۱۳۹۵ فروردین ۲, دوشنبه

پارادوکسهای وطنی




یونس حیدری

آن قدیما می گفتند "تعرف الاشیاء به اضدادها"  همه چیز به واسطه ضد خودش و نقیض خودش قابل تعریف و شناخت می باشد، مثل اب و آتش، هرجای که آتشی باشد، با ریختن آب خاموش می گردد، آب و آتش چون در مقابل هم قرار دارد، قابل شناخت و باز شناخت می باشد، همه اشیاء در جهان هستی در برابر خودش ضدی دارد، که به واسطه آن قابل تعریف می باشد.
با این پیش در آمد می خواهم بگویم، که افغانستان هم دارای ضدهای فراوان می باشد، اگر این ضدها و نقیض ها وجود نداشته باشد، شاید کار تعریف افغانستان به عنوان یک جغرافیای بحران کمی دشوار تر گردد، و اگر از جغرافیای  آن بگذریم و بیائیم در تعریف ساکنان آن و حاکمان آن بپردازیم قضیه شکل دیگری به خود می گیرد، که این بار تعریف آن بسیار دشوار تر خواهد شد.
شما در نظر بگیرید، در قرن بیست همه ملتها به یک درک واحد رسیده بودند، در درک واحد ملتها ، منافع ملی اولویت اول آن به شمار می رفت، تامین منافع ملی در حغرافیای واحد، زیر یک بیرق شکل می گرفت، و همه حاضر بودند از منافع شخصی خودشان عبور نموده تا بتوانند بر منافع جمعی حرمت قایل شده و آن را تثبیت نمایند. اما در افغانستان این تعریف مفهوم بیرونی برای خودش نداشت! تصور بفرمائید در زمانه ای که همه ملتها تلاش می ورزیدند که اباد گران خوبی برای سرزمین شان باشند، ما فعالان بسیار بی نظیری بودیم برای ویران کردن سرزمین مان! ویرانگرانی که شاید بتوان با شجاعت اعتراف کرد در جهان نظیر خودش را نداشت، اما آنچه که جای تامل دارد، این است که  می آمدیم این حرکت های ویرانگرانه خود را در زیر لحاف ایدیالوژی های مختلف پنهان می کردیم و بعضن برای توجیه عمل ویرانگری خویش از آن به یک امر قدسی تعریف بیرونی عرضه می نمودیم.
اگر اشیاء به واسطه ضد خودش قابل تعریف است، من نمی دانم افغانستان و آدمهایی که در آن زیست می کنند، و جماعتی که در ان حکم می رانند به واسطه چه چیزی قابل تعریف و باز نگری می باشند؟‌ و اگر انسان به واسطه فکر و حاصل آنچه که می اندیشد، قابل شناخت و تعریف می باشد، سوال این است که این چه فکر و چه نوع نگرش و جهان بینی ای هست که هر لحظه و هر روز در آن تغییر؛ شکل می گیرد؟ و اگر حاکمان هر کشور موظف هستند که بر اساس آنچه که در اتاقهای فکر و برنامه سازی و تدوین ستراتژی های کلان ملی حرکت کنند، چرا هر روز این برنامه ها تغییر می یابد، و از حاکمان و دولت مردان، انسانهای بی حافظه ای می سازند که سخنان دیروزشان و اعمال پریروزشان از یادشان می رود؟
شما در نظر بگیرید، وقتی رئیس جمهور یک روز به حمایت از پاکستان سخن می گوید، یک روز بر علیه آن سخن می گوید، یک روز ادعا می کند که مرکز پرورش تروریزم پاکستان است، وقتی دنیا تصمیم می گیرد که در برابر ان ایستاده شود، و لانه های تروریزم را نابود نماید، رئیس جمهور محبوب ما می فرمایئد که حمله به پاکستان حمله به افغانستان است و افغانستان در کنار پاکستان خواهد ایستاد، روز دیگر اجازه می دهد که نیروهای مرزی اش با همین پاکستان وارد جنگ شود  و... یک روز کاه می خوریم، روز دیگر اعلام می کنیم که ما تا سالیان دیگر پلو چلو داریم، یک روز می گوئیم که باید همه نیروهای خارجی خارج شوند، یک روز دیگر می گوئیم که افغانستان برای سالیان دیگر به انها نیاز دارد و...
یا بیائیم در حوزه پارلمان وارد شویم، طبق قانون اساسی  در برابر پارلمان همه نهادهای اجرایی موظف به پاسخگویی می باشد، اما اعضای پارلمان تا سر حد یک کمیشن کار جایگاه خودشان را پائین می آورند، و هر روز عریضه ای بر دست، با اشتراک با این دکاندار و سهم گیری با آن تیکه دار به دنبال تامین منافع خودش می گردد، و حربه را به زیر دستان خودش می دهد، و زمانی که زیر دستان ( وزیران) برای استجواب خواسته می شوند، با طعن جواب رسانه ای می دهند، که استجواب مغرضانه است، قانونی نیست، آنها قاچاقبر اند، و گستاخانه تر اینکه آنها در تجارت مشروبات ... شریک هستند، در حقیقت یک مادون مافوق خود را تا سر حد یک شراب فروش تنزل می دهد، سوال این است که چرا در این جامعه یک مافوق قانونی در برابر یک مادون خویش تا سر حد یک شراب فروش تنزل پیدا می کند که دیگر هیچ کسی به آن توجه ننماید؟ اشکال کار در کجا بوده است، که این تناقض به وجود می آید؟ ایا این تناقض زائیده خود خواهی دیگران است یا اینکه خود اعضای پارلمان آنقدر به خویشتن خویش بی احترامی کرده اند که دیگر هیچ کس برایشان ارج و ارزشی قایل نیستند؟
ایا آنروز که اعضای پارلمان اقدام به خرید و فروش اراء شان در قبال تعیین هیئت رئیسه کرده بودند، امروز را فکر می کردند؟ انروز که حتا خودشان بر سر تعیین رئیس به یک اجماع نمی رسیدند، ایا فکر می کردند که این بازی برای خودشان هم بهاء بالایی خواهد داشت؟ آنروز که اقدام به رای اعتماد وزرا کردند، اگر بر اساس لیاقت ها و شایسته گی ها اقدام می کردند، و نام وکالت را سیاه نمی کردند، ایا امروز از سوی همان کس یا کسانی که از سوی خودشان رای اعتماد گرفته اند این چنین مورد طعن و تحقیر قرار می گرفتند، ایا این طعن زدن ها  و تحقیر کردنها حکایت از کاسه های زیر نیم کاسه نیست؟ و صدها آیای دیگر که اینجا و نه تنها اینجا که در همه عرصه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و... کشور وجود دارد؟ همه شان نشان از یک تناقض بزرگ نیست، و ایا نمی توان ادعا کرد که اینجا به جای رویش گل و شکوفه و طراوت و شادابی هر لحظه پارادوکسی می روید که انسان در حل آن عاجز می ماند، و چرا؟ و ما کجائیم، دیگران کجایند؟









هیچ نظری موجود نیست: