"اردوگاه سفيد سنگ " يك شنبه 1378-7-4كمپ2
بازهم يكشنبه است مثل همه يك شنبههاى ديگر كه
روز ملاقات نام دارد، در اين روز آنهائيكه آرزوى رسيدن به وطن را دارند، راحت
مىخوابند، و يا مشغول ورزش ميشوند، چون از ترد مرز خبرى نيست! ولى آنهائيكه در
انتضار ملاقات خانواده شان هستند و آنهائيكه فكس و نامه آزادى شان رسيده است و فقط منتظر اعلام
هستند، گوش به لا سپيكرها مىدهند!!
در اطاقى كه من هستم اينك 14نفر آمار دارد واز اين 14نفر دو نفر آنهارا فقط در وقت آمار گرفتن بر سر صف مىبينم كه از ترس شلاقهاى
ماموران ولایت فقیه، هميشه سر وقت حاضر مىشوند، و تا زمانیکه توضیع زمان توزیع
نان فرا نرسیده است چشم آدم از دیدار جمال شان محروم است! یکی از آنها را که اهل نماز است و عبادت همیشه می توان بر
روی سکویی سیمانی یافت و یک ديگراش را در
قمارخانههاى مجاز كه هماهنگ با مدیریت اردوگاه مىباشد، می توان دید.
در اين ميان دو چهره غمزده را مىبينم كه يكى آقاى عبدالله كابلى هست كه او از
باشندگان دهمزنگ كابل مىباشد و به گفته خودش از جانب پدر"تاجيك" واز
جانب مادر پشتون مىباشد، در تهران كار مىكرده است و عازم بازگشت به کابل بوده و
به همراه چهار نفر از دوستانش كه همه وسائل سفر را برای بازگشت آماده کرده بودند،
و راهى مشهد بوده اند، در حاليكه نامه
خروج از مرز را هم چهارنفرى باهم از دفتر اتباع خارجى وزارت كشور
دريافت كرده بودند، ولى مهلت نامه وى را يك روز كمتر داده اند و بقيه را يك روز بيشتر، به همین دلیل آنها
را از مسیر راه دستگیر می کنند، با اینکه
نامه شان سه روز وقت داشته است، و تمام وسائلش هم در داخل ماشين جامى ماند! او به شدت افسرده و غمگین است، همیشه در سکوتی درد آمیزی فرو رفته است. او نگران است كه اگر اثاثيهاش را رفقايش به افغانستان برده باشد بسيار خوب
مىباشد، ولى اگر نبر ده باشد بسيار سخت خواهد بود، او بيشتر از همه دلش براى
مقدارى طلا مىسوزد كه براى نامزدش خريد کرده بود؛ تا در پايان اين سفر و
رسيدن به كابل جشن عروسى را برگزار نمايد، و به همين دليل ساكتترين، آرامترين و گوشه گيرترين جهره اطاق محسوب مىشود!
بلند گوها اسامى ملا قات كنندگان را مي خواند ولى كمپ يك كهمتاسفانه از ان به
عنوان كمپ "كره"ها ياد می کنند،اجازه ندارند به ملا قات بروند،
چون همه شان در حال شكنجه مىباشد، همه را به صف كردهاند تاكلاغ پرببرند،
و هركس كه عقب مىماند، آنچه مىبيند شلا ق است، كه بربدن شان فرود مىايد
و شيارى سرخ از خود بر جای می گذارد، و سيلىهاى آبداركه به صورت هر کدامشان فرود
مىايد، اين روزهاسيلى زدن مثل آب خوردن یک امر طبيعى شده است و از اين سيلى ها
بيشتر به عنوان نوازش ياد مىكنند و اگر احيانا به گوش كسى اسابت نمايد و گوشش كر شود فقط خواهند
گفت نوازش بود اما اندكى خشن!
پشت سيم خاردار انبوه آدميان است كه هم گوش به
بلند گوها دارند و هم صحنه رقتانگيز سينه خيز بردن و كلاغ پر بردن جوانان
خودشانرا با چشمانى اشک آلود و دلهائى خونين به تماشا نشسته اند و غلام حيدر كه
شاهد اين وضعيت مىباشد، در حاليكه فرزند برادرش درآن كمپ نوجوانان مىباشد و برايش ملا قات
آمدهاست ناگزير خودرا به جاى برادر زادهاش معرفى ميكند و به ملاقات ميرود!
دومين چهره غمزده اطاقمان همين غلام حيدراست، كه هزاره مىباشد و از ساكنان
كهن هرات زمين؛ او را از مشهد گرفتهاند و خود و خانوادهاش كارت و چند هفته اول
را خانمش با كارت سبز خواهر غلام حيدر به عنوان خواهرش به ملاقات مىآمد ولى در يكى از همين
روزهاى ملاقات او دچار يك اشتباه مىشود و به جاى نام كارت نام خودرابه انتظامات ميگويد و به همين دليل كارت
را ديگه پس نمىدهند و اورا هم به ملا قات راه نمىدهند و از ان روز ديگر
غلام حيدر به ملاقات راه داده نشد و هفته ديكر توسط برادر زادهاش كه دركمپ 1مىباشد
به بچه های هم اطاق اطلاع داد كه نيروى
انتظامى به خانه ايشان هجوم برده و خانواده ايشان را به اردوگاه تربت جام انتقال دادهاند و امروز
وقتى غلام حيدر به جاى برادرزادهاش به ملاقات رفته بود خانم برادرش به وى
گفته بودكه خانوادهاش را به اردوگاه تربت جام موسوم به اردوگاه محمدرسول الله بردهاند!
عقربه های ساعت همچنان می چرخد، یعنی با همه مشکلات این زندگی است که جریان
دارد، عقربه های ساعت حدود 3 بعد از ظهر را نشان ميدهد، بازهم ماموران می آید و همه را به صف می نشانند،
محمدزاده كه يكى از بدترين چهرههاى نگهبانى است با سوت هميشه همراه خود اعلام امار مىكند،
ولى آمار گیری نيست، فقط براى كتك زدن بچه هاست و عدهاى را جدا ميكند و با
شلاق مىزند و دادخواه فرا مىرسد بعضى هارا بر روى زمين مىخواباند و با
پوتينپاسدارى اش بر پشت شان راه مىرود!!
فقير احمد كه شكمش عمل جراحى شده است، در کنارم به شدت ترسیده است، که اگر این
دادخواه بیاید در صف ما و از با پوتین های خودش بر پشت او بر روی زمین بکوبد حتما
بخیه هایش پاره خواهد شد و...
"اردوگاه سفيد سنگ "5/7/1378
سپيده دم صبح است و همه در ميان محوطه مشغول راه رفتن مىباشند ولى درانتظار!
انتظار پس از مدتها بالاخره مىشكند عقربههاى ساعت از 8صبح
عبور مىكند ياس واميد در نیرویی که در وجود همه بچه ها
در جدال است، اميدواران مىگويند، امروز ترد مرزيها "آغاز"
مىشود ولى ديگران كه نااميد و مايوس هستند مىگويند بازهم دروغ ميگويند!!
صداى بلند گوها بلند ميشود : مهاجرين توجه داشته باشند
ماشينهاى رده بندى امروز 36و 37و 38و 39و 40و 1كارگرى....صداى هل هله بچهها دل اسمان را مىشكافد و ديگر مجال آن را
نمىدهد كه به ادامه صحبتهاى انتظامات گوش دهيم و...
به گوشهاى ميروم بر سر سكوئى مىنشينم و مشغول تماشاى شور و هيجان آنهائى مىشوم كه آماده مىشوند براى بازگشت به
وطن و به قول ايرانيها امروز ترد مرز ميشوید!
همه خوشهال هستند، آنهائيكه مىروند خوشهال هستند، از اين جهت كه به آزادى اين وديعه
بزرگ الهى بازهم دست مىيابند و از اسارت آنانیکه خود را نماینده گان خدا بر روی
زمین می دانند، و از اسارت آنانیکه کشور خود را امل القراء جهان اسلام می پندارند،
و رهبر خود را به حیث ولی امر مسلمین عالم تصور می کنند، آسوده می شوند، آزاد می
شوند و ديگران هم خوشهال هستند كه بالاخره
رد مرزيها شروع شد و تا چند هفته ديگر نوبت آنها نیز فرا خواهد رسید.
به گذشته مىانديشم و به آينده و به مظلوميت انسان!
انسان وقتى وجدان انسانى خودرا از دست داد، ديگر با يك موجود درنده هيچ تفاوتى
ندارد، مگر تفاوت انسان با يكموجود درنده در چيست؟ بسيارى ازاين مردانى كه امروز با تكيه بر هم نوع
خويش كمپ راترك مىكنند، روزى كه آمده بودند، يعنى حدود چهل يا پنجاه روز قبل، با پاهاى
خودشان وارد اين اردوگاه شده بودند، ولى امروز پس از تحمل شكنجهها و تحمل بيماريها؛ توان
بازگشت را ندارند، توان راه رفتن را ندارند درحال مردن هستند ولى نمردهاند، شايد از جناب عزرائيل اجازه گرفته
باشند كه لااقل در آزادى بميرند!!
خروج و آزادی اسیران مهاجررا انبوه
دیگری از اسیران با شادى بدرقه ميكنند، و این صحنه ای بس تما شایی می باشد، و من
در گوشه ای مىنشينم و همچنانکه رفتن آنها
را تماشا می کنم، يك بار ديگر از ورود تا خروج از اردوگاه در برابر ديدگانم مجسممىشود!
وبا خود ميگويم خدايا اين دنيا چقدر كوچك است گويا همين ديروز بود كه وارد اردوگاه شديم و در قرنطينه بوديم، در
قرنطينه براى بيش از 300تا 500نفر فقط يك عدد توالت سالم و يك عدد شير آب كه انهم
با فشار بسيار كم مىآمد را گذرانديم، و شاهد بودم كه بسيارى از عزيزان به جاى خاك با همان چركهاى روى
سيمانها براى عبادت خدايشان تيمم نمودند، چون آب كفاف تشنگى بچه هارا هم نمىكرد، تا چه رسد به وضوگرفتن! از قرنطينه
خارج شدند پروندههاى شان تكميل گرديد، و به سوى كمپها رهسپار شدند، پيش از رسيدن
به كمپ كه ان مرد چاق هيكلمند، مانند ديو با آن دماغ بد نمادش هر آنچه كه اهانت شايسته خود و تبارش
بود، را به همراه چند عدد پتو و كاسه و
بشقاب نثارمان كرد،كه خداوند نثارش كناد، گذشت! و در داخل كمپ هرچند كه جناب آقاى
دادخواه با پوتين بر پشت بچهها راه رفت و هرچند که آقاى محمد زاده هميشه با كابل بلند خودش بر پشت،
پير و جوان كوبيد و گفت "گاوميش" گذشت! و با اين همه خوبى آقا
"رضا" بردلها ماند چراكه اورا نمىتوان صرفا يك مسلمان دانست ؛ كه در
اينجا همه خودرامسلمان ميدانند حتى" ميش مست"!! بلكه اوراانسان بايد گفت! نماد بيدارى،
وجدان انسانى!
باشد تا "ميش مست" همه را كتك بزند و به قول خودش بدون استثناء، و
باشد تا آقاى عسكرى معاون آقاى امينىرئيساردوگاه هميشه با بدزبانى حكومت كند ولى آنچه
كه اينك من شاهد آن هستم اين هست كه زمان مىگذرد و اين مهاجرين مىروند حتى اگر
تكيه بر دوش هموطن خود زند؛ اينجا را ترك خواهند كرد، اما انچه که مىماند،
تصوير يك تمدن هست؛ بنام تمدن ايرانى!!
...............................................................................................................
فصل دوم
اذان ظهر از لا سپيكرها پخش مىشود ، مىروم وضو
ميگيرم و بر سر سکوئی مشغول اداء فریضه
نماز می شوم، در کنارم كامل مردى را
مىيابم، كه با لباسهاى چروك و چركينش به نماز ایستاده است، و راز و نياز با خدايش دارد، وقتی از نماز
فارغ مىشود با هم بیشتر آشنا مىشويم و از او سوال می کنم که چه مدت هست که در
این اردوگاه می باشد؟
او می گوید: بيش از 75روز
است در اين اردوگاه ماندهاست، و حداقل يك ماه از تعیین نمره ماشينهاى ترد مرزی اش
گذشته است، و به قول خودش حالا از شانس بدش پروگرام ترد مرز هم تعطيل شدهاست، و او اينجا بلاتكليف مانده است، در حاليكه خانوادهاش بدون
سر پرست در مشهد!
او در خانه كه فقط سه دختر قد و نيم قد دارد، به همراه خانمش، ديگرهيچ گونه كسى را
براى سر پرستى خانوادهاش ندارد!
در سكوى مقابل ما شيخ "تقوى نيا " نماینده مقام رهبریت مذهبی ایران،
آمده است با پنج تن از برادران سادات نماز جماعدت را بر پاى داشته است، از دوست تازه آشنايم سوال مىكنم كه چرا شما
در نماز جماعت به امامت نماينده رهبر ايران اشتراك نمىورزيد؟ در حاليكه سن و سالى
از شما گذشتهاست؟ او عصبى ميشود اما خود را كنترل ميكند ولى با اين حال ميگويد:
- ملائى كه ظلم را برايش يزار (شلوار) اسلامى جور كنه اوملا نيست!!
صدایی از پشت سرم مرا به سوی خود جلب می کند، گوش می گیرم که صدای سه پیر مرد
هست که از آقای تقوی نيا مىگويند:
- روز
اول كه آمد گفتم حاجى آغا تكليف نماز ما چه مىشود او گفت خوب معلوم
هست، شما اينجا مسافر گفته مىشويد و نمازتان شكسته مىباشد ولى روز پيش امده مىگويد،
نه نه حكم شما شامل حكم سربازها مىشود و چون در اختيار خود نمىباشيد بايد نمازتان را كامل بخوانيد!
پير مرد ديگر مىگويد:
من ازو فلان مسئله را سوال كردم او گفت به فتواى فلان مراجع چنين است
وديگرى مىگويد:
- خو ازو
سؤال مىكردى كه آيا فتواى آية اللهالعظمىمحقق كابلى هم همين هست؟
ازى خاطر كه كل هزارهها مقلد امىمرجع تقليداس!!
و ديگرى مىگويد:
-اى پدر! چقه ساده هستى؟ او براى تو آمده فتواى
كابلى ره مىگه! او از رنگ ما و شما بدش مىيايه!
او تاب داره كه بشنوه غير ايرانى هم مجتهد شده و اىهمه مخلوق مريد و مقلدش
هست!
بهترانيمى هست كه بلا دپسشى، دپس همىتر آدما يد نگرديد، همىتورى كه اونه
مينگريد فقط چند سيد دپس شى رافته نماز مىخوانه بس بس شى هسته و...
از جايم بر مىخيزم، در انسوى بچهها محفل چكك زدن به راه انداختهاند و خوش
صداها اواز مىخوانند و ديگران چك چك مىزنند،
ما در ره عشق تو اسيران بلائيم / كس نيست چنين عاشق بيچاره كه مائيم / بر ما
نظرى كن كه دراين شهر غريبيم / بر ما كرمى كن كه در اين شهر گدائيم /تر سيدن
ما چونكه هم از بيم بلا بود / اكنون زچه ترسيم كه در عين بلائيم / ما را به
تو سرى هست كه كس محرم آن نيست / گر سر برود سر تو با كس نگشائيم /
ما را نه غم دوزخ نه حرص بهشت است / بر دار زرخ پرده كه مشتاقلقائيم .
وديگرى يكى از زيباترين اجراهاى داوود سر خوش را مىخواند كه به دل همه مىچسپد:
د اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم
با اى دستاى خالى ؛ خيالى بى خيالى
نه قولى، نه قرارى
نه پارك زرنگارى
نه باغ و نه كوچه باغى
نه ميلى و نه دماغى
د اى مولكاى مردم، تبسم بى تبسم
با اى دستاى خالى؛ خيالى بى خيالى
اگر يك دانه و دور دانه هستى
اگر چشم و چراغ خانه هستى
د ملك ديگران بيگانه هستى
كسى مهر تو را در دل ندارد
كسى نام تورا بر لب نيارد
كسى دست تو را نمىفشارد
به شهر بى محبت رفاقت بى رفاقت
بهاى مولكاى مردم تبسم بى تبسم
با اى دستاى خالى خيالى بى خيالى
نهيار با وفا و مهربانى
نه از يارى و عيارى نشانى
به ياد گل صورى صبورى بى صبورى
بهاى ملكاى مردم تبسم بى تبسم
وديگرى نوبت را مىگيرد ومى خواند :
يا مولى على ميهنم ديگه طاقت جفا ندارد
درد اين وطن از بيگانگان است اين چون وچرا ندارد
يا مولى على خسته، خستهام
صورتم نگر دل شكستهام
يا مولى على مردا را نشرمان
رخ از جانب مردا بر مگردان
جمعيت چنان متراكم شده است كه صدا به آن آدمهایی که در انتهای جمعیت ایستاده
شده اند، نمىرسد و جوان ديگر ميدان دار بلند آواز مىشود كه همه را به شور و هيجان مىاورد:
بى آشيانه گشتم
خانه به خانه گشتم
بى تو هميشه با غم
شانه به شانه گشتم
عشق يگانه من
از تو نشانه من
بى تو نمك نداره
شعر و ترانه من
پیر مردی با آوازی محزون شروع به خواندن سرزمین من می کند و می خواند؛
سرزمين من!
خسته خسته از جفائى
سرزمين من!
بى سرود و بى صدائى
سرزمين من !
دردمند و بى دوائى
سرزمين من
كى غم تو را سروده
سرزمين من
كى به تو وفا نموده و...
و ديگرى شروع مىكند و مى گويد
دلهاى مردم آزار بسوزد بسوزد،
...
هنوز بيت اول خودشرا تمام نكرده كه صداى بلند گوها محفل را تعطيل مىكند، و اعلام مىكند؛ همه توجه داشته
باشند، كه جهت گرفتن آمار در جايهاى خود
در صف های منظم استقرار يافته تا مامورين به و ظائف خود عمل نمايند!
همه ميدانند كه هنوز بسيار زودتر از آن مىباشد كه وقت آمار گیری فرا رسیده
باشد، زيرا هميشه آمارها را زمانى مىگيرند كه به غروب افتاب نزديك مىشود، ولى
حالا كو تا غروب افتاب! همين چند دقيقه پيش بود كه شيخ "تقوى نيا "با تعداد
محدودى مشغول اقامه نماز بودند و به همين سبب همگان احساس بدى كردهاند، با این حال
همه خيلى سريع صفهاى خود را منظم کردند، وقتی در صفهای منظم خویش قرار
گرفتند، تعدادى از ماموران در اطراف
مهاجرين با شلنگ و كابلهاي برق بر دست،
مستقر شدند و اقاى عسكرى معاون رياست اردوگاه هم با بيسيم خودش آمده بود !
سكوت بر همه جا سایه افکنده بود، و اين سكوت را اقاى عسكرى با صحبتهاى نا
منظم خودش شکست و گفت:
- همه تان ميدانيد كه شب گذشته چه اتفاقی افتاده
است؟ گرفتهايد همه آفتابه ها را خورد و
خمير نمودهايد!! من آمدهام تا امروز بگويم اين كارها به نفع شما نيست و من
آمدهام به خاطر اينكه خسارت اين عمل شما را از خودتان بگيرم تا ديگه به خود جرأت
چنین اعمال گستاخانه و جسورانه را ندهید، و ما مىتوانيم همان طوريكه صدام بر روى
اسراى ما آب را مىبستند، ما هم بر روى شما آب را ببندیم!!
و بعد اعلام کرد که حالا همه تان باید خسارت این
عمل خود را بپردازید.
شور و ول وله همه جارا فرا مىگيرد هيچ كس حاضر
نيست كه بابت این ادعای معاونت اردوگاه
پولى بدهند، زيرا همه ميدانند كه چه مقدار امكانات از سازمان ملل به خاطر
مهاجرين، و اردوگاهها مىگيرند و به همين خاطر هركس چيزى مىگويد:
-ما كه آفتابه هارا ميده نكديم
- از چى
خاطر ما پيسه بيتيم!
- همو كس
كه خورد كده پيسه بيته
-همو ديوانهاى را كه آوردهايد ازش خسارت بگيريد
-امكانات سازمان ملل كه دپيش شمااس از چى خاطر ما خسارت بتيم
- حاجى
آغا كل مفتوه ها خو ميده بود از قديم !
هر كس چيزى مىگويد، ولى هيچكس حاضر نيست كه پولى بابت آفتابههای شکسته شده،
بدهند ولى ما مورين این عمل مهاجرین را تحمل نکرده و تعدادى از كسانى را كه صحبت كردند را از میان
جمعیت جدا نموده و در برابر چشم سایرین
مىاورد و در برابر ديدگان مهاجرين، هر كدام را چند ضربه شلاق مىزنند، و تعدادى را هم سينه خيز
ميبرند و بعد همه شان در صف با فاصله تقریبا 30 سانتیمتر بر روی زمین می خواباندف
و اقاى دادخواه با پوتينهاى پاسدارى خودش
بر پشت بچهها راه مىرود و بعد همان افراد را ما مور مىكند كه از هموطنانش پولها
را جمع كنند!!
بچهها نا چار مىشود هر كدام مبلغى را بپر دازند و همه پولهاى در يافتى را
محترمانه خدمت اقاى عسكرى تقديم مىنمايند!!
بدینسان برنامه آمار گیری تمام
مىشود، و من تازه فهمیدم که کلمه " آمار" در فرهنگ لغات ولایت فقیه به
معنای جمع آوری "پول" می باشد!
در حاليكه ديوانهاى را كه شب گذشته
اقدام به خورد کردن مفتاوه ها نموده بود، را صبح برده است در مکانی نا معلوم، ولی بعضى ها مىگويد در باز داشتگاهى كه
كنارساختمان حمام در زير زمين مىباشد بردهاند و تا زانو داخل ان آب مىباشد، به
خاطر شكنجه آنجا مىبرند و بعض ديگر هم مىگويند در قرنطينه 2برده است.
(قرنطينه 2را اولين بار از زبان اميدى شنيدم كه
اورا در پيش بهدارى ديدم؛امیدی را اولین بار در زندان با سر و صورت زخمی در سال 1372دیدم؛ ايشان از كاسبان كوچه عباسقلى خان بود، كه به علت شركت در معاملات ارزى به زندان افتاد و در انجا از وى به
زور مجبور به اعتراف جرائم منكراتى گردید كه از سوى دادگاه ويژه روحانيت محكوم به
سنگسار شد و اين حكم را در بهشت رضا اجرا کردند،
ولى ايشان كه در حال خواندن دعا بودهاست، وبه قول خودش در مسير راه هم سوره يس مىخواندهاست،
پس از اثابت سنگ چهارم يا پنجم به طور معجزه آسائى از زير خاك بى رون پر تاب گردیده
و از مراسم رجم او جان به سلامت برده است، او می
مىگفت كه دوباره مشغول زندگى شده بودم، كه از سوى دفتر اتباع اعلام شد كه
كسانيكه سابقه زندان دارند بايد ترد مرز شوند،
و به همين خاطر من را بدون هيچ فرصتى ترد مرز كردند و من در هرات خانواده را بردم و خانه و
زندگى را سر و سامان دادم، و بازگشتم به ايران تا مبلغ چند ميليون تومانى را كه از
مردم و كاسبها مىخواستم، را جمع آوری کنم، و همچنین كسانى كه از من پول مى خواستند، با آنها نیز
تصفیه حساب نمایم، و شب اول را در هتل ماندم،
و به چند نفر زنگ زدم كه از آنها پول مىخواستم و تقاضاى پولهايم را نمودم
و فردايش تعدادى از مامورها به هتل سراغم آمدند، و مرا آوردند يك راست در قر نطينه 2والان
بيش از 2ماه مىباشد كه اينجا هستم بدون اينكه بتوانم به خا نوادهام اطلاع بدهم و يا كسى برايم
پولى بياورد، در حاليكه مقدارى لباس وامكاناتم در هتل مانده است وپس از 2ماه
امروز به خاطر شدت مريضى تا بهدارى اجازهدادهاند كه بيايم.")
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر