۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

روزهای سربی بخش دوم


 "اردوگاه سفيد سنگ " يك شنبه  1378-7-4كمپ2
   بازهم يكشنبه است مثل همه يك شنبه‏هاى ديگر كه روز ملاقات نام دارد، در اين روز آنهائيكه آرزوى رسيدن به وطن را دارند، راحت مى‏خوابند، و يا مشغول ورزش ميشوند، چون از ترد مرز خبرى نيست! ولى آنهائيكه در انتضار ملاقات خانواده شان هستند و آنهائيكه فكس و نامه آزادى شان رسيده است و فقط منتظر اعلام هستند، گوش به لا سپيكرها مى‏دهند!!
 در اطاقى كه من هستم اينك  14نفر آمار دارد واز اين  14نفر دو نفر آنهارا فقط در وقت آمار گرفتن بر سر صف مى‏بينم كه از ترس شلاقهاى ماموران ولایت فقیه، هميشه سر وقت حاضر مى‏شوند، و تا زمانیکه توضیع زمان توزیع نان فرا نرسیده است چشم آدم از دیدار جمال شان محروم است! یکی از آنها  را که اهل نماز است و عبادت همیشه می توان بر روی سکویی سیمانی یافت و  یک ديگر‏اش را در قمارخانه‏هاى مجاز كه هماهنگ با مدیریت اردوگاه مى‏باشد، می توان دید.
 در اين ميان دو چهره غمزده را مى‏بينم كه يكى آقاى عبدالله كابلى هست كه او از باشندگان دهمزنگ كابل مى‏باشد و به گفته خودش از جانب پدر"تاجيك" واز جانب مادر پشتون مى‏باشد، در تهران كار مى‏كرده است و عازم بازگشت به کابل بوده و به همراه چهار نفر از دوستانش كه همه وسائل سفر را برای بازگشت آماده کرده بودند، و راهى مشهد بوده اند،  در حاليكه نامه خروج از مرز را هم  چهارنفرى باهم از دفتر اتباع خارجى وزارت كشور دريافت كرده بودند، ولى مهلت نامه وى را يك روز كمتر داده اند و بقيه را يك روز بيشتر، به همین دلیل آنها را از مسیر راه دستگیر می کنند، با اینکه  نامه شان سه روز وقت داشته است، و تمام وسائلش هم در داخل ماشين جامى ماند! او به شدت افسرده و غمگین است، همیشه در سکوتی درد آمیزی فرو رفته است.  او نگران است كه اگر اثاثيه‏اش را رفقايش به افغانستان برده باشد بسيار خوب مى‏باشد، ولى اگر نبر ده باشد بسيار سخت خواهد بود، او بيشتر از همه دلش براى مقدارى طلا مى‏سوزد كه براى نامزدش خريد کرده بود؛ تا در پايان اين سفر و رسيدن به كابل جشن عروسى را برگزار نمايد، و به همين دليل ساكت‏ترين، آرام‏ترين و گوشه گيرترين جهره اطاق محسوب مى‏شود!
بلند گوها اسامى ملا قات كنندگان را مي خواند ولى كمپ يك كه‏متاسفانه از ان به عنوان كمپ "كره‏"ها ياد می کنند،اجازه ندارند به ملا قات بروند، چون همه شان در حال شكنجه مى‏باشد، همه را به صف كرده‏اند تاكلاغ پرببرند، و هركس كه عقب مى‏ماند، آنچه مى‏بيند شلا ق است، كه بربدن شان فرود مى‏ايد و شيارى سرخ از خود بر جای می گذارد، و سيلى‏هاى آبداركه به صورت هر کدامشان فرود مى‏ايد، اين روزهاسيلى زدن مثل آب خوردن یک امر طبيعى شده است و از اين سيلى ها بيشتر به عنوان نوازش ياد مى‏كنند و اگر احيانا به گوش كسى اسابت نمايد و گوشش كر شود فقط خواهند گفت نوازش بود اما اندكى خشن!
  پشت سيم خاردار انبوه آدميان است كه هم گوش به بلند گوها دارند و هم صحنه رقت‏انگيز سينه خيز بردن و كلاغ پر بردن جوانان خودشانرا با چشمانى اشک آلود و دلهائى خونين به تماشا نشسته اند و غلام حيدر كه شاهد اين وضعيت مى‏باشد، در حاليكه فرزند برادرش درآن كمپ نوجوانان مى‏باشد و برايش ملا قات آمده‏است ناگزير خودرا به جاى برادر زاده‏اش معرفى ميكند و به ملاقات ميرود!
 دومين چهره غمزده اطاقمان همين غلام حيدراست، كه هزاره مى‏باشد و از ساكنان كهن هرات زمين؛ او را از مشهد گرفته‏اند و خود و خانواده‏اش كارت و چند هفته اول را خانمش با كارت سبز خواهر غلام حيدر به عنوان  خواهرش به ملاقات مى‏آمد ولى در يكى از همين روزهاى ملاقات او دچار يك اشتباه مى‏شود و به جاى نام كارت نام خودرابه انتظامات ميگويد و به همين دليل كارت را ديگه پس نمى‏دهند و اورا هم به ملا قات راه نمى‏دهند و از ان روز ديگر غلام حيدر به ملاقات راه داده نشد و هفته ديكر توسط برادر زاده‏اش كه دركمپ  1مى‏باشد به بچه های  هم اطاق اطلاع داد كه نيروى انتظامى به خانه ايشان هجوم برده و خانواده ايشان را به اردوگاه تربت جام انتقال داده‏اند و امروز وقتى غلام حيدر به جاى برادرزاده‏اش به ملاقات رفته بود خانم برادرش به وى گفته بودكه خانواده‏اش را به اردوگاه تربت جام موسوم به  اردوگاه محمدرسول الله برده‏اند!
عقربه های ساعت همچنان می چرخد، یعنی با همه مشکلات این زندگی است که جریان دارد، عقربه های ساعت حدود    3 بعد از ظهر را نشان ميدهد، بازهم ماموران می آید و همه را به صف می نشانند، محمدزاده كه يكى از بدترين چهره‏هاى نگهبانى است با سوت هميشه همراه خود اعلام امار مى‏كند، ولى آمار گیری نيست، فقط براى كتك زدن بچه هاست و عده‏اى را جدا ميكند و با شلاق مى‏زند و دادخواه فرا مى‏رسد بعضى هارا بر روى زمين مى‏خواباند و با پوتين‏پاسدارى اش بر پشت شان راه مى‏رود!!
 فقير احمد كه شكمش عمل جراحى شده است، در کنارم به شدت ترسیده است، که اگر این دادخواه بیاید در صف ما و از با پوتین های خودش بر پشت او بر روی زمین بکوبد حتما بخیه هایش پاره خواهد شد و...


 "اردوگاه سفيد سنگ "5/7/1378
 سپيده دم صبح است و همه در ميان محوطه مشغول راه رفتن مى‏باشند ولى درانتظار!
 انتظار پس از مدتها بالاخره مى‏شكند عقربه‏هاى ساعت از  8صبح عبور مى‏كند ياس واميد در نیرویی که در وجود همه بچه ها  در جدال است، اميدواران مى‏گويند، امروز ترد مرزيها "آغاز" مى‏شود ولى ديگران كه نااميد و مايوس هستند مى‏گويند بازهم دروغ ميگويند!!
 صداى بلند گوها بلند ميشود : مهاجرين توجه داشته باشند ماشينهاى رده بندى امروز  36و  37و  38و  39و 40و  1كارگرى....صداى هل هله بچه‏ها دل اسمان را مى‏شكافد و ديگر مجال آن را نمى‏دهد كه به ادامه صحبت‏هاى انتظامات گوش دهيم و...
 به گوشه‏اى ميروم بر سر سكوئى مى‏نشينم و مشغول تماشاى شور و هيجان  آنهائى مى‏شوم كه آماده مى‏شوند براى بازگشت به وطن و به قول ايرانيها امروز ترد مرز ميشوید!
 همه خوشهال هستند، آنهائيكه مى‏روند  خوشهال هستند، از اين جهت كه به آزادى اين وديعه بزرگ الهى بازهم دست مى‏يابند و از اسارت آنانیکه خود را نماینده گان خدا بر روی زمین می دانند، و از اسارت آنانیکه کشور خود را امل القراء جهان اسلام می پندارند، و رهبر خود را به حیث ولی امر مسلمین عالم تصور می کنند، آسوده می شوند، آزاد می شوند  و ديگران هم خوشهال هستند كه بالاخره رد مرزيها شروع شد و تا چند هفته ديگر نوبت آنها نیز فرا خواهد رسید.
 به گذشته مى‏انديشم و به آينده و به مظلوميت انسان! انسان وقتى وجدان انسانى خودرا از دست داد، ديگر با يك موجود درنده هيچ تفاوتى ندارد، مگر تفاوت انسان با يك‏موجود درنده در چيست؟  بسيارى ازاين مردانى كه امروز با تكيه بر هم نوع خويش كمپ راترك مى‏كنند، روزى كه آمده بودند، يعنى حدود چهل يا پنجاه روز قبل، با پاهاى خودشان وارد اين اردوگاه شده بودند، ولى امروز پس از تحمل شكنجه‏ها و تحمل بيماريها؛ توان بازگشت را ندارند، توان راه رفتن را ندارند درحال مردن هستند ولى  نمرده‏اند، شايد از جناب عزرائيل اجازه گرفته باشند كه لااقل در آزادى بميرند!!
   خروج و آزادی  اسیران مهاجررا انبوه دیگری از اسیران با شادى بدرقه ميكنند، و این صحنه ای بس تما شایی می باشد، و من در گوشه ای  مى‏نشينم و همچنانکه رفتن آنها را تماشا می کنم، يك بار ديگر از ورود تا خروج از اردوگاه در برابر ديدگانم مجسم‏مى‏شود!
 وبا خود ميگويم خدايا اين دنيا چقدر كوچك است گويا همين ديروز بود كه  وارد اردوگاه شديم و در قرنطينه بوديم، در قرنطينه براى بيش از 300تا 500نفر  فقط يك عدد توالت سالم و يك عدد شير آب كه انهم با فشار بسيار كم مى‏آمد را گذرانديم، و شاهد بودم كه بسيارى از عزيزان به جاى خاك با همان چركهاى روى سيمانها براى عبادت خدايشان تيمم نمودند، چون آب كفاف تشنگى بچه هارا هم  نمى‏كرد، تا چه رسد به وضوگرفتن! از قرنطينه خارج شدند پرونده‏هاى شان تكميل گرديد، و به سوى كمپها رهسپار شدند، پيش از رسيدن به كمپ كه ان مرد چاق هيكل‏مند، مانند ديو با آن دماغ بد نمادش هر آنچه كه اهانت شايسته خود و تبارش بود، را  به همراه چند عدد پتو و كاسه و بشقاب نثارمان كرد،كه خداوند نثارش كناد، گذشت! و در داخل كمپ هرچند كه جناب آقاى دادخواه با پوتين بر پشت بچه‏ها راه رفت و هرچند که آقاى محمد زاده هميشه با كابل بلند خودش بر پشت، پير و جوان كوبيد و گفت "گاوميش" گذشت! و با اين همه خوبى آقا "رضا" بردلها ماند چراكه اورا نمى‏توان صرفا يك مسلمان دانست ؛ كه در اينجا همه خودرامسلمان ميدانند حتى" ميش مست"!! بلكه اوراانسان بايد گفت! نماد بيدارى، وجدان انسانى!
 باشد تا "ميش مست" همه را كتك بزند و به قول خودش بدون استثناء، و باشد تا آقاى عسكرى معاون آقاى امينى‏رئيس‏اردوگاه هميشه با بدزبانى حكومت كند ولى آنچه كه اينك من شاهد آن هستم اين هست كه زمان مى‏گذرد و اين مهاجرين مى‏روند حتى اگر تكيه بر دوش هموطن خود زند؛ اينجا را ترك خواهند كرد، اما انچه که مى‏ماند، تصوير يك تمدن هست؛ بنام تمدن ايرانى!!

  ...............................................................................................................
   فصل دوم

 
  اذان ظهر از لا سپيكرها پخش مى‏شود ، مى‏روم وضو ميگيرم و بر سر سکوئی  مشغول اداء فریضه نماز می شوم، در کنارم  كامل مردى را مى‏يابم، كه با لباسهاى چروك و چركينش به نماز ایستاده است، و راز و نياز با خدايش دارد، وقتی از نماز فارغ مى‏شود با هم بیشتر آشنا مى‏شويم و از او سوال می کنم که چه مدت هست که در این اردوگاه می باشد؟
او می گوید:  بيش از  75روز است در اين اردوگاه مانده‏است، و حداقل يك ماه از تعیین نمره ماشينهاى ترد مرزی اش گذشته است، و به قول خودش حالا از شانس بدش پروگرام ترد مرز هم تعطيل شده‏است، و او اينجا بلاتكليف مانده است، در حاليكه خانواده‏اش بدون سر پرست در مشهد!
 او در خانه كه فقط سه دختر قد و نيم قد دارد، به همراه خانمش، ديگرهيچ گونه كسى را براى سر پرستى خانواده‏اش ندارد!
 در سكوى مقابل ما شيخ "تقوى نيا " نماینده مقام رهبریت مذهبی ایران، آمده است با پنج تن از برادران سادات نماز جماعدت را بر پاى داشته است، از دوست تازه آشنايم سوال مى‏كنم كه چرا شما در نماز جماعت به امامت نماينده رهبر ايران اشتراك نمى‏ورزيد؟ در حاليكه سن و سالى از شما گذشته‏است؟ او عصبى ميشود اما خود را كنترل ميكند ولى با اين  حال ميگويد:
- ملائى كه ظلم را برايش يزار (شلوار) اسلامى جور كنه اوملا  نيست!!
 صدایی از پشت سرم مرا به سوی خود جلب می کند، گوش می گیرم که صدای سه پیر مرد هست که از آقای  تقوی نيا مى‏گويند:
 - روز اول كه آمد گفتم حاجى آغا تكليف نماز ما چه مى‏شود او گفت خوب معلوم هست، شما اينجا مسافر گفته مى‏شويد و نمازتان شكسته مى‏باشد ولى روز پيش امده مى‏گويد، نه نه حكم شما شامل حكم سربازها مى‏شود و چون در اختيار خود نمى‏باشيد بايد نمازتان را كامل بخوانيد!
 پير مرد ديگر مى‏گويد:
 من ازو فلان مسئله را سوال كردم او گفت به فتواى فلان مراجع چنين است
 وديگرى مى‏گويد:
 - خو ازو سؤال مى‏كردى كه آيا فتواى آية الله‏العظمى‏محقق كابلى هم همين هست؟ ازى خاطر كه كل هزاره‏ها مقلد امى‏مرجع تقليداس!!
 و ديگرى مى‏گويد:
 -اى پدر! چقه ساده هستى؟ او براى تو آمده فتواى كابلى ره مى‏گه! او از رنگ ما و شما بدش مى‏يايه!
 او تاب داره كه بشنوه غير ايرانى هم مجتهد شده و اى‏همه مخلوق مريد و مقلدش هست!
 بهترانيمى هست كه بلا دپسشى، دپس همى‏تر آدما يد نگرديد، همى‏تورى كه اونه مينگريد فقط چند سيد دپس شى رافته نماز مى‏خوانه بس بس شى هسته و...
 از جايم بر مى‏خيزم، در انسوى بچه‏ها محفل چكك زدن به راه انداخته‏اند و خوش صداها اواز مى‏خوانند و ديگران چك چك مى‏زنند،
 ما در ره عشق تو اسيران بلائيم / كس نيست چنين عاشق بيچاره كه مائيم / بر ما نظرى كن كه دراين شهر غريبيم / بر ما كرمى كن كه در اين شهر گدائيم /تر سيدن ما چونكه هم از بيم بلا بود / اكنون زچه ترسيم كه در عين بلائيم / ما را به تو سرى هست كه كس محرم آن نيست /  گر سر برود سر تو با كس نگشائيم /
ما را نه غم دوزخ نه حرص بهشت است / بر دار زرخ پرده كه مشتاق‏لقائيم .
 وديگرى يكى از زيباترين اجراهاى داوود سر خوش را مى‏خواند كه به دل همه مى‏چسپد:
 د اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم
 با اى دستاى خالى ؛ خيالى بى خيالى
 نه قولى، نه قرارى
  نه پارك زرنگارى
 نه باغ و نه كوچه باغى
  نه ميلى و نه دماغى
 د اى مولكاى مردم، تبسم بى تبسم
 با اى دستاى خالى؛ خيالى بى خيالى
 اگر يك دانه و دور دانه هستى
 اگر چشم و چراغ خانه هستى
 د ملك ديگران بيگانه هستى
  كسى مهر تو را در دل ندارد
 كسى نام تورا بر لب نيارد
 كسى دست تو را نمى‏فشارد
 به شهر بى محبت رفاقت بى رفاقت
 به‏اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم
 با اى دستاى خالى خيالى بى خيالى
 نه‏يار با وفا و مهربانى
 نه از يارى و عيارى نشانى
 به ياد گل صورى صبورى بى صبورى
 به‏اى ملكاى مردم تبسم بى تبسم
 وديگرى نوبت را مى‏گيرد ومى خواند :
 يا مولى على ميهنم ديگه طاقت جفا ندارد
 درد اين وطن از بيگانگان است اين چون وچرا ندارد
 يا مولى على خسته، خسته‏ام
 صورتم نگر دل شكسته‏ام
 يا مولى على مردا را نشرمان
 رخ از جانب مردا بر مگردان
 جمعيت چنان متراكم شده است كه صدا به آن آدمهایی که در انتهای جمعیت ایستاده شده اند، نمى‏رسد و جوان ديگر ميدان دار بلند آواز مى‏شود كه همه را به شور و هيجان مى‏اورد:
 بى آشيانه گشتم
 خانه به خانه گشتم
 بى تو هميشه با غم
 شانه به شانه گشتم
 عشق يگانه من
 از تو نشانه من
 بى تو نمك نداره
 شعر و ترانه من
پیر مردی با آوازی محزون شروع به خواندن سرزمین من می کند و می خواند؛
 سرزمين من!
 خسته خسته از جفائى
 سرزمين من!
 بى سرود و بى صدائى
 سرزمين من !
 دردمند و بى دوائى
 سرزمين من
 كى غم تو را سروده
 سرزمين من
 كى به تو وفا نموده و...
 و ديگرى شروع مى‏كند و مى گويد
  دلهاى مردم آزار بسوزد بسوزد،
...
 هنوز بيت اول خودشرا تمام نكرده كه صداى بلند گوها محفل را تعطيل مى‏كند، و اعلام مى‏كند؛ همه توجه داشته باشند،  كه جهت گرفتن آمار  در جايهاى خود  در صف های منظم استقرار يافته تا مامورين به و ظائف خود عمل نمايند!
 همه ميدانند كه هنوز بسيار زودتر از آن مى‏باشد كه وقت آمار گیری فرا رسیده باشد، زيرا هميشه آمارها را زمانى مى‏گيرند كه به غروب افتاب نزديك مى‏شود، ولى حالا  كو تا غروب افتاب! همين چند دقيقه پيش بود كه شيخ "تقوى نيا "با تعداد محدودى مشغول اقامه نماز بودند و به همين سبب همگان احساس بدى كرده‏اند، با این حال همه خيلى سريع صفهاى خود را منظم کردند، وقتی در صفهای منظم خویش قرار گرفتند،  تعدادى از ماموران در اطراف مهاجرين با شلنگ و كابلهاي برق بر دست،  مستقر شدند و اقاى عسكرى معاون رياست اردوگاه هم با بيسيم خودش آمده بود !
 سكوت بر همه جا سایه افکنده بود، و اين سكوت را اقاى عسكرى با صحبت‏هاى نا منظم خودش شکست و گفت:
- همه تان ميدانيد كه شب گذشته چه اتفاقی افتاده است؟  گرفته‏ايد همه آفتابه ها را خورد و خمير نموده‏ايد!! من آمده‏ام تا امروز بگويم اين كارها به نفع شما نيست و من آمده‏ام به خاطر اينكه خسارت اين عمل شما را از خودتان بگيرم تا ديگه به خود جرأت چنین اعمال گستاخانه و جسورانه را ندهید، و ما مى‏توانيم همان طوريكه صدام بر روى اسراى ما آب را مى‏بستند، ما هم ‏بر روى شما آب را ببندیم!!
و بعد اعلام کرد که حالا همه تان باید خسارت این عمل خود را بپردازید.
شور و ول وله همه جارا فرا مى‏گيرد هيچ كس حاضر نيست كه بابت این ادعای معاونت اردوگاه  پولى بدهند، زيرا همه ميدانند كه چه مقدار امكانات از سازمان ملل به خاطر مهاجرين، و اردوگاهها مى‏گيرند و به همين خاطر هركس چيزى مى‏گويد:
 -ما كه آفتابه هارا ميده نكديم
 - از چى خاطر ما پيسه بيتيم!
 - همو كس كه خورد كده پيسه بيته
 -همو ديوانه‏اى را كه آورده‏ايد ازش خسارت بگيريد
 -امكانات سازمان ملل كه دپيش شمااس از چى خاطر ما خسارت بتيم
 - حاجى آغا كل مفتوه ها خو ميده بود از قديم !
 هر كس چيزى مى‏گويد، ولى هيچكس حاضر نيست كه پولى بابت آفتابه‏های شکسته شده، بدهند ولى ما مورين این عمل مهاجرین را تحمل نکرده و  تعدادى از كسانى را كه صحبت كردند را از میان جمعیت جدا نموده و در برابر چشم سایرین  مى‏اورد و در برابر ديدگان مهاجرين، هر كدام را چند ضربه شلاق مى‏زنند، و تعدادى را هم سينه خيز ميبرند و بعد همه شان در صف با فاصله تقریبا 30 سانتیمتر بر روی زمین می خواباندف و  اقاى دادخواه با پوتينهاى پاسدارى خودش بر پشت بچه‏ها راه مى‏رود و بعد همان افراد را ما مور مى‏كند كه از هموطنانش پولها را جمع كنند!!
 بچه‏ها نا چار مى‏شود هر كدام مبلغى را بپر دازند و همه پولهاى در يافتى را محترمانه خدمت اقاى عسكرى تقديم مى‏نمايند!!
 بدینسان  برنامه آمار گیری تمام مى‏شود، و من تازه فهمیدم که کلمه " آمار" در فرهنگ لغات ولایت فقیه به معنای جمع آوری "پول" می باشد!
 در حاليكه ديوانه‏اى را كه شب گذشته اقدام به خورد کردن مفتاوه ها نموده بود، را صبح برده است در مکانی نا معلوم،  ولی بعضى ها مى‏گويد در باز داشتگاهى كه كنارساختمان حمام در زير زمين مى‏باشد برده‏اند و تا زانو داخل ان آب مى‏باشد، به خاطر شكنجه آنجا مى‏برند و بعض ديگر هم مى‏گويند در قرنطينه  2برده است.
(قرنطينه  2را اولين بار از زبان  اميدى شنيدم كه اورا در پيش بهدارى ديدم؛امیدی را اولین بار در زندان با سر و صورت زخمی در  سال  1372دیدم؛ ايشان از كاسبان كوچه عباسقلى خان بود، كه به علت شركت در معاملات ارزى به زندان افتاد و در انجا از وى به زور مجبور به اعتراف جرائم منكراتى گردید كه از سوى دادگاه ويژه روحانيت محكوم به سنگسار شد و اين حكم را در بهشت رضا اجرا کردند،  ولى ايشان كه در حال خواندن دعا بوده‏است، وبه قول خودش در مسير راه هم سوره يس مى‏خوانده‏است، پس از اثابت سنگ چهارم ‏يا پنجم به طور معجزه آسائى از زير خاك بى رون پر تاب گردیده و از مراسم رجم او جان به سلامت برده است، او می  مى‏گفت كه دوباره مشغول زندگى شده بودم، كه از سوى دفتر اتباع اعلام شد كه كسانيكه سابقه زندان دارند بايد ترد مرز شوند،  و به همين خاطر من را بدون هيچ فرصتى ترد مرز كردند و من در هرات خانواده را بردم و خانه و زندگى را سر و سامان دادم، و بازگشتم به ايران تا مبلغ چند ميليون تومانى را كه از مردم و كاسبها مى‏خواستم، را جمع آوری کنم، و همچنین  كسانى كه از من پول مى خواستند، با آنها نیز تصفیه حساب نمایم، و شب اول را در هتل ماندم،  و به چند نفر زنگ زدم كه از آنها پول مى‏خواستم و تقاضاى پولهايم را نمودم و فردايش تعدادى از مامورها به هتل سراغم آمدند، و مرا آوردند يك راست در قر نطينه  2والان بيش از  2ماه مى‏باشد كه اينجا هستم بدون اينكه بتوانم به خا نواده‏ام اطلاع بدهم و يا كسى برايم پولى بياورد، در حاليكه مقدارى لباس وامكاناتم در هتل مانده است وپس از  2ماه امروز به خاطر شدت مريضى تا بهدارى اجازه‏داده‏اند كه بيايم.")

هیچ نظری موجود نیست: