۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

دیروز- امروز- فردا




یونس حیدری
یکم:
دیروز مان به تاریخ پیوست، حال اگر نیک کردار و نیک گفتار بوده ایم، هم نسل فردا قضاوت خواهد کرد، و اگر خدای نا کرده بد کردار و بد گفتار  و بد پندار نیز بوده ایم، بازهم در فردای تاریخ مورد قضاوت قرار خواهیم گرفت.
آنچه از دیروز نصیب خود هر فرد می شود، یک تجربه است، گاه این تجربه آنقدر شیرین و لذت بخش است برای خود فرد، که باعث می شود از آن تجربه برای فردا های زندگی خود نیز  استفاده کند، گاه این تجربه انقدر مهم می باشد، که همه آدمیان دیگر، نیز به دنبال تکثیر ان تجربه می گردد، مثلا ما اگر به اطراف خودمان نگاه بیندازیم، مشاهده می کنیم، که همه آنچه را که از آن استفاده می کنیم، در واقع تکثیر تجربه دیگران است، دور نرویم، اگر در شبها از نور برق استفاده می کنیم، در واقع اول یک نفر آن را کشف کرد، خودش لذت برد، دیگران را خبر کرد، دیگران آن تجربه را تکثیر کردند، و اکنون در میان همه جوامع، برق تکثیر شده است، یا  بسیاری از وسایل و وسایطی دیگری که من و شما امروز به اشکال مختلف از آن بهره می گیریم، از قبیل انترنت و... که با تمامی دنیا، انسان مرتبط آنلاین (همزمان) شده است. در اول خودش یک تجربه فردی بوده است، که بعد به علت زیبایی این تجربه و اهمیت آن، آنرا تبدیل به کثرت و از آن پدیده انبوه سازی نموده اند تا همه انسانها از آن بهره مند گردد.
این تجربه ها، تجربه های شیرین است، تجربه هایی که می تواند انسان را به زیبایی های فردا رهنمون نماید!
اما تجربه های تلخ هم داریم، آنچه که انسانها در افغانستان با آن مواجه هستند، انسانها هر لحظه در افغانستان با ان دست به گریبان است، از قبیل فقر، یتیمی، بی پناهی، انفجار، ترور، دهشت آفرینی، و خلاصه انتحار!!
چیزی که متاسفانه امروزه سخت در افغانستان گسترده شده است، از اینها می توان به عنوان تجربه های سخت و تلخ بشری یاد کرد، و ما در دیروز خود که در واقع  حد اقل یک سال را در بر میگیرد، آن را شاهد بوده ایم،این هم نوعی تجربه های تلخ بشری است، که هیچ کس آرزوی تکثیر آن را ندارد؛ سوال این است که چرا در افغانستان بیش از سی سال است که این تجربه تکرار و تکرار می شود؟
چرا در افغانستان هنوز فرهنگ ان به وجود نیامده است که خالق پدیده هایی باشیم که از آن انسانها سود ببرند، چرا علاقه برای زندگی بخشیدن وجود ندارد اما بسیار شوق و علاقه زندگی گرفتن در  بعضی از اقشار جامعه موج می زند؟
هر روز گزارشها نشر می شود که در فلان و بهمان نقطه از کشور کسی با بستن بمبی خود را انتحار کرد، ولی چرا حتا همین انتحار گر از خود این سوال را نمی کند که مواد انفجاری ای که او در بدن دارد ساخت کجاست؟ حد اقل اگر خیلی شوق مرگ و مردن  و کشتن دارد، چرا اول تلاش نمی کند که خودش خالق همان مواد انفجاری در کشورش از منابع داخلی کشورش باشد، بعد اگر اقدام به چنین کاری هم کرد لا اقل این افتخار را دارد که با پدیده ای که خود خالقش بود جان خود و چند انسان دیگر را گرفت.

دوم:
امروزما؛ در یک خلاء قرار دارد، یعنی همانند یک صفحه کاغذ هست که در پیش روی ما قرار دارد، و یک قلم هم در دست ماست، از ازادی کامل هم  بر خورداریم، که می توانیم در ان صفحه خالی یک معادله ریاضی را حل کنیم، می توانیم در ان یک نقاشی رسم کنیم، می توانیم در ان دیزاین زندگی فردای خود را تهیه کنیم، حتا می توانیم در ان همانند اطفال فقط آن صفحه را خط خطی کنیم و سر انجام از ان هیچ چیز نفهمیم، چیزی که در طول سالهای گذشته متاسفانه همیشه در زادبوم من و تو! مرسوم بوده است.
امروز ما، در سر گردانی قرار دارد، حقیقت آن است که ما نتوانسته ایم بر بحران درونی فردی خود فایق بیاییم، بحرانی که در میان سنت های کهنه و هنجارهای جدید در گیر است، ما تا زمانیکه نتوانیم بر این بحران غلبه کنیم، نمی توانیم مسیر راه خود را مشخص کنیم، تا زمانیکه نتوانیم مسیر راه خود را مشخص کنیم، یعنی فاقد هدف هستیم و انسان فاقد هدف همیشه در یک دور باطل دور خویش می چرخد بی انکه بداند چه می کند، به کجا می رود و سر انجام به کجا خواهد رسید؟ اساسی ترین چیزی که امروز در برابر ماست این است که ما کیستیم؟ به کجا می رویم؟ تا زمانیکه بر این پرسش کیستی خود پاسخی روشن نیابیم، نمی توانیم برنامه ای برای فردای خود ترسیم کنیم.
سوم:
فردا پیش روست، فردا هنوز نرسیده است، انسانهای موفق همیشه برای لحظات که  هنوز نرسیده است برنامه ریزی می کنند، برای فردا و فرداهای زندگی فردی و جمعی خود طرح و برنامه محیا می سازند، تا گام به گام به سوی پیروزی، کامیابی وموفقیت پیش بروند، ما اگر می خواهیم فردای پر از سعادت داشته باشیم، باید امروز در آن کاغذی که در پیش روی خود داریم، نقشه سعادت را ترسیم کنیم، راههای نفوذ به آن رامحاسبه کنیم، و سر انجام برای دست یابی آن زمان بندی نمائیم.
 امید است سال اینده برای هر فرد افغانستان، سالی سر شار از صلح و دوستی باشد، اما گفتن صلح و دوستی تنها در زبان کفایت نمی کند، مهم این است که من و تو و هر من و توی دیگر چه طرح و برنامه ای برای رسیدن به صلح، دوست داشتن، و تجربه های شیرین دیگر داریم، تا دیگر برای انسانهای سایر دنیا انسانهای بیچاره و ذلیل نباشیم، دیگر انسانهایی که حتا به همنوع خودش احترام قایل نیست نباشیم، دیگر انسانهایی که به ارزشهای انسانی ارج و احترام قایل نیستند نباشیم،  بلکه انسانهایی باشیم که باعث افتخار همه انسانهای  کره زمین باشیم، کارسختی نیست، فقط کمی اراده و برنامه ریزی می خواهد، راستی اصلا از خود سوال کرده ایم که در سال 1392   چگونه آدمی خواهیم  بود؟ انسانی سر شار از انرژی مثبت و دارای محبت و دوست داشتن همه انسانها یا ...؟


هیچ نظری موجود نیست: