۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

خفاش شب




یونس حیدری

سالها بود که در قم زندگی می کردم، در همان محله نیروگاه بخشی از عمر خود را سپری کرده بودم، چند سالی بودکه در مدرسه هم می رفتم، در حال آموختن چیزهایی  بودم، که یک باره روزنامه های ایران خبری وحشت ناک را منتشر کردند، خبر بسیار تکان دهنده بود، خبر از دستگیری یک جنایت کار بود، این جنایت کار کارش این بود که دختران و زنان جوان را فریب می داد و انها را با خود  می برد، در منطقه های خاص پس از تجاوز جنسی به شکل فجیعی با چاقو سلاخی می کرد. خبر همه را تکان داده بود، ارقام مقتلوین چندین نفر بود، در بسیاری از مناطق تهران و سایر ولایات ایران رخ داده بود،  این خبر با تیتر جنایات خفاش شب، شهرت یافت، بر سر زبانهای خورد و کلان افتاد، احساسات همه را جریحه دار کرده بود،  در همین گرما گرم بود که روزنامه ایران ارگان نشراتی حکومت ایران اعلام کرد که تحقیقات به دست آمده نشان می دهد که  خفاش شب یک افغانی بوده است!
 **
از همه دنیا بی خبر بودم، صبح نسبتن زود  از خانه برای انجام  کاری بیرون شدم، سر کوچه همیشه تعدادی از بچه های شبیه ولگرد بودند، من به آنها هیچ توجهی نکردم، باید از کنار آنها عبور می کردم تا به ایستگاه موترها می رسیدم، وقتی نزدیک شدم، چند نفری به جان من افتادند، مرا بغل کردند و با خود داخل یک موتر انداختند، دیگر راستش چیزی نفهمیدم، که چه بر سرم آمد، وقتی چشمم را باز کردم، دیدم داخل یک خانه هستم، یک جوانی بر سر سجاده نشسته است، کتاب مفاتیح الجنانش هم باز بود، داشت دعا می خواند، نمی دانم چی می گفت، تقریبن پشتش به طرف من بود، زیاد چهره اش نمایان نبود، نیمی از نیم رخش پیدا بود که ته ریشی هم به صورت داشت،
من هنوز خوب به هوش نیامده بودم، احساس می کردم که همچنان خوابم می آید، ولی با زور داشتم به اطراف خودم آهسته آهسته نگاه می کردم، در کنار اتاق یک عکس قاب کرده از امام خامنه ای  وجود داشت، در همین زمان بود که درب اتاق باز شد دو نفر دیگر هم وارد شدند، من سرم را وقتی به طرف در چرخاندم دیدم که بدنم با طناب بسته شده ا ست و بر روی زمین دراز افتاده هستم، خواستم که خود را تکان بدهم، هیچ احساس و قدرتی برای تکان خوردن نداشتم. جوانها سلام کردن و د ر کنار آن دوست دیگرشان نشستند، یکی از آنها بعد از لحظه ای مکس گفت:
-          خوب با این دختره افغونی چه کنیم؟
-          خوب معلومه همون کاری رو می کنیم که اون کثافت خفاش شب با دخترای ما کردند!
-          این که درست نیست، او هم مسلمونه، واسه  چی این کارها را با هاشون بکنیم! تازه اگر به هش دست درازی کنیم،  زنا حساب میشه حکم زنا رو هم که می دونی چیه؟
-          زنا واسه دخترای ایرونی حساب میشه، دیشب وقتی پایگاه بسیج بودم، یکی از دوستا به سر لشکر  تماس گرفت، تلفن روی آیفون بود، خودم با گوشهای خودم شنیدم که فرماندهان سپاه رفته بودند از آقا سوال کرده بودند که حکم دختران و زنان افغونی از نظر شما چیه؟ اقا گفته بودند که اونهایی  که با پاسپورت وارد شده اند، حکم شان همان حکم ایران گردان می باشد، مابقی متجاوز محسوب می گردد، و  حکم متجاوزین هم در قبال زنان حکم کنیز و در قبال مردان حکم برده جاری می باشد.
-          منظورت اینه که این دختره برای ما حکم  کنیز را داره؟
-          بله خود آقا گفته است. و آدم با کنیزش هر کاری که بکنه ثواب هم دارد! بعد تازه طبق فتوای اقا میشه کنیز را به کسی دیگر که دوستش داری ببخشی! بدون عقد و طلاق میشه همه کارها رو باهاش کرد.
-          یعنی تو می خوای به این دختره به قصد ثواب دست درازی کنی؟
-          من که به قصد ثواب به این آشغالهای افغانی کار ندارم، من فقط می خوام به  این ها بفهمونم که ما هم می  تونیم، و تازه مثل خفاش شب افغونی اینها را نمی کشیم، می فرستمشون خونه شون تا زنده هستند یادشان باشه که افغونی یک کثیف اشغال بی همه چیز بیشتر برای ما نیست.
احساس ترس همه وجودم را فرا گرفته بود، شنیدن صحبت های آنها مثل چکشی بود که بر مغزم فرود می آمد اما من هرچقدر زور می زدم نمی توانستم خود را تکان بدهم، همه وجودم درد می کرد،  احساس می کردم که همه جا تاریک شده است، وقتی متوجه شدم، دیدم سه تایی آمده اند دارند طناب را باز می کنند و بعد ا ز باز کردن طناب شروع کردن به در آوردن لباسهایم من شروع کردم به داد و فریاد کردن، یکی شان چفیه دور گردن خودش را باز کرد و محکم به دهانم بسته نمود و...
***
نیمه های شب بود که لباسهایم را به تنم کردند، و برایم گفتند که اگر صدات در بیاد با این چاقو تیکه تیکه ات می کنیم، و اگر آروم بودی می بریمت به خونه تون می رسونیم.. راستش خیلی دوست داشتم کشته شوم، دیگر با این بی ابرویی که رخ داده بود چطور می توانستم به خانه برگردم و به چشم مادر و پدر و.. نگاه کنم، می خواستم فریاد بکشم تا آنها مجبور شوند، که با چاقوی تیزشان مرا قطعه قطعه کنند، ولی نمی دانم چرا شاید از ترس صدایم از گلویم خارج نمی شد.
مرا از خانه خارج کردند، سوار یک پیکان سفید کردند، از کوچه خارج شدند، فکر می کنم محله شیخ آباد بود، در آخرای نیروگاه، بعد از چند دقیقه ای به سرعت سر کوچه خودمان در ماشین را باز کردند، مرا از ماشین انداختند و خودشان فرار کردند.
من وسط جاده بودم، قدرت بلند شدن نداشتم، زور زور خود را به کنار جاده کشیدم، سینه خیز سینه خیز خود را به طرف خانه می کشیدم که در سکوت شب و خلوتی جاده کسی سراسیمه نزدیک شد، مادرم بود، مرا دید فریاد کشید و خود را بر رویم انداخت و...
***
در خانه پدرم از شدت عصبانیت  در مرز سکته  قرار داشت، مثل گوسفند سر بریده شده سرش را به هر طرف می کوفت، ناچار شد  گوشی تلفن را گرفت به نزدیک ترین تاکسی تلفنی زنگ زد، یک تاکسی در خانه رسید مرا با خود برد سوار تاکسی کرد، به تاکسی گفت به پاسگاه پولیس برود، پیش پاسگاه پولیس از ماشین پیاده شدیم، وارد پاسگاه شدیم، مامورین سوال کرد که چیکار دارد؟ پدرم گفت که عده ای اوباش دخترم را برده مورد تجاوز قرار داده اند، مامور به طرف مامور دیگرش روی خود را بلند کرد و گفت: افغانی میگه مورد تجاوز قرار گرفته، راستی جناب سروان چند تا افغانی کم داشتید؟ مامور دیگر گفت دو نفر!
گفت این دو تا را هم ببرید بازداشتگاه، صبح اول وقت اتوبوس بخواهید تا این کثافت ها را ببرند اردوگاه تا رد مرزشان کنند.
**
در هرات بودیم که یک شب رادیوی بی بی سی اعلام کرد سر انجام هویت مردی که قبلن در ایران اعلام شده بود، یک افغانی است جدیدن فاش شده است که او از مردمان شهرستان قوچان از ولایت خراسان بوده و  در گذشته از فعالان بسیج بوده است، اما به دلایل نا معلومی اقدام به شکار دختران می نموده است، و پس از تجاوز آنها را با چاقو سلاخی می کرده است.