان بتم كه در مجازات شما كاهش بته و
هر كدامتان كه همكارى نكنيد جزايتان مرگ است!
رو مىكند به
سوى اولين نفر كه در جانب مقابلش نشسته است!
- خودته معرفى كن و بگو كه براى چى كارى به هرات آمدهايد؟
- مه قيوم هستم ملا صاحب! مگم اگر مه راست خوده بگويم شما مره آزار نمىدهيد؟
- نى تو فقط راست خود بگو! كسى غرض دارت نخواهد بود!
- ملا صاحب ما آمده بوديم ؛ نى نى ما را به زور راهى كردند كه بيائيم
هرات و پس از نيمه شو امشب يك نفر به سراغ مه ميايه كه
برايمان اكمالات برساند و همى شهر هراته ناامن كنيم
!
- آيا شما حاضر هستيد كه بر سر قرار خود حاضر شويد تا رابط شما را ما شناسائى كنيم؟
- بله صايب از جان و دل خود حاضر هستم كه براى وطن خود كاركنم!
- نفر بعدى خود معرفى كن!
- مه سيفالدين مىباشم از باشندگان شهر هرات
- براى چه كارى به هرات آمدى؟
- ملا صاحب مه به خاطر يك امر خلاف قانون در ايران دستگير شدم و قريب بود كه قيد و بندى شوم كه يك نفر پيدا شد و گفت اگر با ما كار
كنى از بندى خانه نجاتت مىدهيم و همى بود كه به ما مأموريت داد تا بيائيم به شهر
هرات و ادامه مأموريت بعدا به ما ابلاغ ميشه!
- آيا آماده هستى براى گرفتار كردن ديگر خراب كارهاى ضد وطن با ما همكاری كنيد؟
- بله صاحب!
- نفر بعدى ؛ هزاره سرميده!
- مه ملا صاحب رسول هستم!
- براى چه به هرات آمدى !
- ملا صاحب مه راگرفتند و به اردوگاه سفيد سنگ آوردند و بعد ترد مرز كردند، زن و دخترم هم در ايران مانده و...
- كلتان را از اردوگاه ترد مرز كردهاند - اى ره ما خو ميدانيم - و ميدانيم كه دولت ايران ازى خاطر كه ما را بتانه فريب بده يك
تعداد اجير شدگان شان
را مثل شما از طريق اردوگاه در داخل خاك
وطن ما ميكند تا در اينجا صلح و
امنيت ما و مردم ما را از بين ببرد!
اى ره خوب
مىفاميم آلى تو بگوى كه چى وظيفه دارى د اينجه و قرار هست چى كسى ره ملاقات كنی؟
- ملا صاحب مه نى وظيفه دارم و نى هم قطى كسى قرار ملاقات داروم !
- خو هزاره سر ميده در ميان ايقه آدم تو مىخواهى باز دروغ بگوئى و ما را گمراه كنى؟
- نى ملا به قران اينه راس مىگم كه نى قرار داروم و نى هيچ بلاى ديگه!
- به خير صبا ميگم كه قران دگردن تو هزاره كافر بزنه كه ايقه نتانى دروغ بگوئى.
باد تندى مىوزد
از دور بر سر تير چراغ برق يك پيراهن آلوده به خون مىرقصد و آنسوى
چراغ برق يك پارچه دراز كه بر رويش با خطى سرخ نوشته شده است آويزان است و گوئى
هردم به شدت چيزى مثل پيراهنى آلوده به خون ميرقصد. انبوه مردم به سوى تير چراغ برق نزديك ميشود؛ بر روى پرده سفيد
نوشته شده است :
»اين است سزاى
خائن به وطن ؛مزدور بيگانه!«
باد پاهاى رسول
راكه از ما بين تمبان سفيدش بيرون بر آمده است بر روى هوا شور مىدهد؛
شايد چيزى به رنگ سرخ بر روى پيراهن سفيدش نوشته است:
رسول؛ آخرين نسل
قربانى
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر