۱۴۰۲ اسفند ۲, چهارشنبه

امان فصیحی

یونس حیدری امان فصیحی، کلمت الحق یراد به الباطل!! اول: یادم هست، دوران تبلیغات انتخابات دور دوم پارلمان تمام شده بود، من سفری داشتم در ولایت سر پل! در ولایت سرپل تصور میکردم محمد حسین فهیمی مثل دور قبل رای دارد، و حتمن پیروز میشود، ولی با هرکس نشستم و نظر سنجی کردم، دیدم مخالف او هست! برایم جالب بود از یک هزاره پرسیدم که به چه کسی رای میدهی؟ گفت به سید شریفی! حقیقتا جام کردم! اکثر هزاره ها مخالف فهیمی شده بودن، از تعابیر بد هم استفاده میکردند. در آن سفر کوتاه فهمیدم فهیمی با یک دوره وکالت مردم را از دست داده است و سید شریفی پیروز خواهد شد! میخواهم بگویم عطش قدرت و ثروت ادمها را تغییر میدهد، در حالیکه فهیمی نجات دهنده بلخاب بود، مرد پل ساز، مکتب ساز و سرگساز بلخاب بود، اما با آمدن در پارلمان چنان شیفته قدرت و ثروت شد که در برابر مردم خود قرار گرفته بود! دوم: قصه امان فصیحی! با دستکی یک نفر تیمچه رفیق بودم، گاهی پیشش میرفتم کمی چای میخوردیم یا یگان پیک میزدم! چند باری از زبان امان فصیحی برایم چیزهایی نقل کرد، ولی من جدی نگرفتم! یک روز که رفتم داشتم چای میخوردیم، صحبت از یک لیست بود که باید یک نفر از میانش گزینش میشد! امان در لیست نبود ولی نفر گفت امان هم خیلی شله هست، من باور نکردم، کمی ریشخندش کردم، او مجبور شد ریکارد صدایش را برایم گذاشت! بازهم جدی نگرفتم، نفر گفت میخای به امان زنگ بزنم خودش بیاید! گفتم زنگ بزن ولی نخواهد آمد! گفت شرط میزنی که خیز کرده بیاید! گفتم شرط می‌بندم! من و نفر شرط بستیم، تلفن را گرفت صدا روی بلند گو به امان زنگ زد، و از امان خواست تا بیاید از نزدیک صحبت کنند! او قبول کرد و در کمتر از نیم ساعت آمد! وقتی من از پشت پنجره دیدم امان با موتر سفید تمبر پلیت سیاه‌ دولتی پیش دروازه ایستاد شد! من که شرط را باخته بودم صحنه را ترک کردم و در جلسه شأن ننشستم، چون تا هنوز من و امان از نزدیک آشنا نیودیم و نیستیم، در زینه ها نا شناس از کنارش عبور کردم! آنجا فهمیدم داکتر امان فصیحی علیرغم، داشتن عناوین بلند و بالای علمی سخت تشنه قدرت هست! از آن دست آدمهایی هست که تصویر چوکی را بگزارید برای گرفتنش پیشت صد تا ملاق میزند! در فضای تهاجم علیه دانشنامه الحق نقد زیبایی بر کاظمی نوشته است! این نقد توانمندی فنی کاظم کاظمی را ضرب صفر میکند! از هر لحاظ نشان میدهد که او در ویرایش فنی توانمند تر هست! اما افسوس که با تصویری که من هنوز در ذهن دارم شاید هم کوفت باخت شرط باشد!!! اگر امان به جای کاظمی ویراستاری کند، کسان دیگر یک عکس چوکی برایش وعده شود چه کارها که در دانشنامه نکند! امید وارم اعضای تیم موجود با رعایت نقد های علمی کارشان را بهتر پیش ببرند.

بگیر بگیر

بگیر بگیر! در قم قدیم یک مدرسه حجتیه بود که سالهای پسین نامش جامعت المصطفی‌ شد! در آنجا از همه بلاد آدمهای عتیقه جمع کرده بودند تا آخوند بسازند! از آن جمله چند جاپانی‌ هم داشتند! یک روز یکی از این جاپانی‌ ها که بیشتر شبیه هزاره های دیزنگی میماند، در خیابانهای قم شاید مشغول دختر بازی بوده که پولیس میبیند! اوه! افغونی اشغال مزاهم دختر ما میشه! با ضربات باتوم او را به پاسگاه پولیس میبرند و دسته جمعی بر او می‌ریزند و اشغال افغانی گفته می کوبند! در این میان آن بد بخت هرچی داد میزند من افغانی نیستم به گوش کسی نمی‌رود! چون معیار بینی پوچوقش بود و بس! بعد از آرام شدن اوضاع برایش تشکیل پرونده میدهند! بازهم پرونده افغانی! متهم با تلاش فراوان موفق میشود از ریس پاسگاه اجازه یک تلفن میگیرد تا به مدرسه حجتیه زنگ بزند تا اسنادش را بیاورد و هویت خود را تثبیت نماید! پس از رسیدن اسناد خورد و کلان آن پاسگاه به پیش پای پوچوق بینی جاپانی‌ به سجده می افتند و با ذکر گوه خوردم مرا ببخش! غرض از بیان این داستان طرح یک سوال هست! به نظر شما چه تفاوتی میان پوچوق بینی جاپانی‌ و پوچوق بینی دایزنگی هست؟ چرا یکی مستوجب تحقیر و توهین و لت و کوب و دیگری شایسته سجده کردن و کرنش؟ به نظر من علم عامل این تفاوت هست! اگر هزاره ها به جای میلیونها کربلایی و زوار! صدهزار دانشمند در حوزه های علمی کاربردی جهان از انرژی هسته ای گرفته تا سازندگان هوش مصنوعی می داشتند آیا بازهم با چنین روزگاری مواجه بودند؟ با این مقدمه، میخواهم در پاسخ دوستانی که تلاش دارند، فیلتر تصفیه غیر هزاره ها را از کادر تولیدی دانشنامه ایجاد کنند بگویم: هیچ گاه حذف راه ساز نیست، باید سیستم ساخته شود، باید قانونمندی ایجاد شود، باید کاری کرد که دیگران سجده گر هزاره شوند نه شلاق زن هزاره! . این نام ممکن است تا زمانیکه هزاره ها همه به مرحله ای از رشد برسند که دیگران در برابرشان تعظیم کنند و محتاج شأن باشند. واضح بگویم امروز اگر حذف سید بورس هست، فردا حذف دیزنگی هست، دیگر روز حذف بهبودی هست، پسین روز حذف شمالی هست، بعد نوبت حذف مالستانی و بعد.... در نهایت به فاجعه هیچی و پوچی رسیدن هست. من اولن‌ سادات را قوم نمیدانم، اما استعمار برای مصروف سازی تذکره قومی برایشان صادر کرد تا هر لقمه راحت الحقوم تر شوند! ثانیا اگر هزاره از سید هراس داشته باشد از دیگری هراس داشته باشد، این نشان ضعف اوست، پس باید به جای حذف این و آن به فکر بر طرفی ضعف خود باشیم. پیشنهاد من! نیروهای مجرب که این روزها سر و صدایشان گوش فلک را کر کرده است اعلام کار صادقانه و سهم گیری کنند. دوم راهکار جلوگیری از اشتباه ساخته شود! یک راه این هست که قبل از چاپ نهایی هر مدخل که آماده میشود در سایتی مشخص و فضای مجازی نشر شود و مورد نقادی قرار گیرد که پس از بررسی عمومی و شناسایی ضعفهایش و بر طرف کردن آن به مرحله چاپ نهایی برود. بازهم امیدوارم دوستان که تا اینجا زحمت کشیدن دلسرد نشده و با اصلاح ضعفها پیش بروند.

۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

حسین پرستی بهتر از گاو پرستی هست!




یونس حیدری
تا دیروز می گفتند "تقیه" اما امروز تقیه را کنار گذاشته اند و تمام آرامش شهر را برهم می زنند که ما مناسک مذهبی خود را انجام می دهیم!
1-      من با هیچ عقیده ای سر ناسازگاری ندارم، حق می دهم به آنانی که حسین را می پرستند، حق می دهم به آنانی که صبح تا شب گناه می کنند و برای روز مبادای خودشان شفیعی بتراشند و به امید اینکه با شفاعت او بتوانند از دروازه دوزخ عبور کنند و در محراب بهشت شرفیاب شوند!
در دنیایی که هنوز بت پرستی رایج هست، در دنیایی که گاو را می پرستند، باید حق داد به جماعتی که حسین را هم بپرستند، هرچی نباشد حسین نواسه خدا ببخشید نواسه محمد بالاتر از گاو هست!
2-      اینجا افغانستان هست، در این کشور چیزی در حدود 18 فیصد شیعه وجود دارد، یعنی بالاتر از هشتاد درصد پیروان مذاهب و ادیان دیگر هستند، در نظر بگیرید اگر تمامی مذاهب ماهی را این چنین مراسمهایی داشته باشند، و به بهانه عزاداری رقص خیابانی راه بیندازند، در سال جند ماه مردم آسایش خواهند داشت؟
در محرم این اقلیتی که تا دیروز تقیه را واجب می دانستند اما امروز می خواهند سلب آسایش از هشتاد درصد ساکنان این سرزمین نمایند! مزاحمت و اوباش گری با کفن مذهبی با کدام منطق سر سازگاری دارد؟
3-      عقیده دارم طبق قوانین حقوق بشری همه نوع مراسم و مناسک مذهبی باید ازاد باشد، اما در چهار چوب قوانین داخلی کشور! ما در کشوری و در جغرافیایی بنام افغانستان زیست می کنیم، همان جغرافیایی که در تعریف دینی آن محمد می گوید، حب الوطن من الایمان" . دوست داشتن وطن جزء ایمان مسلمانان است. اما نباید کاری کنیم که قوانین نافذه کشور زیر سوال برود.
4-      در ایام محرم جماعتی به نام روحانی از کشور همسایه مان ایران در مساجد شیعی تزریق می شوند، این روحانیان بعضی هایشان انقدر گوساله تشریف دارند که نمی دانند اینجا افغانستان است و وطن آبایی شان! در منابر افغانستان پاس نان ایرانیان می نمایند، و بر خلاف منافع ملی افغانستان ورد سخن می کنند. نمونه های بسیار وجود دارد. اگر روزی قوانین نافذه هر کشوری در حق اینها اعمال شود، آنها به جرم خیانت ملی و نقض منافع ملی کشور محکوم به اعدام می باشند.
5-      جای تاسف است که هنوز مساجد ما از طریق رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران مدیریت می شود، و سگهای شان به جای اینکه نوحه های که توسط خود شیعیان افغانی خوانده می شود، در مساجد پخش و نشر کنند، صدای شرابی های ایرانی را نشر می کنند. همه می دانند که نوحه خوانهای بزرگ ایران هم آغشته به مواد مخدر هستند و هم قبل از هر مراسم با شراب خودشان را مست می کنند. اما در افغانستان شیعیان این صدا ها را از مساجد نشر می کنند. ایا این نوع حرکتها خلاف منافع ملی افغانستان نیست؟
6-      می خواهم کمی حافظه تاریخی شما را به عقب برگردانم. دیروز به یاد دارید که همین جمهوری اسلامی ایران هشت حزب شیعی ساخت؟ همه شان در پادگانهای سپاه پاسداران ایران اموزش می دیدند، از همانجا تجهیز می شدند، و از همانجان تمویل می شدند، به افغانستان فرستاده می شدند ولی برای هر کدام شان یک شعار داده می شد. یکی باید یا حسین می گفت و دیگری باید یا زهرا و ان دیگری یا مهدی و الله اکبر و... وظیفه همه شان هم کشتن یک دیگرشان بود. مگر کم نیروهای خوب میان جنگهای خونین نصر و حرکت – سپاه و شورا- نهضت و پاسدار و... کشته شدند؟ نباید مردم این سوال را می کردند که چرا خمینی اینها را برای شیعه کشی تربیت می کنند؟
7-      من نگرانم:
من دلنگران جوانانی هستم که با عشق به حسین در تکیه خوانه ها می روند و به یاد حسین بر سر و سینه می زنند ولی همه ترسم آن است که ملای مسجد همانند دوران نصر و سپاه و پاسدار زمینه ساز قتل عام عمومی شان امسال نباشند؟ من باور دارم که در میرزا اولنگ و در مسجد صاحب الزمان ایرانیان نقش داشتند و من از عاشورای خونین می هراسم.
تا کی باید جوانان ما اسیر جهالت شوند.
افغانستان راباید نماد آزادی عقیده و بیان ساخت و تمام دشمنانش را ناکام.
امید وارم جوانان ما امسال بتوانند دستهای اجنبی را از مساجد شان قطع نمایند و شیعه افغانستانی را به دور از مزدوری ایران تثبیت کنند.



۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

صیغه بی بی غیبت




یونس حیدری
کلبی حسین برایم گفته بود که تا من بر نگشته ام از جایت شور نخوری، ولی شوری در دلم جای گرفته بود و ترسی موهوم همه وجودم را اشغال کرده بود، گفتم حتمن او مرا گم کرده است، در این بیر و بار شهر سهو شده یک طرف دیگر رفته است، من از جایم برخواستم تا او را بیابم، در کوچه پر از مردمانی عجیب و غریب به هرسو دیوانه وار دویدم، اما او را نیافتم، هوا به تاریکی می رفت، صدای اذان از هرسو گوش آدم را پر می کرد، در عمر خودم این رقم غرق در دریای صدا نشده بودم، هر طرف صدای الله اکبر بود که ادم را دیوانه می کرد.
اشک از چشمانم سرازیر شده بود، هر طرف کلبی حسین را صدا می زدم، اما از او خبری نبود، یک بار دیدم یک نفر در کنارم ایستاده است و می گوید خواهرم چی شده است؟ به طرفش از پشت اشکهایی که مثل پرده زمخت در پیش چشمانم آویزان شده بودند نگاه کردم، دیدم جوان خوش سیما و پر از نور با لنگی سفید در کنارم ایستاده است! یک لحظه زبانم لال شده بود، چه می توانستم بگویم، حرف کلبی حسین یادم امد که می گفت سخن گفتن با مرد نا محرم حرام است، اگر زنی با مرد نا محرم سخن بگوید سخنانش در قیامت اژدهایی می شوند که هر لحظه او را در کام خود می جود و او را تف می کند، جان که گرفت باز او را می جود و در زیر دندانهایش می ساید و می ساید تا همانند آرد نرم شود و باز تف می کند تا جان بگیرد و...
ترسیدم، زونگ زونگ کردم، مرد فهمید که از صحبت با یک نا محرم هراسان شده ام، برایم گفت خواهرم به خاطر اجتناب از گناه می توانید چادرتان را زیر لب بگیرید و یا سکه ای در زیر لب بنهید و انگاه پاسخم را بدهید تا بتوانم کمکتان نمایم. من کمی خود را جمع کردم چادر گلدار خود را محکم به رویم پیچ دادم، کمی از آن را در زیر لبانم گرفتم. در حالیکه اشکهایم جاری بود گفتم, کلبی حسین گم شده!
مرد لنگی به سر گفت از کجا امده اید و کجا گم شده است؟ گفتم ما از قریه بینی بوزی هزره امدیم به زیارت امام هشتم، چند ماه منزل کردیم تا رسیدیم، وقتی در این کوچه رسیدیم مرا کلبی حسین گفت همین جا باشم تا او برود اتاق کرایه نماید. ولی من هرچی نشستم او بر نگشت، از پشتش روان شدم گم شدم. مرد نشانی های کلبی حسین را از من پرسید و باهم به چند مسافرخانه رفتیم اما کسی او را ندیده بود و سر انجام هیچ اثری از او نیافتیم.
مرد برایم گفت حالا دیگر پاسی از شب گذشته است خواهرم، امشب را برویم حجره! فردا وقت اذان صبح از پشتش می گردیم و پیدا می کنیم. من حجره را نفهمیدم گفتم کجا برویم؟ مرد گفت اطاق طلبگی ما در همین نزدیکی هاست، امشب را انجا سر کنیم و فردا شویت را پیدا می کنیم.
چاره ای نداشتم و قبول کردم، همراهش رفتیم در کوچه ای تاریک که رسیدیم، مرد ایستاد و لنگی اش را از سرش گرفت و بر سر من گذاشت، چپنش را هم بر دوشم گذاشت و مرا ملا ساخت، از راه مقداری چیزهای خوردنی هم خرید و هر دو به طرف حجره راه افتادیم.
شب دیر وقت بود کسی در داخل مدرسه نبود، ملا با کالای ساده اش پیش و من که یک ملا شده بودم از پشتشن از زینه های مدرسه پایین رفتیم و وارد یکی از حجره ها شدیم، شیخ پرده را کشید و بعد برق را روشن کرد، و رفت مشغول جوش دادن چای شد، و تعدادی هم تخم مرغ نیمرو کرد و دستر خوان محقرش را پهن کرد و غذا را آورد تا نوش جان کنیم.
من اما دلهره کلبی حسین داشت دیوانه ام می کرد، ملا گفت؛ خواهرم نگران نباشید، اینجا مشهد الرضا هست، هیج کس گم نمیشود، آقا خودرش فردا شوهرتان را در سلامت کامل تحویلتان می دهد. اینجا اقا امام رضا نگهبان همه کس و همه چیز هست. حالا چای بخورید تا خستگی تان رفع شود!
من در حالیکه چای می خوردم ملا گفت: خواهرم امشب را باید در این حجره بمانیم، به غیر از من و شما هم که کسی اینجا نیست، اگر اجازه تان باشد من یک خطبه محرمیت جاری کنم تا گاهی چشم مان به یکدیگر اگر می افتد آلوده به معصیت نشویم، فردای قیامت جواب خدا را چی بدهیم؟ من در حالیکه با دندانهایم محکم چادر گلدارم را می جویدم، گفتم من شوی دارم چطور شما خطبه محرمیت جاری می کنید؟ ملا گفت نامتان نزد شویتان چیست؟ گفتم زهرا! گفت بسیار خوب اگر اجازه شما باشد من نامتان را به غیبت تغییر می دهم و با نام غیبت شما را به نکاح موقت خودم در می آورم تا مبادا این شب به معصیتی آلوده شویم؟ گفتم مگر می شود؟ گفت اگر رضای خدا باشد و شما هم اجازه بدهید با نام غیبت می شود.
من هم از جهنم می ترسیدم، و از اینکه چادرم نصفش در دهانم بود خسته شده بودم، قبول کردم، ملا چند کلمه ای را به زبانی که من نفهمیدم خواند و بعد گفت حالا تا صبح من و شما غیبت خانم محرم شدیم.
رضای خدا در همین است که ما محرم باشیم.
شیخ چایش را گرفت امد در کنارم نشست و گفت حالا چای بخور و صحبت کن، این چای خوردن و این صحبت کردن نه تنها دیگه گناهی ندارد بلکه ثواب هم دارد.
من در خود شرمیدم، تا کنون به غیر از کلبی حسین هیچ مردی اینقدر نزدیکم ننشسته بود، خودم را جمع کردم، ملا گفت غیبت خانم! عزیزم چرا خودتان را جمع کردید؟ شما امشب محرم من هستید، من محرم شما هستم، شما غیبت هستید، در نکاح موقت من هستید، اگر اینگونه خود را جمع کنید مرتکب معصیت می شوید، رضای خدا در این است که ثواب ببریم و...
خودش آمد چادرم را از سرم باز کرد، دستش را به گردنم آویزان کرد و پیاله چای خودش را به دهانم داد تا بخورم.
چای که تمام شد، از لبم یک ماچ گرفت، لبهایش خیلی ملایم بود، اما من از شرم صد بار مردم، و او گفت اگر این چنین بشرمی خشم خدا در این حجره فرود می آید غیبت عزیزم، آرام باش،  و از این لحظات الهی فیض ببر. این نعمت خداست که تو از دیار دور آمده ای تا من نصیبت شوم و امشب تو را به فیض اعلا برسانم.
دستانش خیلی نرم بود، از داخل یخنم بر روی پستانهایم رسیده بود، بر خلاف دستان کلبی حسین که هر وقت به جانم می خورد پارگی های دستش بدنم را خط می انداخت و چنند دفعه ای که پستانم را مالیده بود، پوست پستانم زخم شده بود، بیچاره کلبی حسین همیشه در کوه سنگ کنده می گرد و دستانش مثل پاره های سنگ شکسته تیز شده بودند. اما ملا دستانش مثل پخته بود، پستانهایم را می مالید، شهوت تمام وجودم را غرق خودش کرده بود، احساس کردم از راه دامنم ابی جاری شده است، ملا تمبانم را کشید، سرش را میان پاهایم برد و شروع به لیس زدن کرد و....
شب نت صبج خواب نکردیم، ملا هر بار که کارش تمام می شد، بر روی سجاده اش که یک قران و یک تسبیح و یک مهر بود، می رفت سجده ای می کرد، و رو به آسمان می کرد و می گفت، الهی تو این عبادت را به درگاهت قبول فرما! باز می امد به سراغ من که مثل خودش برهنه برهنه بودم، و ....
اذان صبح از هر طرف به حجره هجوم آوردند و باز مثل شب مرا با لباس ملایی پوشاند و از مدرسه بیرون کرد، و به طرف حرم امام هشتم اورد، گنبدش زرد زرد بود، چراغهایش هر طرف روشن بود، ابهایی که در حوضچه ها بود از هر طرف فواره می زد و مردمان بسیاری در گرد همان حوض ها در حال وضو گرفتن بود، مرا به طرف دروازه فولادی برد، مردمانی که در آنجا طنابهای به گردن خود و پنجره فولادی بسته بودند و در حال گرفتن حاجت از امام رضا بودند، گفت بگرد حتمن کلبی حسین اینجا امده است تا تورا از امام رضا بگیرد.
مردم خیلی زیابد بود اکثرشان گریان بودند، دیدم در میان جمعیت کلبی حسین زار و گریان ایستاده است رو به طرف پنجره فولادی و خود را دوان دوان به او رساندم، کلبی حسین گویی مرده بود و زنده شد، رویش را به طرف امام رضا کرد و گفت حاجتم را دادی.
بعد از میان انبوه جمعیت خود را بیرون کشیدیم و ملا آمد و گفت نگفتم امام رضا حاجت همه را می دهد، و بعد به شوهرم گفت خواهر ما دیشب شما را نتوانست پیدا نماید، اما من او را به حجره بردم تا در پناه باشد، اما تا صبح غیبت شما را بسیار کردیم!! امید وارم مرا ببخشید.
  







۱۳۹۵ آبان ۲۴, دوشنبه

دوستم و رویاهای بوتلی




یونس حیدری
ژنرال دوستم  در نشستی خبری در پایگاه خود در جوزجان  رئیس جمهور را به قوم‌گرایی و منطقه‌گرایی متهم کرد و گفت: "برای رئیس جمهوری افغانستان کسی که پشتو گپ بزند، انسان خوب است و پشتو هم صحبت کند و از لوگر (زادگاه اشرف غنی) هم باشد، به نظر او آدم بسیار خوب است.
این سخنان واکنش های متفاوتی را در لایه های مختلف جامعه بر انگیخت! اما بیشتر کسانی که این روزها از ارگ آزرده خاطر بودند را خرسند نمود، و به بهانه سخنان جنرال دوستم تلاش کردند بر این شکاف بدمند، تا دود بیشتر از نفاق و دو گانگی در ساختار حکومت بلند شود! زیرا کسانی هستند که منافع خودشان را در تیرگی روابط سیاسیون، بالا رفتن تب اختلاف و حتا شعله ور شدن آتش جنگ می بینند. اما سخن جنرال دوستم از چند زاویه قابل تامل است، امید وارم بتوانم در این یاد داشت کوتاه به آن بپردازم!
1-      وقتی معاون اول رئیس جمهور جناب اشرف غنی را متهم به قوم گرایی و حتا لوگر گرایی کرد، در نخستین پرده از این درامه این تصویر را بر ملا کرد که شکاف عمیقی میان این دو وجود دارد! اما بعضی از تحلیل گران عقیده بر آن داشتند که جناب جنرال دوستم اقدام به تبدیلی کلاه کرده است، زیرا او در این یکه و نیم دهه اخیر بیشتر کلاه ترکیه و ناتو را بر سر می کرد، با آمد آمد طالبان و داعشیان به شمال اینک او تلاش دارد تا کلاه روسیه و چین را برسر بگذارد و چند صباحی اینگونه شب را سحر و سحر را چاشت نماید. در این دیدگاه آنچه که از زبان جنرال دوستم بیرون آمده است، سخن جنرال نه بلکه سخن کارشناسان جنگی روسها بوده است که به ایشان منتقل شده است و از زبان ایشان بیان شده است.
2-      دیدگاه دوم هم این است که جنرال دوستم احساس کرده است فصل قدرت مندی تیکه داران قومی رو به زوال است، اگر تیکه داران اقدامی برای تداوم حاکمیت های منطقه ای شان ننمایند، یقینن دیری نخواهد گذشت که آنها در گوشه های انزوا خواهند پوسید، بنا بر این بار دیگر در ائتلافی از منزویان تیکه داری که در حاشیه های قدرت جلبک گونه ذی دارند، قرار گرفته است، تا با طرح اینگونه سخنان بار دیگر فضایی که می رفت به سوی صلح و ثبات و ارامش حرکت نماید را با امواجی از حرکت های افراطی قومی به نفع خودشان تغییر دهند. تا شاید چند صباحی دیگر بر عمرسیاسی و اقتصادی شان افزوده گردد.
3-      سخنان جنرال دوستم با انگیزه ایجاد امواج قومی و در نهایت دسته بندی های جدید قومی در کشور صورت گرفته است، تا بار دیگر جزایر از هم گسیخته و مجزای قومی در افغانستان ایجاد گردد، در سایه این جزایر آنها بتوانند به اهداف بلند شخصی شان دست یابند.
اما مردم افغانستان تجربه دارند، زیرا برای عدالت قومی، برای تحقق عدالت میان اقوام افغانستان از هر قومی ده ها هزار کشته بر جای مانده است، حاصل این تقابلها ویرانه های بیشمار در کشور بوده است، اما هیچ قومی پس از تحمل این همه رنج و در بدری عدالت را احساس نکرده است، زیرا مثلن از قوم تاجیک شاید 20 خانواده از هیچ به همه چیز رسیده باشد، هم چنان با شعار افراطیت هزاره گی از میان هزاره ها می توان 3 خانوار را دید که به قدرت و ثروت دست یافتند و از قوم ازبک و ترکمن تنها یک خانوار به قدرت، ثروت و ... دست یافتند! امروز مردم می پرسند که آیا عدالت و برابری ای که برای رسیدن به آن خون جوانان شان را نثار کردند، همین بود که احمد و محمود از میان قوم به نان و نوا برسند و سهم دیگران فقط قربانی شدن بود و بس! ؟
جناب جنرال صاحب دوستم!
 گذشته افغانستان برای همه اقوام آن تاریک و دل آزار بوده است، اما سوال این است که در این قریب سه دهه ای که جناب شما رهبری قوم ازبک را عهده دار بوده اید چه سودی برای جامعه ازبک افغانستان داشته اید؟ به جز اینکه برای دوستم شدن شما خون هزاران ازبک ریخته شده است، اما جنرال دوستمی که در خانواده اش یک شتر داشت، امروز صاحب ثروتهای عظیم می باشد، این از کسی پوشیده نیست، همان جنرال دوستم می خواهد که پس از خودش فرزندش رهبر ازبکها باشد، سوال این است که آیا در میان خیل عظیم ازبکها هیچ انسان شایسته ای دیگر وجود ندارد که پس از جناب شما رهبری قوم را بگیرد؟ یا نه دارد ولی شما نمی خواهید مجال بدهید تا ازبک دیگری هم صاحب قدرت و ثروت شود؟
سخن شما که خطاب به رئیس جمهور می گویید سخن خوبی است که نباید در این کشور انحصار گرایی وجود داشته باشد! اما جناب شما آیا از این اتهام مبرا هستید؟ آیا برای قشر روشنفکر ازبک شما در طول این سالها مجال نفس کشیدن دادید؟ براستی شما با اسماعیل اکبر چه کردید؟ براستی شما با اکبر بای چه کردید؟ براستی شما با آقای فیض الله ذکی و مرحوم اسماعیل منشی چه کردید؟ آیا آنچه که شما با آنها کردید آنها سزاوار بود؟ آنها مستحق این همه جفا بودند؟
من نمی دانم برای بسیاری از پرسشهایی که جامعه ازبک در مقابل شما دارند چه پاسخی خواهید گفت؟ و علاقه هم ندارم که به آن مسایل بپردازم، اما آنچه که مرا وادار می کند تا اینگونه بنویسم، این است که دلم برای سرزمینم می سوزد و راهی را که شما در حال گشودن آن هستید آتشی هست که همه را می بلعد!
جناب جنرال صاحب دوستم!
شما به گونه ای سخن می گویید که می خواهید برای قوم ازبک خود را یگانه دلسوز نشان دهید و یگانه منجی و نجات بخش آنها! و تمام رویای آنها را در این متمرکز می کنید که اگر در چند چوکی مثلن شریک بودند سعادتمند هستند و اگر از این چوکی ها دور بودند ذلیل و بیچاره خواهند بود!
اما من مثل خیلی دیگر از ازبکها مثل شما فکر نمی کنم، آنها از هراسی که دارند شاید نخواهند چیزی بگویند، اما من خودم را در برابر انسان سرزمینم مسئول می دانم و می گویم آنچه را که شما شاید علاقه ای به شنیدنش نداشته باشید!
جناب! آیا فکر کرده اید، چرا در افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه و... بستر مناسب برای تولید و رشد جریانهایی مثل القاعده، طالب، بوکوحرام، داعش و... می باشد؟ آیا قبول دارید که مردمان این مناطق عقب مانده های فرهنگی هستند، و در مردابهای اینگونه جریانهایی افراطی به آسودگی می توانند تولیدمثل کنند و به حیات شان ادامه بدهند؟ من یقین دارم که جناب شما با این حقایق آشنایی دارید، ولی سوال من این است که شما برای تغییر فرهنگی در میان قوم ازبک در سالهایی که به نحوی حاکم و رهبر و پیشوای شان بودید چه کردید؟
شما در شهر خودتان شبرغان چند کتابخانه، و چند مرکز تحقیقاتی و چند مرکز فرهنگی برای رشد ازبکها تاسیس و بهره برداری کردید؟ شما در قصری که در شبرغان ساخته اید حد اقل یک کتابخانه ده هزار جلدی هم ساختید؟ آیا در آن قصر عظیم، حوض آب بازی ضرورت اولیه بود یا یک کتابخانه بزرگ که مرکز تحقیق و دانش و تفکر باشد؟ چرا به این مهم نپرداختید؟
شما بهتر می دانید که امروز بیشتر از هر جای دیگر داعش و طالب از میان ازبکها و ... در حال سرباز گیری می باشند، آیا این استقبال از داعش و طالب از سوی بدنه ازبکها نشان از عقب ماندگی فرهنگی است یا اقتصادی؟ در هر صورت ایا شما نخستین متهم در این میان نیستید که باعث شده اید جامعه ازبک از رشد و پویایی باز بماند و اسیر اغوا گران شود؟
4-      سخنان جنرال دوستم نشان داد که افغانستان به شدت آسیب پذیر است، می تواند هر کس برای خواستهای خودش موج ایجاد نماید، و با ایجاد تقابل در میان اقوام، موج سواری نموده و منافع شخصی خودش را تامین نماید، و بودن چنین پتانسیلی در اجتماع می تواند همیشه مانع رشد و پویای و وحدت ملی در کشور گردد، بنا بر این اینک زمان آن فرا رسیده است، که تئوری استبداد  ملی مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
نظریه اسبتداد ملی می تواند افغانستان را از کام تیکه داران خود سر نجات بخشد، تیکه دارانی که به جز منافع فردی شان در عرصه سیاسی و اقتصادی هیچ منفعتی دیگر را در نظر نمی گیرند، و عامل اصلی بحران در دو دهه اخیر به شمار می روند. در نظریه استبداد ملی می توان راههای ملت شدن، حفاظت از جغرافیای سیاسی، اقتصادی، منابع طبیعی و... یافت.
والسلام.