اشوکا/ نشر شده در عدل و رفاه
هر ساله وقتی هفت و
هشت ثور می آید، شاهد هستیم که احساسات عمیق اما در بخشی از مردم مثبت، در بخشی
ازمردم منفی ای را ایجاد می نماید، کار نداریم هفتی ها و هشتی ها
که هردو ادعای پیروی از دو تفکر و آیدیالوژی متفاوت را داشتند، در این ملک چه
کردند؟ خوب یا بد، مردم و تاریخ قضاوت می کنند، ولی چیزی را که می توان در این یاد
داشت بر ان تکیه کنم، زاویه ای هست که پیروان هفت و هشت به شکلی در رشد آن اگر
نگوییم سهمی برابر اما سهم قابل توجه ای را دارا می باشد، آن از بین رفتن حس
انسانی در جامعه است، حسی که باعث شد انسانها از خود نمایی و چهره ای انسانی داشته
باشند، اما از یک دیگر هراس داشته باشند، در حالیکه اساسا انسان از انسان نباید هراس
داشته باشد، زیرا انسان دارای ویژگی های می باشد که نمی تواند بر انسان دیگر ایجاد
گر ترس و وحشت باشد، اگر چنین باشد، این خوی انسانی نیست، بلکه خوی و ذاتی حیوان
است، با این حال ما شاهد بودیم، که پیامد هفت و هشت ثور بر بدنه اجتماعی جامعه
نوعی انسان گریزی ایجاد کرد، با اینکه همه انسان بودند، اما از یک دیگر هراس
داشتند، در حقیقت انسانها گرگ یک دیگر شده بودند، حال برای این گرگ بودن خود و آن
طعمه بودن دیگری صدها دلیل ضد دین بودن، نوکر امپریالیست بودن و ... می آوردند،
ولی واقعیت این بود که در پشت همه این توجیه ها حرمت و کرامت یک انسان بود که بر
باد داده می شد.
دیری نپائید که همه
این توجیهات از بین رفت، همانها که دیروز فرمان و فتوا می دادند تا انسانها گرگ یک
دیگر باشند، دیدیم همکاسه هم شدند، بی آنکه رسمن اعلام کنند، در عمل تایید کردند
که دیروز اشتباه می کرده اند و حاصل این اشتباه به جز ویرانی افغانستان در همه ابعاد چیز دیگری نبوده است.
با اینکه فرمانروایان
و فتوا دهندگان یار و رفیق یکدیگر شدند، پیامدهای آن دشمنی ها، نفرتها و بد پنداری ها تا هنوز در افغانستان ریشه دارد،
اما این ریشه به زعم بعضی ها ریشه های خارجی دارد، به زعم دیگران ریشه های داخلی و
به گمان بعض دیگر ریشه های روانشناختانه دارد، که درمان آن نیز بر اساس نسخه های
روانکاوانه امکان پذیر می باشد، ما ادعا مطلقیت نداریم، اما می توان ادعا کرد که
بخشی از این نا هنجاری ها که در قالب های گونه گون بروز می نماید، فقدان گرایشهای
انسان دوستانه است، و تا زمانیکه فرهنگ انسان دوستی و نوع دوستی در این سرزمین
ریشه هایش به اعماق نرسد، هم بیگانگان و هم دلایل دیگر می تواند ثمره ای به نام
تلخی ها و رنج برای این مردم و این کشور تحفه دهد.
حاصل تلاش پیروان هفت
وهشت این بود که جنگ، خشونت، نوع ستیزی، نفرت و... همه گیر و فرا گیر شود، و جنگ و
خشونت و نوع ستیزی و نفرت به تولید انبوه رسید که در هر خانه افغانستانی نوعی از
آن وجود داشت.
امروز می خواهم در پی پاسخ به این پرسش برآیم که اگر "صلح"
، "محبت"، "عشق ورزیدن"، "نوع دوستی" و... خوب است
آیا میتوان آن را تکثیر کرد و از آنها انبوه سازی نمود به جای جنگ، خشونت، نفرت و
نوع ستیزی؟
آیا زمان آن نرسیده است که ما در پی داشتن یک زندگی پرکیفیت و یک جامعه دلپذیر
باشیم؟ و برای ایجاد یک جامعه دلپزیر راهی به جز بارور سازی محبت و دوست
داشتن در میان همه انسانها وجود دارد؟
برای رسیدن به یک جامعه دلپذیر ضرورت است که هر
فرد، شروع به تولید و تکثیر محبت کنیم،
تکثیر محبت به معنای زدودن نفرتها میان آدمیان است، و زدودن نفرتها به معنای ایجاد
یک جامعه انسانی است که در آن انسان فارغ از هر نوع فکر، باور، عقیده، رنگ، پوست،
قبیله، جنسیت و... کرامت داشته باشد. اگر دیگران با ما همراهی کنند و آنان نیز "محبت"
تولید کنند، آنگاه "محبت"،
دوست داشتن و صلح به تولید انبوه میرسد و همه از آن بهره میبرند. اما اگر دیگران همراهی نکنند، ما خودمان در
محدوده خودمان (در حوزه شخصی خودمان یا در حوزه خانوادهمان، یا در حوزه کاریمان) که
می توانیم و باید محبت تولید و خودمان هم
آن را مصرف کنیم.
اصولن بی نظمی حاصلی به جز ایجاد انرژی منفی ندارد، تراکم انرژی منفی پدید آورنده نفرت می باشد. وقتی بی نظمی شد، به شکل
سیستماتیک انرژی منفی ایجاد می گردد، و انرژی منفی در هر جمع و جامعه ای که ایجاد
شد، نتیجه ای به جز از دست دادن انرژی و قدرت " کاری" در پی ندارد، یعنی
تحقق اهداف یک سیستم به میزان بسیار بالایی پائین می اید، این کاهش دقیقن بستگی به
همان رشد انرژی منفی در هر جمع و جامعه دارد.
و ما اگر در افغانستان شاهد این همه بحران کیفیت
کاری هستیم، دلیلش همان وجود بی نظمی می
باشد، زیرا بی نظمی عامل بالا بودن سطح انرژی منفی در جامعه است، وجود
انرژی منفی که پیامد سالهای دور از گرایش
های انسانی و غرق در گرایش های خورد قبیله گرایی، سمتی، جنسیتی و... می باشد. حاصلی
این چنین تاثر آور در سطوح مختلف اجتماعی دارد که همه شاهد آن هستیم. و ما تا
زمانیکه نتوانیم این انرژی منفی را ازاد کنیم و به جایش انرژی مثبت جذب جامعه
کنیم، بحران همچنان ادامه پیدا می کند، و هر زمانیکه در سطح جامعه حس محبت و دوست
داشتن در میان همه افراد جامعه نسبت به یکدیگر ایجاد گردید، شاهد انفجاری از
زیبایی ها خواهیم بود.
هر جمع و جامعه ای که هرچند روند پویایی هم داشته
باشد، می باید انرژی های منفی خودش را از طرق مختلف کاهش دهد یا دفع کند و به اشکال
مختلف نیز انرژی مثبت جذب کند. هرچه جمع و جامعه سازگارتر باشد، انرژی منفی و بی نظمی اش کمتر است و هرچه پویاتر
باشد توان دفع انرژی منفی و جذب انرژی
مثبت بیشتر است. پس می توان ادعا کرد که یکی
از علایم پویایی یک سیستم اجتماعی همین توانایی آن در دفع انرژی منفی است.
محبت: معجزه گر ضد انرژی منفی
به طور خلاصه می توان گفت که هر نوع اندیشه،
ارزش، رفتار، رابطه، تعامل، نهاد، سنت، آیین، قانون، سازمان و برنامهای که موجب
شود فضای ذهنی افراد، محیط زندگی افراد و عرصههای اجتماعی یک جامعه به سوی کاهش
بینظمی، ناسازگاری، آشوب و تنش یعنی به سوی کاهش انرژی منفی حرکت کند، به منزله تولید "محبت" است.
در واقع کار "محبت" چیزی نیست جز کاهش "انرژی منفی"، هم در
سطح فرد و هم در سطح جامعه. وقتی انرژی منفی از یک جمع و جامعه زدوده شد، در ان
جامعه نفرت کاربرد خود را از دست می دهد، جامعه ای که در آن نفرت وجود نداشته
باشد، ان جامعه روند پویایی خویش را به شکل تصاعدی خواهد پیمود. و در جامعه ای که
نفرت وجود نداشت، محبت می روید، و "محبت" کیمیا گری هست که باعث می شود،
انسانها به یک دیگر حرمت قایل باشند، وقتی انسانی به
انسان دیگر حرمت قایل باشد، در آن صورت نمی توان حتا تصور کرد که به او تعرض روا
بدارد؟ محبت باعث می شود که انسانها به یک
دیگر سلام کنند، یکدیگر را ببوسند، کدورتها را کنار بگذارند، از مصاحبت هم
لذت ببرند، از یکدیگر پذیرایی کنند، و... همه اینها به منزله کاهش انرژی منفی و رشد
انرژی مثبت است.
آیا اگر این ارزشها زنده می ماندند در سطح جامعه
ما، ما تا کنون شاهد این همه ویرانی در همه عرصه های کشور می بودیم؟
هر روز ادعا می شود که تلاش برای باز سازی و نو
سازی کشور چند قدمه پیش رفته است، اما واقعن برای بازسازی روانی جامعه هم قدمی بر
داشته شده است؟ تا کنون از خود سوال کرده ایم که چرا سرگ ساخته می شود، اما همان
سرگ که حد اقل طبق استندردهای بین المللی 20 تا 30 سال باید عمر کند اما در اینجا
یک سال هم دوام نمی کند و بعد نیاز به مرمت دارد، دلیلش چیست؟ مگر سرگ ساز و کارگر
و... خودشان یک افغان نیستند؟ اگر او یک افغان است پس چرا چنین کار بی کیفیتی را
تحویل جامعه و خودش می دهد؟ چون خودش هم از همان سرگها استفاده می کند! ایا جز این
است که او مشکل دوست داشتن و محبت دارد؟ او خود را دوست ندارد، کسی که خودش را
دوست نداشته باشد، محیط و ماحول خود را نمی تواند برایش فکر هم بکند، کسی که خود
را دوست نداشته باشد، چگونه می توان انتظار داشت که دیگری را دوست داشته باشد، و
تا زمانیکه دوست داشتن پدیدار نگردد، رشد نکند، ایا می توان انتظار داشت که او کار
سالم برای جمع و جامعه تحویل بدهد؟
یا هر روز خبرها نشر می شود که در فلان نقطه
انتحاری کرد، ایا اگر انتحار کننده معنای دوست داشتن، عشق ورزیدن را می فهمید، و
اگر یک لحظه هم دوست داشتن را تجربه می کرد، بازهم انتحار می کرد؟ ایا اگر او خود
را دوست می داشت بازهم جان خود را نابود می کرد؟ یک فرد انتحار کنند، در حقیقت در
حلقه ای انرژی منفی اسیر است، و فکر می کند راه نجات از این اسارت انتحار است!
اینجاست که باید گفت؛ هرگاه بتوانیم شرایطی ایجاد
کنیم که "انرژی منفی کاه" باشد،
حرکتی به سمت تولید "محبت" صورت گرفته است.
اگر کسی بتواند زندگیاش را به سویی ببرد و نگرشش
به هستی و روشش در زندگی به گونهای باشد که در همه لحظاتش به سوی کاهش انرژی منفی
حرکت کند این فرد همه لحظاتش دوست داشتنی
است چنین کسی یک احساس سعادت دایمی در وجودش دارد.
محبت و دوست داشتن خالق لحظه های حقیقی!
میگویند
انسانها هنگامی سعادتمند هستند که بتوانند لحظههای حقیقی بیشتری در زندگیشان
تولید کنند. لحظه حقیقی چیست؟ لحظهای است که ما دلمان نمیخواهد تمام شود. لحظهای است که اثرش و خاطرهاش و احساسش تا سالها
و گاهی تا پایان عمر با فرد است. لحظهای است که نه تنها هنگامی که آن را درک کردهایم،
لذت فراوانی بردهایم، بلکه هرگاه یادمان میآید نیز لذت میبریم. لحظهای است که
دلمان میخواهد تکرار شود، دلمان میخواهد همه از آن باخبر شوند، لحظهای است که
از به دنیا آمدن و زیستن خود احساس خرسندی میکنیم و در یک کلام، لحظهای است که
زندگی ما را "معنیدارتر" میکند. در نظر بگیرید نخستین دقایقی را که
عاشق و معشوقی به هم میرسند و در مقابل هم زانو میزنند و در چشمان هم خیره میشوند
و اشکها جاری میشود. در نظر بگیرید لحظهای را که مادر و فرزندی پس از سالها
دوری یکدیگر را در آغوش میکشند. در نظر بگیرید لحظهای
که کسی که سالها درس خوانده است نام خودش را در فهرست قبولیهای کنکور میبیندو... اینها
همه، نمونههای از لحظههای حقیقی هستند.
و اگر
دوست داشتن نمی بود، این نمونه ها می توانست شکل بگیرد؟
دوست داشتن و محبت است که خالق زیبایی های بسیاری
در وجود آدمی می شود، شما تصور کنید، بوسه در فاصله یک دم و بازدم اتفاق میافتد.
نفسی میگیریم و بوسهای میرباییم. هم پیش از بوسیدن نشاط میگیریم و هم پس از
بوسیدن، اما اگر محبت نباشد، به جایش نفرت باشد، بوسه ای صورت نمی گیرد، بلکه گلوله
ای هست که در نفس کشیدنی باعث گرفتن جان انسانی می شود؟ چیزی که سالهای سال در این
ملک تجربه شده است. براستی کدام یک بهتر است تا انبوه سازی شود؟ محبت یا نفرت؟
عارفان که همه وجودشان احساس حضور و آگاهی عمیق
در پیشگاه محبوب است و هر لحظه با محبوب به سر میبرند، گویی هر لحظه از رخ زیبای
او بوسهای بر میگیرند و هر لحظه از نگاه در چشمان او مست میشوند. وقتی همه وجود
کسی انباشته از حضور و آگاهی و درک حال است، چگونه می تواند به نفرت، خشونت، و...
فکر کند؟ و ایا آنچه میان یک عارف و محبوبش سپری می شود، می توان در فراسوی محبت و
دوست داشتن یافت؟ ایا محبت و دوست داشتن کیمیای گم شده درد و رنج مردم ما نیست؟ آیا هنوز زمان آن فرا
نرسیده است که همه برای انبوه سازی محبت و دوست داشتن که گذر گاه اصلی صلح و امنیت
پایدار می باشد، اقدام نمائیم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر